۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه

کرگدن ۱


کرگدن، موجودی است زشت، بدقواره، سنگین وزن، تا حدودی غیر بهداشتی، ناخوشایند و تنها. تقریبا درون جنگل، کرگدن‌های تنها نه دوست دارند و نه دشمن. آنها با شاخ ناکارآمدی که روی دماغ خود دارند نه اهل شکارند و نه گوشت می‌خورند و نه اصلا اهل اعتنا به زنده و مرده‌ی حیوانات‌اند. آنها تنهای تنها و مایوس و دلتنگ علف‌های هرز جنگل را می‌خورند و به پرندگان کوچک اجازه می‌دهند تا بر گرده‌ی ضخیمشان بیاسایند و پشه‌های موذی را شکار کنند. کرگدن‌ها این قدیمی‌ترین موجودات زمین، این بازماندگان عهد دایناسورها صبورانه جنگل‌ها را درمی‌نوردند و غمگین و دلتنگ از پشت این شاخ زشت به افق دوردست خیره می‌شوند. بلکه انتظار به سرآید و غروبِ به‌تاخیرافتاده‌ی عهدشان، دشت را خون رنگ کند ... منظورم این است که کرگدن‌ها موجوداتی هستند که باید سال‌ها پیش، اندکی پس از دایناسورها زحمت خود را کم می‌کردند و امروز ما نباید با چیزی جز نام و فسیل کمیاب آنها مواجه می‌شدیم.
اما کرگدن‌های غریب و زشت و بی‌کس، وجود دارند، نه شکار می‌شوند و نه شکار می‌کنند؛ علف‌های هرز می‌خورند و دلتنگ و بی‌حوصله از پشت این شاخ زشت و ناکارآمد به افق دوردست نگاه می‌کنند بلکه غروبِ به‌تاخیرافتاده دشت را پرخون کند.

پی‌نوشت:
این را سید علی میرفتاح، در شماره‌ی ۱۹۷ نشریه‌ی مهر، ۲۹ خرداد ۸۰، نوشت...

۱۳۸۶ بهمن ۳, چهارشنبه

من سیاه‌پوستم، تو سفیدپوست

از همان روزی که محمدعلی شاه قاجار، مجلس را به توپ بست و میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و ملک‌المتکلمین و ... را در باغشاه به دار آویخت ... از همان روز؟ چه می‌گویم! در همان روزیم.

همان روز و همان روزگار ... من سیاه‌پوست و تو سفیدپوست.. من بی‌صلاحیت و تو با صلاحیت ...

دردنامه‌ی احمد شیرزاد را بخوانید.

پی‌نوشت نه چندان مربوط: برای فیزیک‌پیشه جماعت، عدد دوستی و عدد فهمی، امری است طبیعی. چه می‌کشند در این روزگار فیزیک‌پیشه جماعت عدد فهم از آنچه به زبان عدد، بر سر ایران می‌رود.

۱۳۸۶ دی ۲۹, شنبه

روزی باید، از تمام آنچه نوشته‌ام، از تمام بودنم، توبه کنم..

بگذار بار دیگر به شهری بازگردم که خواب‌های مرا زنده خواهد کرد. من می‌خواهم به کودکی خویش بازگردم، به پاک‌ترین رویاها.
به سوی آنچه مرا هفت‌ساله بودن بیاموزد.
که همه‌چیز را با رنگ‌های کودکانه بیامیزد.
پای پله‌ها بنشینم و به صدای شستن ظرف‌ها گوش بدهم

نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

..

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

مهندس

یک روز یک توپ زرد را به یک فیزیک‌ پیشه، یک ریاضی پیشه و یک مهندس میدهند و ازشون میخواهند که حجم توپ را به دست بیاورند. ریاضی پیشه‌ی محترم، محیط توپ رااندازه گرفته، شعاع را حساب میکند و بعد از آن به راحنی حجم را به دست می‌آورد. فیزیک پیشه‌ی دوست‌داشتنی، توپ را می‌اندازد داخل یک ظرف آب و با اندازه گرفتن مقدار آبی که در ظرف بالا می آید، حجم را به دست می اورد. اما بشنوید از مهندس کاردرست که راویان مبهوت هوش و نبوغش، چنین روایت می‌کنند: جناب مهندس، از جیب خود جدول حجم تمام توپ‌های زرد عالم آفرینش را درآورده و به جستجو می‌پردازند...

این است معنی نبوغ و هوش ای دانش‌پیشه‌های بدبخت تمام آفرینش!

پی‌نوشت : و اگر یک فارغ‌التحصیل MBA آنجا بود، به نظرتان چه می‌کرد ؟

۱۳۸۶ دی ۲۳, یکشنبه

رادیو ساینس

اگر به سایت مجله‌ی ساینس بروید و کلیدعبارت Science Podcast را در همان صفحه‌ی اصلی جست-و-جو کنید، می‌توانید مهم‌ترین خبرها و مقالاتی که توی هر شماره از مجله‌ی ساینس چاپ شده را به صورت ام.پی.تری دانلود کرده و بشنوید. متن آن را هم می‌توانید به صورت پی.دی.اف دانلود کنید.

برای مجله‌ی نیچر هم به همین ترتیب.

پی‌نوشت: این را اولین بار رهام گفت. از آنجایی که علاقه‌ای به ارجاع دادن به مطلب خودش ندارد، بدین‌وسیله با ذکر نام و ياد و خاطره‌ی آن مرحوم، کپی‌رایت را ارج می‌نهیم!

سلام.

از این به بعد به امید خدا، در اینجا خواهم نوشت. باید از خانه‌ی قبلی دل بکنم و کمی هم دستی به سر و روی اینجا بکشم. ببیینیم تا خدا چه خواهد...