ه‍.ش. ۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

از ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!

دفتر نوشته‌های مربوط به سه سال پیشم را پیدا کردم و نشستم به مرور صفحاتش. دچار حسرت معصومیت از دست‌رفته شدم.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

Small World Networks

نوع منصفانه‌ی رستوران‌داری را خیلی دوست دارم. رستورانی که پول منصفانه بگیرد و غذای خوب بدهد دست مردم. برکت دارد سیر کردن گرسنه جماعت. چیزی شبیه چلوکبابی شاد در خیابان مخصوص، نزدیک دبیرستان علامه‌حلی.
همینطور کار در چاپ‌خانه، یا شرکت انتشاراتی داشتن. که بتوان همه‌ی این کتاب‌هایی که نایاب شدند و در این روزگار هم کسی به فکر انتشارشان نیست، دوباره به دست دوستداران‌شان رساند. کتاب‌هایی که ـ اگر کتاب غدای روح است ـ مفید بودن‌شان از جنس غذای همان رستوران بالایی باشد.
همینطور معلمی و یا کاری شبیه هزینه‌ي درس‌خواندن بچه‌های فقیر را دادن. که این بچه‌ها محرومیتی نداشته باشند، شاد، بجنگند و زندگی کنند و از غذاهای آن رستوران بخورند و ارزش کتاب‌های آن انتشاراتی را بدانند و دوستش داشته باشند.
و می‌توانم همچنان ادامه‌اش دهم این دوست داشتن‌ها را ...

دنیای کوچکی می‌شود و دوست‌داشتنی. این دنیای کوچک بودنش مهم است. مانند شبکه‌های مدل‌های Small World Networks !

ه‍.ش. ۱۳۸۶ اسفند ۲, پنجشنبه

آتش بدون دود


آتش بدون دود نمی‌شود، جوان بدون گناه
یک مثل ترکمنی، به نقل از کتاب.


خواندن «آتش بدون دود» را تمام کردم. و چه خواندنی ... و چه تمام کردنی ...

رسمی بود میان دوستان زمانی، که کتب هدیه می‌دادیم، امانت می‌دادیم، هدیه می‌گرفتیم، امانت می‌گرفتیم، می‌خواندیم و بازهم کتاب هدیه ...

تا کتاب‌هایی چون «آتش بدون دود» هست، این رسم و قرار را باید زنده نگاه داشت.

پی‌نوشت : مدت‌هاست سعی می‌کنم نوشته‌هایم (نوشته‌های وبلاگی‌ام)، جولان‌گاه احساساتم نباشد. این شد که بارها آنچه قصد داشتم در مورد آتش بدون دود بنویسم را پاک کردم و از نو نوشتم و ... و در نهایت چیزی نماند جز آنکه بخوانیدش. اگرنه که خواندن این کتاب، خود داستانی بود برای من. به عبارتی دیگر، گفتگو آئین درویشی نبود، ورنه با تو ماجراها داشتیم.

پی‌نوشت دوم: این‌جا را دریابید. در ویکی‌پدیا هم می‌توان یافتش. بزرگ‌مردی است.

ه‍.ش. ۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

کرگدن ۲ یا چرا همچنان امیدوار ...


زندگی در ناخوش‌ترین و نکبت‌بارترین حالت وجودی‌اش هم، پر است از لحظه‌های منفرد و نابی که اشک شوق بر گونه‌ات روان می‌کند.

شاید این است راز امید کرگدن‌ها که ناامیدی نمی‌شناسند...