۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

چند خطی در مورد پخش عکس‌های آزاده نامداری

تغییرات و بالا و پایین شدن‌های همه‌ی این سال‌های خودم را هم که بگذارم کنار، باز موارد زیادی بین دوستان و اطرافیانم می‌شناسم که دچار دگردیسی‌های فکری و اعتقادی شده‌اند. هیچ‌کدام از این دگردیسی‌ها اما به صورت ضربتی و ناگهانی نبوده. تغییر، زمان می‌خواهد برای جاگیر شدن. دوست سابقا محجه‌ای دارم که مدت‌ها درگیر مسئله‌ی حجاب بود. درگیری ذهنی‌ و نظری‌اش با ماجرا یک طرف قضیه بود، جرات تغییر عملی پیدا کردن قسمت دیگر که به صورت تدریجی به دست آمد. تا مدت‌ها، فقط در جمع خیلی محدود دوستان نزدیکش حجاب را بر می‌داشت، یا زمانی که در شهر غریبه‌ای بود، جایی که خیالش راحت بود کسی نمی‌شناسدش. نگرانی و ترس اصلی‌اش، قضاوت شدن بود. دوست دیگری دارم که از یک خاستگاه کاملا سکولار و غیرمتشرع، دلبسته‌ی اسلام شده بود. تا مدت‌ها، به سختی و به صورت پنهانی نمازهایش را می‌خواند، نیمه شب آرام آرام سراغ یخچال می‌رفت که سحری مختصری برای روزه گرفتن داشته باشد. اینجا هم، نگرانی و ترس اصلی‌، قضاوت شدن بود، آن‌هم قبل از رسیدن به خودآگاهی.

این روزها فکرم درگیر این ماجراست که من و خیلی از دوستانم، آن‌قدری خوش شانس بودیم که محیط اطراف به ما فرصت مزه کردن و شهود تدریجی پیدا کردن نسبت به تغییرات‌مان را بدهد. خیلی از آن‌چه که رها کرده‌ایم یا بر گرفته‌ایم، نقش‌های هویتی دارند. واکنش سخت محیط پیرامونی، سخت می‌کند این مزه مزه کردن و پیدا کردن شناخت نسبت به خود را. گاهی، امکان تجربه کردن را به کل از بین می‌برد.

در برابر تناقض‌های ظاهری مردم، سعی می‌کنم قسمت قضاوت‌گر ذهنم را خاموش کنم و در عوض به رواداری بهای بیشتری بدهم. چادری بی حجاب در جمع‌های دیگر، الکلی نمازخوان، مذهبی رقاص، ارزشی دل در گروی دیگری غیر مذهبی دار و نمونه‌های بی‌شمار دیگر، همه تا جایی که آسیبی به دیگران نزنند، امکان زیست‌های متفاوت و گوناگونند. هر کدام می‌توانند جایی در میانه‌ی دگردیسی باشند، یا که حتی رسیده به جوابی نسبتا پایدار به سوال‌های درونی و بیرونی‌شان. به قول معروف، ما که باشیم که قضاوت‌شان کنیم؟

همه این‌حرف‌ها چندتا تبصره و استثنا می‌خورند برایم. یکی‌اش زمانی است که بحث سیاست‌مدار می‌آید وسط. رواداری این‌چنینی اگر مطلوب است برای مردم عادی، برای سیاست‌ و کسی که درگیر روابط قدرت است به شدت مضره. همین‌طور، کسی که کسب و کارش، رسمیت دادن به یک شیوه زندگی و کتمان و سرکوب شیوه‌های دیگر باشد. مورد اخیر آزاده نامداری از جنس این تبصره‌ها است؟ بعید می دانم.

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

از خرداد سنگین نود

شش سال گذشته و هنوز سخته از خرداد و غم و بهت و بی‌کسی تلنبار شده آن روزها، به خصوص چگونگی شهادت هاله سحابی و به دنبالش هدی صابر گفت! ‏اگر خرداد هشتاد و هشت شوک بود، خرداد نود مصیبت بی‌پناهی بود! آن روزها (و عاشورای هشتاد و هشت)، نقطه عطف ایمانی بودند برایم. از تنهایی و رها شدگی به تنها پناه ممکن، ایمان به او، برگشتم.

‏شهادت هاله و هدی مصیبتی سنگین، ولی حجت و تمیزدهنده هم بودند. واکنش مردم و توجیهات، تعریف کننده آدمها بود برایم. خنده‌ها، تمسخرها، آزارها. خیلی‌ها متخصص پزشکی شده بودند و چشم بسته توجیه می‌کردند «خب گرم بوده هوا ناراحت پدرش هم بوده سکته کرده دیگر!» انگار وضعیت معمول و هر روزه باشد مرگ دختر در تشییع جنازه پدر. انکارها، انکارها، انکارها! باورم نمی‌شد و هنوز نمی‌شود آن چشم بستن و فرار از دیدن ظلم واضح را.

‏خبر شهادت هاله که رسید، حیاط مسجد دانشگاه شریف جمع شدیم به قرآن خواندن. تشکلی وجود نداشت. بچه‌ها خودشان همدیگر را پیدا کردند و در رفتاری طبیعی، جمع شدیم در حیاط مسجد دانشگاه. عزادار بودیم و همزمان بسیج، حرف امام در رد نهضت آزادی را چاپ می‌کرد و می‌چسباند رو دیوار. ‏یکی از دانش‌آموزان سابق که عضو بسیج بود هم آمد و به حجاب دخترها گیر می‌داد و تکه می‌انداخت «حالا بلدید قرآن بخوانید؟ تا حالا خواندید اصلا؟».

‏عظمت روح؟ بعد از چند روز آمنه دختر هاله آمد دانشگاه. برای ابراز تسلیت، در دانشکده کامپیوتر جمع شدیم. بعد از خواندن قرآن، تشکر کرد از جمعیت و از مادربزرگش نقل کرد: «به خدا قسم در مرگ هاله به جز زیبایی هیچ ندیدم».

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

بیست و دو سال پیش، همین امروز

نصف فامیل ریخته بودند خانه‌ی ما. چیزی نزدیک سی نفر که قرار بود با برگشتن پدر و مادرم تعدادشان بیشتر هم شود. در حالت عادی، برای من که تقریبا تمامی اقوام و به تبع آن همبازی‌هایم در فامیل در شهرستان زندگی می‌کردند، این موقعیت چیزی شبیه بهشت بود. اما حالا وقتی پدر و مادر خانه نبودند، احساس می‌کردم خانه اشغال شده است. قاعده‌اش باید اینطور می‌بود که در غیاب آن‌ها من به عنوان پسر بزرگ‌تر و «ولی‌عهد» فرمانده‌ی خانه حساب شوم و حرفم برو داشته باشد و حداقل، مورد مشورت قرار بگیرم. گیرم که ده سال سن بیشتر نداشته باشم. هر چه باشد، تجربه‌ی زندگی‌ام در آن خانه از همه عمو‌ها و خاله‌ها بیشتر بود. حالا عموها و خاله‌ها و پدربزرگ و مادربزرگ به کنار، حداقل خرید و آشپزی می‌کردند و یک خیری می‌رساندند به سکنه‌ی موقتی خانه‌مان، ولی چطور باید به بچه‌هایشان می‌فهماندم که آسانسور مجتمع برای بازی نیست؟ یا که در آپارتمان نباید دوید وقتی همسایه‌ی پایینی شکایت از صدای گرومپ گرومپ‌شان می‌کند؟ خواهر کوچکترم خوشحال و مشغول همبازی‌ها بود. انگار نه انگار که پدرم قبل از رفتن به بیمارستان، خانه را به ما سپرد. این اعصابم را بیشتر خرد می‌کرد و اوقاتم را تلخ‌تر. 

صبح روزی که مادرم قرار بود از بیمارستان مرخص شود، خانه جنب و جوش دیگری گرفته بود. صدای من به جایی نمی‌رسید و کسی هم اهمیتی نمی‌داد. در یک اقدام اعتراضی، از مسئولیت نگه‌داری از خانه استعفا دادم و چون پدرم نبود که استعفایم را بشنود و قبول کند، به عنوان آخرین اقدام حقوقی ولیعهدی خانواده، استعفای خودم را پذیرفتم و از خانه زدم بیرون. نزدیک ظهر بود و تصویری که از خیابان آن روز دارم، زردی آفتاب پت و پهن روی آسفالتش است. قدم زنان راه افتادم سمت پارک شطرنج. پارک شطرنج جایی بود که برای ما خصوصی‌تر حساب می‌شد. پدرم معمولا پنج‌شنبه‌ها در مسابقاتش شرکت می‌کرد و ما را هم با خود به آن‌جا می‌برد. کسی از بقیه‌ی اقوام، خبر از این برنامه‌ی معمول هفتگی خانواده‌ی ما نداشت. انگار که آنجا، آخرین سنگر دفاع از خانواده‌مان در برابر حمله و اشغال غریبه‌ترها باشد. راه ولی سربالایی بود و به نیمه‌اش نرسیده، خسته شدم و گرسنه. برگشتم به خانه.

به خانه که رسیدم جنب و جوش همچنان ادامه داشت. عزیز که مرا دید، پرسید «احسان! کجا بودی؟ مامانت...» جمله‌اش تمام نشده بود که زنگ خانه را زدند. یکی با خوشحالی داد زد «آمدند». همه به سمت در خانه هجوم بردند. در آسانسور که باز شد، پدرم با یک دست به مادرم کمک می‌کرد که راه برود و وارد خانه شود. با دست دیگر سبدی دستش بود. صدای جیغ شادی و صلوات و «مبارکه» گفتن مردم گم می‌شد در هم. دلم آشوب شده بود. تازه می‌فهمیدم چقدر دل‌تنگ دیدنشان شده بودم. هم‌زمان خجالت می‌کشیدم و نمی‌توانستم بروم جلو. آرام آرام دنبال‌شان کردم تا اتاق خواب. داخل نرفتم.

مادرم کم حال بود. روی تخت خوابیده بود و دورش شلوغ بود. من هنوز خجالت می‌کشیدم و کنار چارچوب در ایستاده بودم. گفت خسته است و مردم یکی یکی از اتاق خارج شدند که استراحت کند. مرا صدا زد. «احسان؟ علیک سلام». ادامه داد «نمی‌خواهی ببینی‌اش؟ بیا داخل». رفتم. روی تخت، داخل سبد، میان حوله‌ها و لباس‌های همه سفید، ظریف‌ترین و آرام‌ترین موجود روی زمین خوابیده بود. مادرم پرسید «قشنگه؟». انگار که نیاز به تاکید داشته باشد، ادامه داد «داداش توئه». قلبم ریخت پایین و خالی شد. مهرش آمد و پرش کرد. چقدر آرام بود. گفتم «چقدر قشنگه». مادر لبخند زد، صدای عزیز از دور می‌آمد که بشکن می‌زد و می‌خواند «علی علی، شاه مردان علی».

۱۳۹۵ مرداد ۲۴, یکشنبه

حلوة يا بلدي

دم طلوع، هواپیما ارتفاع کم می‌کرد که روی باند بنشیند و من ذوق زده‌ی تصویر پنجره و نمای تهران بودم. فرود که می‌آید هواپیما، ساختمان‌ها و ماشین‌ها کم کم بزرگ‌تر می‌شوند و واقعی‌تر و زمینی‌تر. وقفه که می‌افتد بین این دیدارهای گاه به گاه، رنج‌ها و سختی‌ها خاطرات‌شان کم رنگ می‌شود و محو و پر رنگ، خوبی‌ها است و مهر و اولین‌های شهر و ریشه‌ای که از بین نمی‌رود و امیدی که به آینده است.

نمی‌خواهم از تهران بنویسم. تهران بهانه است. هواپیما ارتفاع کم می‌کرد و میان آن زمینی‌تر شدن آدم‌ها و شهر و ذوق دیدار یاران، آهنگ نجوای الف را شنیدم که می‌خواند «حلوة يا بلدي غنوة حلوة وغنوتين .. حلوة يا بلدي أملي دايما كان يا بلدي...». نگاهش اشک داشت و امید و رنج. باید بگویمش که خواندنش را، حلوة يا بلدي خواندنش را، از همه‌ی اجراهای مختلف ترانه، از همه‌ی عاشقانه‌های برای شهرها، بیشتر دوست دارم.

تهران، بهانه است.

برای شنیدن اصل ترانه:
https://www.youtube.com/watch?v=uoXyN9R51n8

۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

«خدانگه‌دار محبوب من، خدانگه‌دار» دمیس روسس

دو سه روزی است که برف می‌بارد این‌جا. هر روز اول از همه، شوفاژ اتاقم در دانشگاه را تا آخر باز می‌کنم. الان دیدم که سرد است. خاموشش کرده‌اند برای صرفه‌جویی قاعدتا. شوفاژ که سرد باشد، دیگر صحبت دقیقه‌ها است که چقدر می‌توان ماند و نزد بیرون. داشتم قبل از جمع کردن بساط و رفتن به سمت خانه، چرخی توی اینترنت می‌زدم. یکی نوشته دمیس روسس از دنیا رفت.

پنج شش سال پیش بود؟ نه یحتمل بیشتر. ع تازه با ز آشنا شده بود. دوستی‌شان هنوز جدی پا نگرفته بود به گمانم. بعدها سه چهار سالی دوستی طول کشید و الان حدود سه سال است که ازدواج کرده‌اند. همون شش هفت سال درست‌تر به نظر می‌آید. حالا شما بگو پنجاه سال! همین دیروز اصلا. فرقی می‌کند؟ نه. یک وقتی بود شبیه همین حالا. هوا سرد بود و برف می‌بارید و زمین سفید پوش بود. فکر کنم پنج‌شنبه روزی بود، دم غروب. سه نفری با هم رفته بودیم بیرون. آن قسمتی از شهر که ما بودیم و آن هوا، می‌رساندمان به بستنی ناصر میدان نوبنیاد. زمستان‌ که می‌شد، جدا از بستنی، آش و گاهی اوقات حلیم هم می‌فروخت. بعد‌ها ذرت مکزیکی هم آورد که به پول توی جیب ما نمی‌خورد معمولا. بستنی ناصر هر قدر که بستنی‌هایش خوب بود، آش مزخرفی داشت. یعنی گاهی می‌شد که آش خوبی بدهد دست مشتری ولی قاعده این نبود. شاید هم حافظه‌ی من خراب شده است و آش خوبی داشت. به شک افتادم چون یادم می‌آید همیشه شلوغ بود. حالا چه خوب و چه بد، چه حبوباتش درست پخته بودند و چه نه، من همیشه آش سفارش می‌دادم. توی هوای سرد زمستان، خوب می‌چسبید.

بعد از آش می‌نشستیم توی ماشین، مشغول حرف می‌شدیم. معمولا هله و هوله‌ و نوشیدنی‌ای هم از لبنیاتی همان اطراف گرفته بودیم. الان که نگاه می‌کنم، همه‌ سرگردان بودیم و نمی‌دانستیم توی زندگی با خودمان چه حسابی داریم. باز الان که نگاه می‌کنم، همان روزها هر کدام تصمیماتی گرفتیم که جریان زندگی‌مان را به طور کلی عوض کرد. 

دمیس روسس را می‌گفتم. من اصلا نمی‌شناختمش. به سن و سال ما نمی‌خورد. یک روز دو تا ماشین داشتیم. شب بود و نزدیک خانه‌ی ما بودیم. ز باید زود به خانه‌شان می‌رسید. می‌توانستیم خداحافظی کنیم و هر کسی برود خانه‌ی خودش ولی من و ع می‌خواستیم با هم حرف بزنیم. قرار شد ع، دختر را به خانه برساند و برگردد پیش من. ماشین ع دست من بود. جایی که پارک کرده بودیم، ماشین رو نبود. عابر پیاده هم کم می‌آمد و می‌رفت برای همین سفیدی برف روی زمین، تقریبا دست نخورده بود. شبیه همین ماجرای شوفاژ اتاق من، آنجا هم هر از چندی باید ماشین را روشن می‌کردم که بخاری به کار بیفتد و گرم شود. توی داشبورد ماشین را نگاه کردم، یک کاستی بود که رویش نوشته بود «خارجی» یا چیزی شبیه این. قدیمی بود و رنگ رویش رفته بود. توی ضبط صوت گذاشتمش که بخواند.

بارش برف شبانه زیر نور چراغ‌های خیابان، سفیدی فراگیر زمین و خش خش گاه و بی‌گاه قدم زدن یک عابر پیاده و ردی که از خود به جا می‌گذارد و محو شدن تدریجی آن، به خودی خود آن‌قدر زیبا است که من تنها نشسته در ماشین و منتظر را، آرامش ببخشد و به فکر فرو ببرد. کاست که شروع به پخش کرد ولی، صدای دمیس روسس، آن شب همه چیز را رنگ و جلای دیگری داد. صدای خش دار و بی کیفیتی که مدام می‌خواند «خدانگه‌دار محبوب من، خدانگه‌دار». ترکیب تصویر پیرامون و صدایی که از کاست قدیمی می‌آمد، مرا برد به این فکر که چه این لحظه‌ها و روزها یکتا هستند برایم. با همه‌ی گرفتاری‌هایی که داشتیم، همه‌ی سرگردانی‌ها و سختی‌ها، همه‌ی بیم و امیدها، چقدر لذت‌بخش و آرام است این ثانیه‌های لغزنده‌ی زندگی و جوانی. مانند همان رهگذر خیابان برفی. آرام، خش خش گام بر می‌دارد و می‌رود و رد پایش، آرام آرام محو می‌شود. تا ع بیاید، بارها و بارها آن تک آهنگ را گوش کردم. 

بعد از آن شب دیگر آن کاست را ندیدم، از دمیس روسس هم ترانه‌ی دیگری گوش نکردم. تا امشب. روحش شاد.

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

به یاد و برای سعید فراهانی

آن روزهای دور، دانش‌آموز دبیرستان بودم و «گرگ بیابان» هرمان هسه را، تازه به دست گرفته بودم. در فضای ذهنی نوجوانی‌ام، مفتون تصمیم شخصیت اول داستان، هری هالر بودم که در روز آغاز چهل(پنجاه؟) سالگی، خود را بکشد. آن روزهای دور، پانزده یا شانزده سالی بیش نداشتم و تا چهل سالگی، راه باقی‌مانده بیش از تمامی عمر من بود. یک دور نرسیدنی. یک زمان تمام نشدنی برای زندگی کردن. مرگ، هر قدر هم که گه گاه خودش را نزدیک نشان می‌داد، برای دیگری بود.

آن روزهای دور، دیگر گذشته است. انگار که همین نزدیکی حادث شده‌اند. حالا چند روزی بیشتر با سی سالگی فاصله ندارم و زمان باقی‌مانده به چهل سالگی، این نقطه‌ی تمام خیال‌پردازی‌های نیست انگارانه‌ی کودکی، کسر کوچکی از عمر گذشته است. نزدیک‌تر از آن که «فردا» حسابش کنم. مرگ، دیگر گه گاه رخ نشان نمی‌دهد بلکه همین‌جا است. حی و حاضر و نزدیک‌تر از همیشه. آن‌ها که لوح زندگی‌ات را نقش زده‌اند و ردی از خود به جا گذاشته‌اند، یکی یکی می‌روند. انگار که پل اجکام فیلم دالان سبز باشی. تا نوبتت شود، محکومی به نظاره‌ی مرگ نزدیکان، دوستان، یاران. هر روز یکی. دیشب، سعید.

دیگر این شمردن‌ها مسخره است برایم. فردایی در چهل و پنجاه و شصت نیست. همه امروز است. فردا، اگر باشد، در این دنیا نیست. همان وقت است که باز، دیدار تازه کنیم با رفتگان. برای پدر مرحومش، چند ماه پیش نوشته بود:

«برای روز پدر باید نوشت، حتی دیر، حتی دور. برای حالا که نیست، که هست، که مگر می شود نباشد....
دوستت دارم، بر لبم نیامده می روی. می گریزی از بودن و رها که رفته باشی و می مانم به بغض که تمام نمی شوی. هر روز و لحظه ای و لبخندی که ز یاد نمی روی دگر به هیچ روی، که مانده ای. کجای شهر را به انتظار نیست که نیستی، که هستی و تمام بودنم تویی، نفس نمانده ام. تو کجای یاد مانده ای...»

و حال همین را برای خودش می‌توان گفت. این نبودن و در عین حال بودنش را. آن لعنتی صفحه‌ی فیس‌بوکش، انگار سعید را بازگو می‌کند، به روایت خودش. بعد از مرگ لطفی نوشته بود «لطفی از نسل آدم هایی بود که ناب بودند، دریغ که جای خالی آدم های ناب دارد زیاد می شود». و حال خودش یکی از آدم‌های ناب، از جنس و شکل دیگری. دریغ که جایش خالی است.

روحش شاد و خدایش بیامرزاد.
و امید، به دیدارش.

این‌جا، امیدوارانه از او نوشته بودم.

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

پیرمرد


پیرمرد را روز آخر سفرمان، در سارایوو دیدیم. قبل از ما سفارش قهوه‌اش را داده بود و نشستن در پیاده رو و خنکای هوای بارانی را به داخل مغازه ترجیح داده بود. کاپشن و کلاه ورزشی به تنش بود، با رنگ و طرح پرچم بوسنی و هرزگووین. وقتی فهمید ایرانی هستیم، گل از گلش شکفت و شروع کردیم صحبت کردن. انگلیسی را خوب بلد نبود ولی دست و پا شکسته و با کمک زبان‌ بدن و ایتالیایی و بوسنیایی،  با ذوق صحبت می‌کرد. خوب در جریان اخبار ورزشی روز بود و به تیم والیبال‌مان اشاره کرد و سال‌های دورتر که والیبال نشسته‌ی ایران و بوسنی رقیب یکدیگر بودند. عشقش به فوتبال البته چیز دیگری بود. بعد از کمی حرف زدن فهمیدیم که مربی فوتبال بوده است. کارت مربی‌گری‌اش را که هنوز در کیف جیبی‌اش نگاه می‌داشت، نشان‌مان داد. سال‌های دور، دستیار تراپاتونی در فیورنتینا بوده است. جنگ، مسیر زندگی‌اش را عوض کرد اما. با علاقه‌ی خاصی در مورد ایران و آرزویش برای دیدن تهران صحبت می‌کرد. با لهجه‌ی دوست داشتنی و توام با احترامی صادقانه، دستش را روی قلبش گذاشت و  چند بار گفت «آیت‌الله خمینی». آیت‌الله را خوب تلفظ می‌کرد.

از خودمان پرسید. چه می‌کنیم و کجاییم. از سفرمان و این‌که کجا را دیده‌ایم و کجا را باید! سیگار تعارف‌مان کرد. صورتش شکسته و رنج کشیده بود و همراه  با زخمی مانده از عمل جراحی اما خودش، به شدت سرزنده و شاد بود. در نهایت، آخرین جرعه‌ی قهوه‌اش را سر کشید، دستی تکان داد و «خدا به همراه‌تان» گفت که برود. برای بلند شدن از روی صندلی، صاحب کافه به کمکش آمد و عصایش را زیر بغلش گذاشت. پیرمرد، مربی سابق فوتبال، پای راست نداشت.

برای آخرین بار دستی نکان داد و رفت. سارایوو، شهر غمگینی بود.

۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

ستاره آی ستاره

مشغول گذراندن عصر خاکستری آخرین روز هفته بودم که دوست این ترانه را برایم فرستاد. این را برایم فرستاد و پوسته‌ام انگاری که شکست و پرتاب شدم به خانه‌ای کوچک در خیابان نبرد جنوبی، نرسیده به خاوران تهران. پدر برای کارش، مدام می‌رفت شیروان. روزی که بر می‌گشت، با مادرم و خواهر پنج ساله، کنار در خانه به انتظارش می‌نشستیم و پیچ کوچه را سرک می‌کشیدیم. پرتابم کرد به بیوک آبی رنگ پدربزرگ که برای پر کردن تنهایی به خانه‌مان می‌آمد و شیشه‌هایش برقی بود. به مادربزرگی که سرطان گرفت و نوروزها شهرستان، خانه‌شان می‌ماندم برای کمک در عید دیدنی‌ها. به کتاب‌های کانون پرورش فکری نوجوان. به برنامه‌ی کودک تلویزیون. پدربزرگ را هنوز در خواب می‌بینم. مادربزرگ را هم. خانه‌ی کوچک خیابان نبرد جنوبی را هم.

*ستاره آی ستاره*
https://m.soundcloud.com/babak-mix/dkpcqs22rhmz

گنجشک ناز و زیبا، که می‌پری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک، دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی، بابام رو تو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت، اون بالا بالاها رفت
پیش ستاره‌ها رفت، یواش و بی صدا رفت

ستاره آی ستاره، پولک ابر پاره
خاموشی یا می‌تابی، بیداری یا که خوابی
به من بگو وقتی که خواب نبودی، بابام رو تو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت، اون بالا بالاها رفت
از این طرف از اون راه، رفته به خونه ماه

ماه سفید تنها، که هستی پشت ابرا
نقره‌نشون کهکشون، چراغ سقف آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی، بابام رو تو ندیدی؟

همین‌جا پیش من بود، نموند و رفت زود زود
اون بالا بالاها رفت، بابات پیش خدا رفت

خدا که مهربونه، پیش بابام می‌مونه
گریه نمی‌کنم من، که شاد نباشه دشمن

۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

True Detective


به عنوان جایزه‌ی هفته‌ی شلوغ و پرکاری که داشتم، امروز بالاخره نشستم True Detective را تمام کردم، . تلخی خوشایندش برای چند روزی زیر زبانم خواهد ماند. در شرح تنهایی یاس آوری که گریزی از آن نیست. راست و مارتی، مانند همه‌ی شخصیت‌های دیگر داستان، به شدت تنها هستند، تمام دلایل ممکن را هم برای شکرآب بودن رابطه‌شان دارند ولی در نهایت رفاقت جان‌دار و رشک برانگیزی را بنا می‌نهند که اگر رستگاری‌ای قابل تصور و تعریف باشد در آن دنیای سنگین و سیاه و تلخ، به مدد همین رفاقت است. حضور درخشان بانو میشله موناگان و البت فضای کلی داستان هم یک جاهایی من را یاد Gone Baby Gone می‌انداخت.

خلاصه آن‌که بسیار تجربه‌ی دلچسبی بود! رفیق پایه لازم است که بنشینیم موسیقی عالی‌اش را بشنویم و در مورد قصه و آدم‌هایش حرف بزنیم. تیتراژ ابتدای هر فسمت را این‌جا ببینید: http://youtu.be/ZRPpCqXYoos

۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

خرده روایت‌های آکادمیک

خرده روایت اول: شهریور سال گذشته کنار ورودی ایستگاه متروی میدان انقلاب، منتظر بانو بودم و برای گذراندن وقت، به آگهی‌های روی دیوار نگاه می‌کردم. موضوع آگهی‌ها، از «انجام پروژه‌ی دانشجویی» و «تایپ پایان‌نامه» در سال‌های دبیرستان و اوایل دانشجویی من، رسیده بود به «چاپ مقاله‌ی ISI». سرتاسر دیوار بیرونی ایستگاه مترو، پر بود از شماره تلفن‌های مختلفی که وعده‌ی تهیه و چاپ مقاله‌ی سفارشی مشتری را در فلان مجله‌ی ISI می‌دادند، در تعداد و گستردگی‌ای که خبر از رونق این کاسبی و فراوان بودن تقاضا می‌داد. آقایی تقریبا هم سن و سال من، با تیپ و پوششی موقر، کاغذهای یکی از همین شرکت‌های چاپ مقاله را در می‌آورد و بر روی دیوار می‌چسباند. چند روز پیش از آن، با سامان گپی زده بودیم در مورد این عطش چاپ مقاله و سیستم مزخرف ارتقای اساتید. داشتم از یکی از همین کاغذهای روی دیوار عکس می‌گرفتم که کسی زد روی شانه‌ام. همان آقای پخش کننده‌ی آگهی بود، نگران که چرا عکس می‌گیرم. بحث‌مان شد. دلش پر بود و به گمانش، نفسم از جای گرمی بلند می‌شد. گفت «وقتی یکی که دو سال از من کوچکتر است می‌آید و همین‌طوری الکی الکی می‌شود استاد دانشگاه و رییس دانشکده، چه انتظاری داری دیگر؟»

خرده روایت دوم: میم دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه‌های داخل کشور و بورسیه وزارت علوم بود. برای گذراندن شش ماه فرصت مطالعاتی، به موسسه‌ی ما آمد و از همان ابتدا رفتارهای عجیبی از خودش نشان داد. شرایط علمی به کنار، اهالی فن، آگاهند که چه شرایط غیر علمی‌ای برای بورسیه‌ی وزارت علوم شدن لازم است. هفته‌های اول، به شوخی از من سراغ «ویلا» را می‌گرفت که «آخر هفته رفتی ویلا کلک؟ خوش گذشت؟». بعد از مدتی متوجه شدم منظورش از «ویلا»، روسپی‌خانه‌‌ای به همین نام در شهر ما است. روز دیگر، با دختر آرژانتینی که پست داک گروه دیگری است و هم اتاقی‌ام، یک دانشجوی ایرانی دیگر، در مورد اینکه در فیلم‌بینی هفتگی‌مان، چه فیلمی ببینیم بحث می‌کردیم. بعد از رفتن ورونیکا، میم وارد اتاق ما شد و با زننده‌ترین لحن ممکن گفت «شیطون‌ها مخش را واسه تری‌سام زدید؟». اواخر دوران حضورش هم بدون این‌که کار خاصی کرده باشد، شاکی بود که «دانشگاه شما، با این همه اسم و رسم و شهرت، اصلا به درد من نخورد و اسمم پای هیچ مقاله‌ای نرفت» و «من رفیقم یک دانشگاه دیگر رفت و استاد گذاشتش کنار یک دانشجوی دکترا و اسمش را همینطوری الکی تو چند تا مقاله گذاشتند». لازم به شرح است که دوست‌مان، کمینه سواد لازم برای یک فیزیک‌پیشه‌ی محاسباتی کار را هم نداشت و همزمان یک استاد دیگر در یک کشور دیگر را هم پیچانده بود و قصه‌های دیگر که بماند و بگذریم. میم قاعدتا الان باید دفاع کرده باشد و استاد همان دانشگاه به نسبت معروفی باشد که بورسیه‌اش شده بود.

خرده روایت سوم: الف دو سال زودتر از سن معمول وارد دوره‌ی کارشناسی دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه صنعتی شریف شد و دکترایش را از موسسه فناوری ماساچوست MIT و تحت نظر یکی از فیزیک‌دانان معروف و مطرح دنیا گرفت. با سابقه‌ی علمی و پژوهشی عالی، به جای گذراندن دوره‌ی پست‌دکترا، به ایران برگشت و به صورت موقت در دانشگاه شریف مشغول به کار شد. فرآیند استخدام ولی به مشکل برخورد. در ابتدا شایعات حاکی از گیر دادن حراست وزارت علوم بود ولی بعد از پیگیری تعدادی از اساتید مشخص شد که شحص رییس دانشگاه، مخالف استخدام او است. چرا که الف گویا پست یک خطی‌ای در فیس‌بوک داشته است حاوی انتقادی به ظاهر سیاسی و رییس دانشگاه بنا به گفته‌ی خودش «حتی اگر فلانی انیشتین هم باشد اجازه‌ی استخدامش را نخواهد داد». بد نیست این را بگویم که الف در واقع اصلا فرد سیاسی‌ای نبود و هیچ فعالیت غیر علمی‌ای نداشت. الف هم اکنون محقق پست دکترا در دانشگاه ییل است.

خرده روایت چهارم: چند سال پیش، یکی از اساتید یکی از دانشگاه‌های تهران، از من خواست که به یک دانشجوی کارشناسی ارشدش در نوشتن یک کد خاص، کمک کنم. ماجرا بدین صورت پیش رفت که در نهایت، من کدی نوشتم که مسئله‌ی مورد نظر دانشجو و استاد را حل می‌کرد و شرح فارسی الگوریتم و روتین‌های برنامه را هم برایشان فرستادم. دانشجوی مورد نظر از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدش دفاع کرد در حالی که از سه فصل آن پایان‌نامه، دو فصلش مقدمه و توضیح مقاله‌ی مربوط به مسئله‌ی گروهی دیگر در یکی از کشورهای اروپایی بود و فصل آخر و در واقع نتیجه‌ی اصلی پایان‌نامه، شرح کد من و نتایجی که تولید می‌کند و فیزیک پشت آن. هیچ جایی از پایان‌نامه، نامی از من نیامد. برای کمک به دانشجوی دیگر، از یک جایی به بعد دیگر ادامه ندادم.
این روایت‌ها می‌توانند ادامه داشته باشند.

مرتبط: بخوانید نامه‌ی رضا منصوری، استاد دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف در مورد عملکرد ریاست دانشگاه