ه‍.ش. ۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

قصه‌باز

رسما، یک قصه باز بالفطره‌ام. بدون قصه، نمی‌توانم زندگی کنم. این عشق به سینما و نمایش و موسیقی حتی، از عشق به قصه و ادبیات آمده است. زمان کودکی، بچه‌های فامیل، ساکن شهر دیگری بودند و بچه‌های کوچه، اکثرا ممنوع. تنها همدم آن سال‌ها، درخت توت حیاط کوچک‌مان بود که شک نداشتم در زیرخود، گنج بزرگی دفن کرده است و کتاب‌خانه‌ی اسرارآمیز پدر. سرگرمی بالا رفتن از قفسه‌هایی که تا سقف ادامه داشتند، آهسته آهسته جایش را به پیدا کردن عکس های رنگی کتاب‌های سنگین قفسه‌های بالایی می‌داد و بعد از چندی، خیال پردازی و درست کردن داستان در مورد عکس‌هایی که در کنار حروف نامفهموم دیده می‌شد، لذت ساخت قصه را، شناساند به من. چه بسیار خانم‌های با دامن چین‌دار، همسر مرد با کت و شلوار و سبیل تا بناگوش دراز ۲۰ صفحه‌ي بعد می‌شدند و با هم، شهر سوخته‌ی اول کتاب را می‌یافتند و گردنبند پشت جلد کتاب، با خواص سحرآمیزش، به دست اینان طلسمش شکسته می‌شد و آن پرنده ي افسانه‌ای ...

چیزی عوض نشده است بعد از این همه سال. همان کودک آن سالها، این سال‌ها، چه بسیار مردمان را می‌بیند و بعد این مرض قصه‌پرداری، در پس‌زمینه ي ذهن، شروع به کار می‌کند و چه ماجراها که رخ نمی‌دهند در این دنیای دیگر...