۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

تقدیم به بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف

تقدیم به بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی شریف:
«خود گوید و خود خندد»، حکایت غریب و البته مرسومی است این روزها. از آن بالای بالا گرفته و آیه‌ی غدیر در نامه‌ی تشکر به کار بردن گرفته و خود را قدرت برتر دنیا دانستن تا این پایین‌ها حوالی خیابان آزادی، میان ما دانشجویان یک لاقبا. که اگر خون ندا آقاسلطانی ریخته شده است، آنقدری مهم نیست و فلان قدر انسان در عراق کشته می‌شوند و چرا آنها را کسی فریاد نکرد و ... و در میان این خود گویی و خو خندیدن‌شان، از خود نمی‌پرسند که چرا خون ندا آقاسلطان باید اصولا در برابر خون کشته شده‌گان عراقی باشد و مقایسه شود. و اصلا در مرتبه‌ای بزرگتر، عده‌ای حق داشته باشند تجمع داشته باشند و فیلم بسازند و سالن داشته باشند و چه و چه و چه و عده‌ای دیگر، چوب تعلیق و اخراج و زندان، دایم بالای سرشان. و این وسط، بازار تهمت و افترا و بددهنی، به صورت رسمی فعال باشد و حمایت شود. 

خود گویند و خود خندند و ای‌کاش روزی، نگاهی کنند به اطراف‌شان که «آنهایی» که ما را با آن خطاب می‌دهند، از جای دوری نیامده بودیم، آدم‌های عجیبی نبودیم. اقوام و دوستان خیلی‌هاشان بودیم. ای کاش روزی نه چندان دور چشمانشان را باز کنند و جای زخم و کبودی گلوله و باتوم را ببینند. سوزش سینه‌ی عزاداران کشته‌ها و دلتنگی نزدیکان اسرا را ببینند. ای‌کاش روزی، قبل از آنکه واقعا دیر شود، به جای خود گویی و خود خندی و تمسخر گلوله و درد و خون و اسارت و نفرت که انباشته می‌شود، یادشان بیاید، که یزدان تفنگ ندارد.
وای بر همه‌ي ما اگر یادمان نیاید که یزدانی هم هست اصولا...