۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

امید

می‌پرسد «اینجا تا ساعت چند باز است؟» چهره‌اش آشنا نیست. جواب می‌دهم «تا حدود ساعت ۱۰ شب. ورودی جدید هستی؟ ارشد؟». می‌گوید «نه. من هشتاد و دویی‌ام.» چه جالب. منم هشتاد و دویی بودم. «لیسانس؟». «نه. ورودی ۸۲ ارشد بودم. قصه‌ش طولانیه. تقریبا ۱۰ واحد هم اضافه پاس کردم. مریض شدم بعد، چند سالی نبودم. الان برگشتم که تمومش کنم. دفاع کنم و تموم شه.»
حساب می‌کنم تو ذهن خودم، الان سال ۸۹ است. ۸۲-۸۳، مریض شده، می‌شود حدود ۶ یا ۷ سال وقفه. بعد برگشته تمام‌ش کند. تمام. باز همحساب می‌کنم با خودم. حجم امید را. نیروی انگیزه را. بعد از یک بیماری احتمالا سخت، بعد از ۶ ۷ سال وقفه، بعد اراده را...
ساکت می‌نشینیم در اتاق دانشجویان کارشناسی ارشد دانشکده‌ی فیزیک، هر کدام مشغول کار خودمان. دلم می‌خواهد یک‌بار دیگر مستقیم نگاهش کنم. با دیده‌ی تحسین. سرم را بالا می‌برم. ساکت و آرام، درس می‌خواند.
ذهنم باز هم درگیر امید و انگیزه و اراده می‌شود...

ممنوع التدریس

فاصله‌ی دوری نیست از آن روزی که ما جوانانه، تازه معلم شده، رویای ساختن مدرسه‌ای را داشتیم که چنین باشد و چنان. که فلانی، معلم قدیمی قدر ندیده‌ی آن ایام، فلان کاره‌اش باشد و آن دیگری، مسئول فلان قسمتش.

این روزها اما، گزینش آموزش و پرورش، بی هیچ پرسشی و پاسخی، به جرم سبز بودن و سبز زیستن، مرا محروم می‌کند از تدریس و تو، غرق در عادت دفاع از ...، چشمانت بسته بر این همه. روزی شاید برسد، که از نفس هم محروم شویم ما دوستانت، باز هم به جرم سبز و نمی‌دانم، ونگرانم، که تو بازهم، چشمانت بسته، و مغروق در عادت دفاع از ...، مشغول عادت دفاع باشی.

نگرانتم! رفیق روزهای نه چندان دور.