۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

اهلیدیدن

...
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل، هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
...


متن کامل را می‌توانید اینجا بیابید و بشنوید حتی !

۱۳۸۶ اسفند ۲۷, دوشنبه

John Lock


Locke is on a journey, and like all journeys it has periods of doubting, uncertainty and frustration. There is a lot more to come about what his purpose is, and we will see an energized and activated Locke even in this season. A Man of faith might doubt and have struggles, but will emerge as even a bigger believer in faith.

۱۳۸۶ اسفند ۲۱, سه‌شنبه

همزاد

امیرمسعود برایم تعریف کرد برای کاری مربوط به خدمت سربازی‌اش، رفته بوده سازمان نمی‌دانم چی چیه جغرافیایی صنایع دفاع. آنجا سرباز نظام‌وظیفه‌ای را می‌بیند که به شیوه‌ی عجیب غریبی، خیلی به نظرش آشنا می‌آید. می‌گفت سرباز شباهت باورنکردنی‌ای به من داشته. تا این حد که امیرمسعود، که مطمئن بوده طرف باید کسی در مرتبه‌ی برادر من یا چیزی شبیه آن باشد، نمی‌تواند بر کنجکاوی خود غلبه کند و از سرباز می‌پرسد: «ببخشید، شما احسان ایرانی را می‌شناسید؟»
سرباز هم در حالی که متعجب بوده، جواب داده است: «خوب معلومه! من خودم احسان ایرانی هستم!»

امیرمسعود هر دفعه که همدیگر را می‌بینیم، با تعجبی که از بزرگی آن ذره‌ای کم نمی‌شود می‌گوید: «احسان! واقعا خیلی شبیه خودت بودها !!!». پایه شدم بروم این همزاد محترم را از نزدیک زیارت کنم!

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

وز خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی..

دل که آیینه‌ی صافی است غباری دارد
وز خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی...

آدم‌هایی هستند که حکم روشن رای را برای من دارند. آدم‌هایی که بودن‌شان، تحمل سختی‌ها و نکبت زندگی را راحت می‌کند. میل به جنگیدن و خوب بودن و خوب ماندن و کمک کردن را در آدم زنده و تشدید می‌کند. آدم‌هایی که دمی دارند، برای زدودن غبار دل. برای انگیختن برای کار کردن. برای عشق ورزیدن و ...

دیشب که از آزمایشگاه اپتیک دکتر توسلی بیرون آمدم، یاد این آدم‌ها افتادم. پیرمرد دوست‌داشتنی به تمامی تکانم داد. فکر می‌کنم از دوران راهنمایی به بعد دیگر معلمی نداشتم که این گونه رویم تاثیر بزرگی بگذارد.

می‌توانم آنهایی که برایم، حکم روشن‌رای بودن دارند را فهرست کنم. دکتر توسلی، نادر ابراهیمی، رهام فرزامی، سید حسین نصر، علی شریعتی، علی حاتمی، محمدرضا شجریان، سید محمد خاتمی، نیما یوشیج، شفیعی کدکنی، حسین علیزاده، سالینجرو ... . این آدم‌ها، با تمامی تفاوت‌ها و شباهت‌هایی که دارند، به خصوص با تمام عیب و ایرادهای ریز و درشتی که در هر کدام می‌توان یافت، چیزی و یادی از جنس دگر دارند. یادی از دنیایی که دل، غباری ندارد.

روشن‌رایی می‌تواند به مردم زنده برنگردد. جدا از خواجه حافظ شیراز و شیخ اجل و بیدل دهلوی و مولانا و ...، حتی می‌تواند به انسان جماعت هم برنگردد. می‌تواند کتابی باشد یا که فیلمی. یا نغمه خوش آهنگی. پاکی و سادگی کودکی باشد یا که صفای دل پیرمردی. مهم غبار دل است که بزدودد...

در این روزگار بد، موهبتی هستند. باید قدرشان را دانست. هر از چندی باید به یاد خودم بیاورم تاثیری که از هرکدام از این‌ها گرفتم و برای بهتر شدن تلاش کنم. خوب که نگاه می‌کنم، با بودن همه‌ی این‌ها، علی‌رغم تمام پلیدی‌ها، این روزگار بد، زیاد هم بد نیست اگر خوب بمانیم و برای خوب ماندن بجنگیم...



پی‌نوشت۱ : انگیزه‌ی نوشتن این مطلب، بیش از هرچیز گذاشتن یادگاری از حسی که دیشب داشتم بود. دوستانیکه می‌خواهنند می‌توانند این‌ها را هم به حساب خوش‌بینی احمقانه یا خرافات ریشه‌دار در کودکیم بگذارند! باکی نیست...

پی‌نوشت ۲ : واقعا برایم جذاب است که بین این‌جور آدم‌ها بتوانم مشخصه‌ی مشترک بارزی پیدا کنم. در تقریب مرتبه‌ی اول شاید، فداکاری و کمک به دیگران ... باید بیشتر فکر کنم.