ه‍.ش. ۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

ویلون نواز کوچه ی ما

آمده است وسط این کوچه ی تاریک و دارد با ویلون، به چه زیبایی ای، مرا ببوس می زند. حالا هوا هم هر قدر سرد و سرماخوردگی قبلی هنوز هم کامل خوب نشده باشد اما مگر می توان پنجره را باز نکرد و صدای ساز دیوانه اش را مهمان این اتاق نکرد؟

من دوست دارم این مردم را به خدا، مخصوصا هنگام عاشقی و دیوانگی هاشان. مخصوصا وقت ویلون زنی های ناشناسشان در این کوچه های سرد پاییزی...

پی نوشت : گل گلدون من و عقرب زلف کجت و ... آهنگ های بعدی بودند و ماجرا، ادامه دارد همچنان و پنجره، همچنان باز است.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

برادر کوچیک کوچیکه

این که داداش کوچیک کوچیکه، آنقدری بزرگ شده است که بیاید و سراغ کتاب جزوکل را بگیرد، نشانه ای است بر اینکه ای آقا! زمان دارد می گذرد واقعا ها.
حالی بردیم البته...

.

ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

باران و الله اکبر

ساعت 10، الله اکبرشون را گفته بودند و تمام شده بود همه چیز... باران که گرفت اما، شدید که شد، همان موقع که اس ام اس های مردم میامد که آخ جون چه هوایی و یا ببار ای بارون ببار و... دوباره آمد صدا. و بیشتر شد. شاد و سرخوش از این باران، ساعت 11، دوباره شروع شد الله اکبر گفتن ها. محکم تر از قبل.
لذت ناشی از باران و هوای خوب، همه را کشاند به سمت الله اکبر گفتن. تجربه ی مشترک و این حرفها. زبان گروهی جدیدی پیدا کرده ایم انگار...
و این یعنی، نمیمیریم به راحتی، ما سبزها!

ه‍.ش. ۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۲۲, پنجشنبه

شهر شلوغ

صحنه‌های آغازین آژانس شیشه‌ای را به یاد می اوری؟ خیابان‌های شلوغ دم عید و قرار بود هیچ اتفاقی نیفتد ...

خیابان‌ها، پر از شلوغی دم عید است این روزها ...


ه‍.ش. ۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

زرشک!

نشسته‌ام سر شام. تلویزیون برنامه‌ای نشان می‌دهد، شامل صحنه‌های منتخب ورزشی. از قهرمانی سال ۷۲ رسول خادم در مسابقات جهانی کشتی تا مسابقات فوتبال مقدماتی جام‌جهانی ۹۴ و همین‌طور در محور زمان می‌آید جلو. صحنه‌هایی از بازی ایران و بحرین در مسابقات آسیایی ـ فکر کنم سال ۹۴ یا ۹۵ میلادی ـ را نشان می‌دهد که در آن بازی، با خطای خطرناک دروازه بان بحرین، دنده‌ی علی دایی می‌شکند و بعد از یک نیمه بازی کردن، بیهوش به بیمارستان می‌رود.
صحنه‌های مربوط به بازی و توضیحات گزارشگر قطع می‌شود، حاج‌آقایی روی صفحه‌ی تلویزیون ظاهر می‌شوند با عنوان «دبیر فدراسیون پهلوانی» و می‌گویند : «بله، این صحنه‌ای که دیدید، نمادی است از دلاوری جوانان رزمنده‌ی ما در دفاع مقدس!»


ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

قصه‌باز

رسما، یک قصه باز بالفطره‌ام. بدون قصه، نمی‌توانم زندگی کنم. این عشق به سینما و نمایش و موسیقی حتی، از عشق به قصه و ادبیات آمده است. زمان کودکی، بچه‌های فامیل، ساکن شهر دیگری بودند و بچه‌های کوچه، اکثرا ممنوع. تنها همدم آن سال‌ها، درخت توت حیاط کوچک‌مان بود که شک نداشتم در زیرخود، گنج بزرگی دفن کرده است و کتاب‌خانه‌ی اسرارآمیز پدر. سرگرمی بالا رفتن از قفسه‌هایی که تا سقف ادامه داشتند، آهسته آهسته جایش را به پیدا کردن عکس های رنگی کتاب‌های سنگین قفسه‌های بالایی می‌داد و بعد از چندی، خیال پردازی و درست کردن داستان در مورد عکس‌هایی که در کنار حروف نامفهموم دیده می‌شد، لذت ساخت قصه را، شناساند به من. چه بسیار خانم‌های با دامن چین‌دار، همسر مرد با کت و شلوار و سبیل تا بناگوش دراز ۲۰ صفحه‌ي بعد می‌شدند و با هم، شهر سوخته‌ی اول کتاب را می‌یافتند و گردنبند پشت جلد کتاب، با خواص سحرآمیزش، به دست اینان طلسمش شکسته می‌شد و آن پرنده ي افسانه‌ای ...

چیزی عوض نشده است بعد از این همه سال. همان کودک آن سالها، این سال‌ها، چه بسیار مردمان را می‌بیند و بعد این مرض قصه‌پرداری، در پس‌زمینه ي ذهن، شروع به کار می‌کند و چه ماجراها که رخ نمی‌دهند در این دنیای دیگر...