دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

ویلون نواز کوچه ی ما

آمده است وسط این کوچه ی تاریک و دارد با ویلون، به چه زیبایی ای، مرا ببوس می زند. حالا هوا هم هر قدر سرد و سرماخوردگی قبلی هنوز هم کامل خوب نشده باشد اما مگر می توان پنجره را باز نکرد و صدای ساز دیوانه اش را مهمان این اتاق نکرد؟

من دوست دارم این مردم را به خدا، مخصوصا هنگام عاشقی و دیوانگی هاشان. مخصوصا وقت ویلون زنی های ناشناسشان در این کوچه های سرد پاییزی...

پی نوشت : گل گلدون من و عقرب زلف کجت و ... آهنگ های بعدی بودند و ماجرا، ادامه دارد همچنان و پنجره، همچنان باز است.

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

ما زندگی مان را میکنیم.

داشتیم زندگی مون را میکردیم. نه که غم نباشه، مشکل نباشه، ظلم و تبعیض هم نباشه. همه این ها بود و داشتیم زندگی مون را میکردیم. داشتیم یاد میگرفتیم که میشود درست کرد، آموخت، اصلاح کرد، خندید، امید داشت و برای تغییر تلاش کرد. داشتیم یاد میگرفتیم که ملتی هستیم هزار رنگ، و رنگ ها را برچسب نجسی و پاکی نزنیم. مذهبی ها و غیرمذهبی ها با هم برویم سفر و دوست باشیم و احترام بگذاریم و زندگی کنیم...

داشتیم زندگی مون را میکردیم. اگرم وضع خراب بود، اگرم زور بود بالاسرمون، اگرم اوضاع دانشگاه ها روز به روز خرابتر می شد، باز دلمون خوش بود که در همین خرابی فراگیر، میتوان کاری کرد، با تلاش میتوان چیزی را عوض کرد. میتوان انتخاب کرد. میتوان امید داشت...

و آن اتفاق افتاد. بحث برد و باخت مسابقه ای مانند انتخابات نیست. قصه این است که روزی رسید که دیدیم قرار نبود انتخاب کنیم. دروغ گفته بودند بهمان. همه ی آن بدی ها و نقص ها و خرابی ها که همیشه بودند و در کنارشان امید و شور به تغییر و اصلاحشان، به ناگاه شدند سایه های همیشگی سرزمین مان. همان ها که میشد با رویای عوض شدنشان در آینده ای مبهم، به خنده ای جوانانه به هیچ انگاشتشان و تحمل کرد و رفت، حال شده بودن مختصات ثابت این خاک، این مردم، این زندگی...

شدیم فراری خیابان های ایرانی که از بچگی امیدهای آینده اش خوانده میشدیم. باتوم و گاز و گلوله ای را دیدیم که از بچگی، آدم بدهای شاه، به مردم خوب و مبارز ارزانی میکردند. خون هایی را دیدیم، کف همین خیابان ها، که در بچگی برایشان به لاله ی در خون خفته میخواندیم. و ما، من، نه برانداز بودم، نه جاسوس، نه دشمن، و نه خیلی چیزهای دیگر. از بچگی، قرار بود امیدهای آینده ی این کشور باشیم...

ریخته اند خانه ی شهاب طباطبایی، شرکت کنندگان مراسم دعای کمیل را گرفته اند. دیگر عجیب نیست البته این جور کارها. همان طور که کلانتری ها از مدیران ساختمان ها تعهد میگرفت کسی بالای پشت بام ها الله اکبر نگوید. همان طور که با زبان روزه، روز قدس، گاز اشک آور خوردیم. برای من دیگر عجیب نیست. از همان اولین زخمی خون آلودی که روز 25 خرداد دیدم، یاد گرفتم که دیگر برایم عجیب نباشد چیزی در کشوری که از بچگی ها، امیدهای آینده اش خوانده میشدیم.

از این نوشته ی مغشوش هم میشود فهمید که حالم خوب نیست اصلا. فقط میخواستم بگویم، که ما، با همه ی آن امیدها و شورهای عجیب غریبی که داشتیم قبل از آن اتفاق، با همه ی این عجایبی که رخ میدهند هر روز، باز هم داریم زندگی مان را میکنیم. هنوز هم داریم یاد میگیریم. هنوز هم، خودمان را امیدهای آینده این کشور میدانیم. و این زندگی کردن، تمام سلاحی است که داریم. یارای مقابله اش را ندارند دشمنان .

.

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

برادر کوچیک کوچیکه

این که داداش کوچیک کوچیکه، آنقدری بزرگ شده است که بیاید و سراغ کتاب جزوکل را بگیرد، نشانه ای است بر اینکه ای آقا! زمان دارد می گذرد واقعا ها.
حالی بردیم البته...

.

چهارشنبه ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۹

باران و الله اکبر

ساعت 10، الله اکبرشون را گفته بودند و تمام شده بود همه چیز... باران که گرفت اما، شدید که شد، همان موقع که اس ام اس های مردم میامد که آخ جون چه هوایی و یا ببار ای بارون ببار و... دوباره آمد صدا. و بیشتر شد. شاد و سرخوش از این باران، ساعت 11، دوباره شروع شد الله اکبر گفتن ها. محکم تر از قبل.
لذت ناشی از باران و هوای خوب، همه را کشاند به سمت الله اکبر گفتن. تجربه ی مشترک و این حرفها. زبان گروهی جدیدی پیدا کرده ایم انگار...
و این یعنی، نمیمیریم به راحتی، ما سبزها!

دوشنبه ۳۱ اوت ۲۰۰۹

فرهاد


هفت سال گذشت آقای فرهاد. خدا بیامرزتتون. هنوز هم آنکس بدو رای، خریدارم نیست ...

سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش

خون یحیی که بر زمین ریخت، چشمه ای شد جوشان. از جوشیدن باز نایستاد تا زمانی که خون همه ی قاتلان بر زمین ریخته شد...

حرامیانی هستید دین فروش. پست مردمانی شگرف. روزی تمام این خون ها و دردها و ناله ها و نفرین ها، گریبان تان را خواهد گرفت و بد روزگاری خواهد بود برای تان...

و ما، زندگی میکنیم. سخت، در خلا، سرگردان و بهت زده، زندگی میکنیم. روزنه ی امیدمان هر قدر کم نور، زنده می ماند و آیین زندگی را پاس میداریم و هر قدر هم دور، ما، یا که فرزندانمان، یا فرزندان فرزندانمان، روزی سرود آزادی و آزادگی سر میدهیم، بی ترس شما نامردمان.

و تا آن هنگام، سایه ها، به ارغوان ها می گویند :
«...
ارغوان!
بیرق گلگون بهار!
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را،
بر زبان داشته باش.

تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من

ارغوان!
شاخه ی همخون جدا مانده ی من»

یکشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۹

where is my GOD

شب ها تلفن ها به کار می افتد. همه به هم زنگ میزنیم، که هستی امشب زنده هنوز؟ شماره های تلفن ثابت را رد و بدل میکنیم و...
کسی شماره ی ثابت خدا را داره؟

شنبه ی سیاه

نمیگذاشتند ثانیه ای توقف داشته باشیم. آروم با باتوم تهدید میکردن که برو آقا نایست. گفتم قرار دارم، بدتر نگاه کرد و صدایش را بلند کرد. 16 آذر را از بالا تا پایین و از پایین تا بالا یک دور رفتم که شاید آنجا پیدا کنم بچه ها را. بالا که رسیدم، یکی شون بود. داشت با بغض با پلیس دعوا میکرد که چرا این دونفری که الان گرفتند و تو ماشین نیرو انتظامی گذاشتند را پیاده کردند و بردند توی پیکان سفید بی نام و نشون و اصلا کی اند این صاحبان لباس شخصی پیکان و ... . مامور نیروی انتظامی جای پدرش بود، عرق شرم میریخت و بغضی داشت عجیب که دخترم، برو. فقط برو. دستش را گرفتم و کشاندمش بردم.
میگفت احسان، به خدا آروم آروم بودند. از تو ماشین پلیس درشون آوردن بردن تو پیکان. چیزی نداشتم بگم، دستش را محکمتر کشیدم...

این تازه شروع شنبه ی سیاه بود.

پنجشنبه ۱۲ مارس ۲۰۰۹

شهر شلوغ

صحنه‌های آغازین آژانس شیشه‌ای را به یاد می اوری؟ خیابان‌های شلوغ دم عید و قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد ...

خیابان‌ها، پر از شلوغی دم عید است این روزها ...


دوشنبه ۹ مارس ۲۰۰۹

خل جان!

قرار است بروند سفر. بندرعباس و قشم و گویا فصل تخم‌گذاری لاک‌پشت هاست در قشم و حتی دوچرخه هم قرار است ببرند همراهشان برای گشت و گذار و نمی‌دانم چه و چه واین‌ها، همه حاشیه‌ی آن چیزی هستند که می‌خواهم بگویم.

sms زده به یکی از دوست‌هایش که از هزینه‌ی تخمینی ناراضی بود: «می‌آیی سفر را؟». و جواب شنیده «نه». دوباره sms زده «من می‌توانم کمک مالی کنم‌ها! جدی میگم! می‌فهمی که جدی‌ام دیگه؟».
کلی خندیدم یواشکی. یکی نیست بهش بگوید آخر کمک مالی از کجا می‌خواهی جور کنی. شک ندارم که اگر جواب مثبت می‌شنید، دربه‌در قرض از این و آن می‌شد برای جور کردن این کمک مالی و حتما فراهم‌ش می‌کرد. و نمی‌دانید خودش چه‌طور در فقر دست و پا می‌زند. خیلی هم بهش بر می‌خورد این جور وقت‌ها اگر کسی جدی نگیردش و یا ملاحظه‌اش را کند. این‌ها هم، هنوز، حاشیه‌ی آن چیزی هستند که می‌خواهم بگویم.

چقدر این خل‌بازی‌هایش را دوست دارم. و اینکه چقدر حس خوبی بهم دست می‌دهد وقتی یک چشمه از این جور کارهایش را هر از چندی رو می‌کند. حسی شبیه آرامش، که فلانی هست! مهم نیست اوضاع چقدر خرابه، درست میشه آخرش. و چقدر دلم تنگش می‌شود، و نگران، وقتی که نیست. این، اصل حرفی بود که می‌خواستم بگویم.

نمی‌دانم واقعا مرتبط است یا من الکی مرتبط می‌بینمش اما، این ترانه‌ی فرهاد چقدر بهم می‌چسبد الان:

گرم و زنده، بر شن‌های تابستان، زندگی را بدرود خواهم گفت.
تا قاصد میلیونها لبخند، گردم،
تابستان مرا در بر خواهد گرفت
و در یا دلش را خواهد گشود.
زمان در من خواهد مرد
و من بر زمان
خواهم خفت...