۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

قرص

نشسته‌ای پای درست. دوستی داری که یک شکست عشقی را به تازگی از سر گذارنده است و تو شده‌ای مشاورو سنگ صبور و توصیه‌کننده‌اش به لمس جریان زندگی و ... . زنگ می‌زند. ناراحت است. عکسی دیده است یادآور خاطره‌های قدیمی. نقش دوستی‌ات را ایفا می‌کنی. گوش شنوای دردل‌هایش میشوی و باز هم به زندگی فرامی‌خوانی‌اش. تلفن قطع می‌شود و برمی‌گردی سر درس. به ناگاه پیامکی می‌رسد. میبینی پیغام داده است : «قرص خوردم»
توی کسری از ثانیه، تمام راه‌های پیش رویت را مرور می‌کنی. به تمام مقدسات داشته و نداشته‌ات متوسل می‌شوی که منظورش را اشتباه فهمیده باشی، یا که شوخی بی مزه‌ای بیشتر نباشد. پیام میدهی «چی؟ چه قرصی؟». داری راه‌های پیش رویت را تصور میکنی... که اگر تا دو دقیقه دیگر جواب نداد، اول زنگ میزنی به خانه و خانواده‌اش، بعد اورژانش و بعد بع دوست نزدیکش و ... . همچنان عرق ریزان دست به دامان مقدسات داشته و نداشته و راه‌های در پیش روهستی که پیام دوباره‌ای می‌رسد از طرفش : «قرص سرماخوردگی»
تمام مقدسات داشته و نداشته‌ات، می‌خندند!

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

بیش از همیشه

این چند ماه، شلوغ‌ترین و پرآدم ترین ماه‌های زندگیم بودند. سفرهای گرگان و دماوند و کلاردشت و کرمان و ... . جلسات هفتگی IPM، جلسات هفتگی شبکه‌های پیچیده، بدبختیهای گردهمایی دانش‌آموزی انجمن فیزیک و ...

در این چند ماه و این روزها، بیش ازهمیشه، حسش می‌کنم تنهایی‌ام را!