۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

به تنهایی یک دونده‌ی استقامت

من مهر می‌خواندم. اینکه چرا و چگونه جذب مهر شده بودم، مهم نیست الان. ولی مهر می‌خواندم در آن سال‌های دبیرستان و از بعد توقیف‌ش تا همین حالای حالا هم هیچ مکتوبی نتوانسته جایش را برایم بگیرد. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که هر از چندی سری می‌زنم به آرشیو حالا دیگر ورق ورق شده‌ی شماره‌های قدیمی‌ش. مشتری ثابت صفحات سینمایی و ورزشی آرش خوشخو بودم.

چلچراغ مدتی بعد از توقیف مهر منتشر شد. عموزاده‌ی خلیلی را می‌شناختم و برایم همیشه این سوال مطرح بود که با آن همه پولی که خرج همایش بچه‌های زمین کرد، واقعا نمی‌شد کار بهتر و مفیدتری انجام داد؟ هنوز هم بعد از این همه سال این سوال را دارم. تب چلچراغ یواش یواش بین جماعت هم سن و سال من بالا می‌گرفت. تا اینکه حوالی شماره‌ی ۶۰ اینا، پرونده‌‌شون در مورد پاساژ گردی! بود. خوب من یکی دیگر نخریدمش. من مهر خوان و دل در گروی مرام کرگدنی داده، تاب و توان این حجم انبوه ابتذال را نداشتم دیگر. امل بودیم بین جماعت باحال حلی دور و برمون لابد دیگر.

حنا مخملباف، ۹ سالش بود، یازده سالش بود، درست یادم نیست راستش. یک چرندی به عنوان شعر  سروده بود، که دو صفحه‌ی کامل چلچراغ را به خودش اختصاص داده بود. توی نمایشگاه مطبوعات آن سال، آرش خوشخو را گیر آوردم و بعد از مرور خاطرات نوشته‌های مهرش، گیر دادم که «آقای خوشخو، آخر این چرندیات مخلملباف، در نشریه‌ای که شما سردبیرش هستی، آن هم دو صفحه‌ی کامل؟ شما خودتی؟» جوابی که داد چیزی شبیه این بود که «مخملباف دوست نزدیک فریدون عموزاده‌ی خلیلی است و خیلی هم دوست داره دخترش مطرح شود. وقتی رییس به ما می‌گوید چاپ شود، ما هم باید بگوییم چشم»

حالا روزنامه‌ی هفت صبح دار و دسته‌ی مشایی در آمده است. کلی بحث و دعوا بود بین مردم که می‌شود داخل روزنامه‌ی مشایی کار کرد یا نه. شناسنامه‌ی روزنامه‌ را که نگاه می‌کنم میبینم نوشته است سردبیر : آرش خوشخو. فریدون عموزاده‌ی خلیلی هم مطلبی نوشته است گویا در چلچراغ که قیصرش زیاد است و این قلم را ارزان نفروشید. عده‌ای هم من باب حرفه‌ای بودن روزنامه‌نگار و اینا سخنرانی می‌کنند. و من همه‌ی این‌ها را میبینم و سال‌های نه چندان دور آخر دهه‌ی هفتاد و مهر و چلچراغ و ... را به یاد می‌آورم و لبخند می‌زنم. 


پی‌نوشت : به تنهایی یک دونده‌ی استقامت، نام صفحه‌ی ورزشی خوشخو در مهر بود. که از فیلمی انگلیسی وام گرفته شده بود. حکایت زندانی‌ای بود که برای آزاد شدن باید در مسابقه‌ی دو استقامت به خط پایان می‌رسید. کمی مانده به خط پایان، همان وقتی که همه منتظرش بودند که برسد و آزاد شود و همه چیز تمام شود، در میان این حجم انبوه فشار و انتظار و ... می‌ایستد، لختی درنگ می‌کند، راهش را کج می‌کند و از مسیر مسابقه خارج می‌شود، به سمت دیگری می‌دود...
اصولا انگار دوی استقامتی دیگر نیست که دونده‌اش بخواهد تنهایی را هم بچشد. دونده‌ها حرفه‌ای شده‌اند.

ارسال یک نظر