۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

وز خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی..

دل که آیینه‌ی صافی است غباری دارد
وز خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی...

آدم‌هایی هستند که حکم روشن رای را برای من دارند. آدم‌هایی که بودن‌شان، تحمل سختی‌ها و نکبت زندگی را راحت می‌کند. میل به جنگیدن و خوب بودن و خوب ماندن و کمک کردن را در آدم زنده و تشدید می‌کند. آدم‌هایی که دمی دارند، برای زدودن غبار دل. برای انگیختن برای کار کردن. برای عشق ورزیدن و ...

دیشب که از آزمایشگاه اپتیک دکتر توسلی بیرون آمدم، یاد این آدم‌ها افتادم. پیرمرد دوست‌داشتنی به تمامی تکانم داد. فکر می‌کنم از دوران راهنمایی به بعد دیگر معلمی نداشتم که این گونه رویم تاثیر بزرگی بگذارد.

می‌توانم آنهایی که برایم، حکم روشن‌رای بودن دارند را فهرست کنم. دکتر توسلی، نادر ابراهیمی، رهام فرزامی، سید حسین نصر، علی شریعتی، علی حاتمی، محمدرضا شجریان، سید محمد خاتمی، نیما یوشیج، شفیعی کدکنی، حسین علیزاده، سالینجرو ... . این آدم‌ها، با تمامی تفاوت‌ها و شباهت‌هایی که دارند، به خصوص با تمام عیب و ایرادهای ریز و درشتی که در هر کدام می‌توان یافت، چیزی و یادی از جنس دگر دارند. یادی از دنیایی که دل، غباری ندارد.

روشن‌رایی می‌تواند به مردم زنده برنگردد. جدا از خواجه حافظ شیراز و شیخ اجل و بیدل دهلوی و مولانا و ...، حتی می‌تواند به انسان جماعت هم برنگردد. می‌تواند کتابی باشد یا که فیلمی. یا نغمه خوش آهنگی. پاکی و سادگی کودکی باشد یا که صفای دل پیرمردی. مهم غبار دل است که بزدودد...

در این روزگار بد، موهبتی هستند. باید قدرشان را دانست. هر از چندی باید به یاد خودم بیاورم تاثیری که از هرکدام از این‌ها گرفتم و برای بهتر شدن تلاش کنم. خوب که نگاه می‌کنم، با بودن همه‌ی این‌ها، علی‌رغم تمام پلیدی‌ها، این روزگار بد، زیاد هم بد نیست اگر خوب بمانیم و برای خوب ماندن بجنگیم...



پی‌نوشت۱ : انگیزه‌ی نوشتن این مطلب، بیش از هرچیز گذاشتن یادگاری از حسی که دیشب داشتم بود. دوستانیکه می‌خواهنند می‌توانند این‌ها را هم به حساب خوش‌بینی احمقانه یا خرافات ریشه‌دار در کودکیم بگذارند! باکی نیست...

پی‌نوشت ۲ : واقعا برایم جذاب است که بین این‌جور آدم‌ها بتوانم مشخصه‌ی مشترک بارزی پیدا کنم. در تقریب مرتبه‌ی اول شاید، فداکاری و کمک به دیگران ... باید بیشتر فکر کنم.

ارسال یک نظر