ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

هشت نفر بودند. علی مهدی زاده، محمود عابد، جواد باقرزاده، رمضان رضوانی، اسماعیل رحیمیان، ابوالفضل خوری و رسول غلامی.

خبر ریزش معدن در طبس و کشته شدن هشت کارگر را می‌خوانم و عکس‌های بازمانده‌ها را می‌بینم. صورت‌های سیاه و خطوط متراکم شده‌ی آن. بغض و غم و درد و بی‌چارگی در برابر مصیبت. با کلاه‌های ایمنی بی فایده. با قرارداد پیمانکاری، دو شیفت کاری در روز و فقط و فقط چهارصد هزار تومان حقوق ماهانه. حداقل حقوق تامین اجتماعی! در عمق سیصد متری زمین.

دوستی نوشته است جایی : «همیشه ایران که بودم، توی این حساب کتاب ساده مشکل داشتم: این که من با یک روز تدریس خصوصی میتوانستم حقوق ماهانه ی یک کارگر ساختمانی یا کارگر معدن را به دست بیاورم. یک جای این سیستم اقتصادی-سیاسی-فرهنگی باید اشکال میداشت. حالا وضع ام بدتر است: این خبر را میخوانم، و به عکس زل میزنم. چیزی درونم بغض میکند و عق میزند، اما حتی خودم را شایسته ی گریستن و تاثر نمیدانم. در عین حال باز مقایسه میکنم، با کارگری که اینجا با یک روز کاری همین قدر حقوق میگیرد. درست است، خرج اش به یورو است، اما به یورو بود: حالا آن کارگری که به ریال میگیرد هم عملن به یورو خرج میکند.»

عکس‌های بازمانده‌ها را نگاه می‌کنم. همان بی‌چارگان در برابر مصیبت، ناظرین بیرون کشیده شدن جسدهای دوستان‌شان از زیر آوار. همان‌هایی که احتمالا دیروزش، در اندک استراحت‌های میان آن دو شیفت کذای کاری، چایی می‌خوردند و حرف می‌زدند و کمی کمتر می‌کردند سختی روزگار را برای هم. حالا فردا هم باید بروند باز سر «کار»، باز هم با قرارداد پیمانکاری، باز هم با فقط و فقط چهارصد هزار تومان حقوق ماهانه، باز هم در دو شیفت کاری و در اعماق سیصد متری زمین و این‌بار، بدون آن هشت همکار حالا دیگر بی‌جان شده.

می‌مانم چه بگویم که وقیحانه نباشد در برابر مصیبت...

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

گمان می‌برند که فراموش می‌شود آیا؟

کشیده بودم بیرون. به هزار و یک دلیل، می‌ریختم تو خودم و ساکت بودم. حضرت پدر به خاطر جریانات مربوط، نصف پای چپش سیاه شده بود و مشغول استراحت مطلق چند ماهه در خانه. دکتر گفته بود عصبی است و خطر سکته وجود دارد. برای همین چیزها بود که قصد و قرار بیرون رفتن، فردایش، روز عاشورا را نداشتم.

خبر آمد که سخنرانی خاتمی است در حسینیه‌ی جماران، اس‌ام‌اس زدم به بعضی از رفقای مناسب وقت دلتنگی و دل‌گرفتگی که برویم. کسی نمی‌آمد، یکی‌شان هم عذرخواهی کرد که شمال است پیش اقوام. در نهایت چند نفری پیدا شدند که برویم البت.

از خیابان که بالا می‌رفتی و به آن خیابان تنگ منتهی به حسینیه نزدیک می‌شدی، اتوبوس‌های پارک کرده‌ی کنار خیابان با پلاک‌های هم‌رنگ مربوط به فلان نهاد را می‌دیدی. پس ایاب و ذهاب نیروها هم برقرار بوده است. کل خیابان پر از جمعیت بود. در آهنی محوطه‌ی حسینیه را بسته بودند و مردم پشت در تجمع کرده بودند، به امید باز شدنش. داخل مراسم عزاداری بود، این‌ور هم مردم شروع کردند. طبعا شعار هم داده می‌شد.

دیدی که مثلا شور می‌گیرند وسط عزاداری هيت‌ها، مثلا از خود بی‌خود می‌شوند و آن وسط، هی روی سر و صورت خودشان می‌زنند؟ دیدی چطور دست‌ها بالا و پایین می‌رود؟ من جلوی در بودم، دیدم از آن دور همهمه‌ای در جریان است و انگار که شور گرفتند یک عده‌ای، دست‌ها است که دارد بالا و پایین می‌رود! متعجب بودم که این اداها تناسبی با این‌جا و این جمعیت ندارد! آن دست‌های به شدت بالا و پایین رونده، ساکن هم نبودند، حرکت می‌کردند و به ما نزدیک می‌شدند. نزدیک‌تر که شدند، معلوم شد که دست عزاداران از خود بی‌خود شده نبوده است. چوب و میله‌ی آهنی و زنجیر است که بالا و پایین می‌رود و بر سر و صورت مردم عادی زده می‌شود. «برادران» آمدند.

...
سال هشتاد و هشت، سه نقطه‌ی پر رنگ در زندگی و شخصیت من داشت. سیزده خرداد، بیست و پنچ خرداد و بیست و چهار ساعتی که از تاسوعا شب، جلوی حسینیه‌ی جماران، آغاز می‌شد.
...

لت و پار کردند مردم را. تصویر خانم چادری مسنی را که یا زهرا گویان زیر لگد و زنجیر تسمه‌‌شان خرد می‌شد را فراموش نمی‌کنم. سبعیت آن جوان‌های بیست سی ساله را در واقع! و آنچه بر سر بقیه‌ی مردم عادی آمد. بزرگ‌شان آمد سراغ گفتگو، با صورتی سرخ و گر گرفته، یقه‌ی پیراهن باز و چشمانی سرخ و آتش گرفته، که من جهنم را از پشتش می‌دیدم «امشب شب عاشوراست! تا پنش دقیقه دیگه گارد ویژه هم میرسه، بچه‌ها خرابند و اعصاب مصاب ندارند، خونتون پای خودتونه لاشی ها...». شور گرفته بود برادر.

ما را که زدند و پراکندند، در آهنی بسته، به راحتی و از داخل برای‌شان باز شد. رفتند داخل حسینیه.

من کشیده بودم بیرون به هزار و یک دلیل. اما یادم نمی‌آید وقتی برگشتم خانه، چه شد و چه گفتم به دوستان. چه سبز و چه ارزشی. فردایش، غمگین و مبهوت در خیابان، نظاره گر خشم مردم و دریدگی آن «برادران» گر گرفته  و آتشین بودم، کسی نزدیکم شد، کلاه بر سر، سلام داد. همان دوست شمالی بود. می‌گفت «وقتی شنیدم، دوام نیاوردم. ساعت دو بعد از نیمه شب راه افتادم».

...
خود آن روز ولی، حکایت دیگری است.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

اندر حکایات مصلحت و استاد سابقا دوست داشتنی!

دوستی دارم که دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه‌های معروف داخل کشور است و بخشی از دوره‌ی دکترایش را در یکی از کشور‌های اروپایی می‌گذارند. در فرنگ، حجاب ندارد. وبلاگی دارد که هر از چندی در آن، از زندگی و دغدغه‌های شخصی‌اش می‌نویسد. چندی پیش، در اوج ترافیک کاری دوستان گشت ارشاد در تهران، از نگرانی‌اش نوشته بود که هنگام برگشت و دیدار خانواده، استاندارد‌های روز‌به‌روز سخت‌تر گشت ارشاد در فرودگاه امام درگیرش کند. از عوض کردن عکس پاسپورت و نداشتن عکس جدید با روسری نوشته بود. یادداشتی کاملا شخصی. همین.
فلان مسئول دانشگاه معروف داخل کشور، برایش ایمیل فرستاده که «یک، از شما بعید است چنین رفتاری» و «دو، دانشجویان دانشکده از اینکه شما تبلیغ بی‌حجابی می‌کنید شکایت کرده‌اند» و «سه اینکه به صلاح‌تان است که مطلب مذکور پاک کنید». برای این‌که معنی جمله‌ی آخر واضح‌تر شود، شاید بهتر باشد بگویم که مسئول محترم، یکی از بالاترین پست‌های ممکن در دانشگاه مربوطه را دارد.

بعد از شنیدن این ماجرا، یاد اتفاق‌های دیگری افتادم که مسئول محترم، نامش این‌ور و آن‌ور شنیده می‌شد. بعد از ترور شهید علی‌محمدی و واکنش‌های دوستانش، یکی از بچه‌های بسیج دانشجویی با افتخار این ور و آن ور فریاد می‌زد که «بله روایت‌های سبز بودن علی‌محمدی دروغ است و دکتر فلانی (مسئول محترم و دوست داشتنی قصه‌ی ما) برای من تعریف کرده است که این‌هایی که از او تعریف می‌کنند دروغ است و او فردی بسیار مذهبی و ولایی بوده است.» (به یکی دانستن مذهبی بودن و ولایی بودن در اینجا هم توجه کنید. هم‌چنین به نادیده گرفتن خصوصیت‌های شخصیت واقعی علی‌محمدی، آن‌هم بنا بر مصلحتی لابد.)

مسئول محترم، در جلسات کمیته‌ی انضباطی، بعد از یکی از تجمع‌های داخل دانشگاه، حکم به تعلیق کسی داد که در روز تجمع کذا، اصلا داخل دانشگاه نبوده است. در جواب اعتراض به این حق‌کشی آشکار، با اذعان به بی‌گناهی دانشجوی مورد نظر، ارجاع داده است به مصلحتی که مهم‌تر است حفظش.

حراست دانشگاه، به صورت غیر قانونی، بدون تشکیل هیچ دادگاهی و سر خود، تعدادی از دانشجویان را ناگهانی ممنوع‌الورود به دانشگاه و خوابگاه کرد. شورای صنفی دانشگاه، در مذمت این اقدام غیرقانونی بیانیه‌ای صادر کرد. فردایش، مسئول محترم، بیانیه‌ی شدید اللحنی منتشر کرد و اعضای شورای صنفی را به جرم توهین به ساحت ریاست دانشگاه (نام دیگرمصلحت؟) تهدید کرد.

نمونه‌ها بسیارند. بگذریم بهتر است.

پنج سال پیش، این مسئول محترم، یکی از محبوب‌ترین استادهای دانشکده‌ی فلان در دانشگاه بهمان بود. استادی باسواد و مردم‌دار و پرکار. برایش سرود ساختند و اجرا کردند در جشنواره‌ی موسیقی دانشکده حتی. شاگردان سابقش هنوز متعجب این رفتارهای مسئولانه‌ی ایشان هستند. دوستانی که سعی به گفتگو با او داشته‌اند، از ارجاع مدامش به مصلحت می‌گویند. مصلحتی که، برای حفظش کارهایی از دخالت در رفتار شخصی یک دانشجو در یک کشور دیگر تا محروم کردن یک دانشجوی دیگر از حق تحصیل به جرم گناه ناکرده مباح می‌شود.

بازنده‌های واقعی، متاسفانه، همین جنس مردمان هستند. آدمهای سابقا دوست داشتنی‌ای که برای یک مصلحت موهومی، خیلی کارهای (لابد کوچک از نظرشان) را انجام دادند و، خیلی چیزها را باختند. خیلی چیزها را.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

اعتراض

فیلم «اعتراض» مسعود کیمیایی را دیده‌ای؟ امیر علی، برای چیزی که درست می‌دانست، سال‌ها زندان را تحمل کرد. به امید آنچه فکر می‌کرد آن بیرون هست. تکیه کرده بود به ارزش‌هایی که قدر دانسته می‌شوند، مادرش، برادرانش، آدم‌هایی که می‌فهمند او را و چرایی در حبس بودنش را. به یاد خانه.

بیرون که می‌آید، ناگهان می‌بیند که از این خبرها نیست. کسی نیست. خانه‌ای نیست دیگر. خانواده‌ای هم. ارزش و تحسین و فهمیدنی هم. انگار همه‌ی آن سال‌ها را، به یک موجود توهمی امید داشته و تکیه کرده است. این دوام آورده‌ی حبس و زندان، دقیقا همان لحظه‌ی تلخ «آگاهی» است، که می‌شکند. خرد میشود از درون. می‌شود همانی که می‌گویند بر باد فنا رفته!


بی ربط نیست این نوشته به پرانتز حذف شده‌ی نوشته‌ی قبلی. به اولین لحظه‌های بیست و سوم خرداد هشتاد و هشت هم. به اولین گلوله، اولین جنازه هم. خیلی جاهای دیگر هم می‌توان این تلخی «آگاهی» و به فنا رفتن بعدش را دید.

به پا خواستن و ایستادن و «رستگاری‌ای» هم اگر باشد، از میان این شکستن و خرد شدن است. بهترین صحنه‌ی اعتراض، آنجایی است که امیرعلی، زیر باران، مرگش به دست احمد را، خود خواسته می‌پذیرد.

ماندن به هر بهانه و قیمتی، «بودن» نیست. این را مرد نقاش هم یادآوری کرده بود.

پی‌نوشت : فیلم اعتراض در یوتیوب.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

قصه‌های بنی‌اعتماد

به بهانه‌ی خبر اکران محدود فیلم جدید رخشان بنی‌اعتماد، «قصه‌ها» :
«خون بازی» بنی اعتماد، توی جشنواره فیلم فجر اکران شده بود و ما تو صف سینما عصر جدید ایستاده بودیم. از همان صف‌هایی که ۱۰ نفر جلویت هستند و بعد می‌بینی یواش یواش هل داده می‌شوی عقب و پنجاه نفر جلویت می‌ایستند، یک ساعت بعد، صد نفر و همه هم شاکی که ما از خود صبح اینجا بودیم اصلا!

باران هم می‌آمد. من منتظر بودم که دیگر دوستان (یک پرانتز طولانی اینجای متن بود در مورد این «دوستان» که پاک کردم! گرچه همین پرانتز توضیحی هم کوتاه نشد چندان) بیایند. همان اوایل آن انتظار چند ساعته، کسی پشتم ایستاد. نگاهش که کردم، دختری بود با تیپ معمول دانشجویی، موهایی کوتاه که از زیر شال آبی رنگش بیرون زده بود. مثل من، منتظر دوستانش بود.

من سال‌ها بود، دلم نلرزیده بود آن‌طور که با دیدن او، آن شب، لرزید. سالها بود که بعد از تجربه‌ی دردناک نخستین، فراموش کرده بودم اصلا تاب خوردن‌ چیزی درون دل و دویدن پر شتاب خون درون رگ‌ها را. ایستادن درون آن صف و انتظار، بعد از دیدنش، خوشایند شده بود برایم.

دوستان من آمدند، دوستان دختر هم. هر از چندی یکی می‌رفت جلوی صف حالا دیگر طولانی، دم گیشه، که ببیند چه خبر است و کی شروع می‌شود بلیت‌فروشی و معمولا دعوا و داد و بیدادی به خاطر حضور  جماعت خود «زرنگ»بین همیشه در صحنه هم رخ می‌داد. از یکی از همین دعواها برگشته بودم سر جای خودم در صف که دیدم دوستان تازه وارد دختر، جلوتر از ما ایستاده‌اند. 

دوستان می‌دانند که در موقعیت‌های مشابه جرزنی‌های درون صف‌های جشنواره، آن هم توسط جماعت خود «زرنگ»‌بین، ابتدا سکوت می‌کنم، بعد اگر وقاحت  ادامه یافت، جدی تذکر می‌دهم و از یک‌ جایی به بعد، بدنم که شروع می‌کند به لرزیدن، صدایم هم بالا می‌رود و کوتاه نمی‌آیم تا نهایت ماجرا.

خودش نبود. به دوستانش به آرامی گفتم که اشتباه ایستاده‌اند و جای‌شان پشت ما است. ناگهان تازه‌ واردترین‌شان شروع کرد به داد و بیداد که نمی‌توانی اینجا زرنگ بازی در بیاوری و ما از فلان ساعت اینجا ایستاده‌ایم و چه و چه و چه! هر چه من توضیح می‌دادم که اشتباه می‌کنید و من دوست‌تان را که پشت من ایستاده بود و برای شما جا گرفته بود را به خاطر دارم و این جور حرف‌ها، نه تنها کوتاه نمی‌امد ازحرفش، بلکه  دم به دقیقه به پرخاشگری‌اش هم اضافه می‌شد. از یک جایی به بعد، بدنم شروع کرد به لرزیدن، به طرز عجیبی، بی‌آنکه صدایم بالا رود، یا نشانه‌ای از عصبانیت‌ معمول این جور وقت‌هایم را داشته باشم. غمناک رفتم دم گیشه، خود دختر را پیدا کردم و بهش گفتم که مرا به یاد دارد که جلویش در صف بوده‌ام؟ و شرح ماجرا دادم. عذرخواهی کرد و گفت که الان درستش می‌کند. آمد و روایت مرا پیش دوستانش تصدیق کرد و دوباره عذر خواست از رفتارشان. دوست کذایش هم با صدایی که ما بشنویم چیزی گفت در این مایه‌ها که «حالا فقط جلو زدن ما ازش تنها مشکلش بود؟ الان دیگه همه‌ی مشکلاتش حل شد؟»

بله دیگر. اینطوری است. داستان هم هیچ پایان‌بندی هیجان‌انگیزی ندارد! از صدقه سر وجود همان جماعت خود زرنگ بین که شان‌شان درون صف ایستادن نیست و اگر خودشان را به زور جا ندهند داخل صف اصلا فیلم بهشان نمی‌چسبد، تمام بلیت‌ها فروخته شد و حدود ساعت یازده، بعد از پنج شش ساعت ایستادن زیر باران، گفتند که ده دانه بلیت مانده و به مایی که اول نفر دهم بودیم و حالا پنجاهم، چیزی نخواهد رسید! دختر و دوستانش بعد از ناراحتی فراوان و بحث با هم، رفتند و من هم، جرات نکردم که بگویم بایستید، شاید فرجی شد! شاید بلیتی رسید یا اتفاق دیگری افتاد! نا امید نشوید!

پنج دقیقه بعد از رفتنشان، بانو رخشان بنی‌اعتماد، آمده بود و گفته بود من نمی‌توانم بگذارم این جماعت که به خاطر فیلم من این پشت زیر باران ایستاده‌اند، نبینند فیلم را! درهای سینما را باز کرد و ما، روی زمین سینما عصر جدید نشستیم و «خون بازی» دیدیم.

بعد از فیلم، ساعت‌ها در هوای باران خورده شبانگاهی تهران، قدم زدم. دوستان از اثرات فیلم می‌دانستنش. بیشتر ولی، به خاطر یاداوردن چیزهایی بود، که فراموش کرده بود دلم.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

تحریم مردم دوستانه؟

محمد حسین، دوست من، در فنلاند دانشجو است. برای هزینه‌های زندگی‌اش، خانواده پولی در مرتبه‌ی چهار هزار یورو را به دوستی در مالزی داده بودند و او برایش حواله کرده بود به فنلاند. چندی بعد از بانک بهش زنگ می‌زنند و برای چند سوال «فرمالیته» ازش می‌خواهند که به شعبه‌ی مربوط برود.

سوال‌ها از این جنس است که این پول مال کیه و از کجا آمده است. در نهایت هم می‌گویند که چون «اصل» این پول از ایران آمده است، نمی‌توانند این انتقال را انجام دهند و پول را به صاحب حساب در مالزی بر می‌گردانند. چند روز بعد هم بهش زنگ می‌زنند که باید بیایی حسابت را ببندی! در جواب سوال‌ها و بهت و حیرت محمد‌ حسین هم می‌گویند که «هر گونه» فعالیت بانکی که در آن نشانه‌ی رد و بدل شدن پول از/به ایران باشد برای‌شان ممنوع اعلام شده است و هر که چنین سعی و تلاشی داشته باشد، حسابش بسته خواهد شد!

نه پول، پول گنده‌ای بوده است، نه دوست دانشجوی من آدم مشکوک و مورد‌ داری! این فقط یک نمونه بود. نمونه‌های مربوط دور و بر من، که با مرگ و زندگی در ارتباط باشد، بسیار است. حالا شما هی بیا بگو که تحریم‌ها هدفشان «مردم» نیست و از بغض حاکمیت ظالم جمهوری اسلامی، به تطهیر جنایتکار‌های آن‌ور آبی مشغول باش.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

بابا بزرگ

جایی کامنت گذاشتم، اشاره کردم به پدربزرگ تازه مرحومم، یا آنچه خودم صدایش می‌کردم، «بابا بزرگ».

دیدم دیگر دارد می‌شود یک‌ سال. هنوز می‌گویم «تازه» مرحوم. هنوز، مانند پریشب، شفاف خوابش را می‌بینم، که در بستر بیماری است و من چشم انتظار دوباره ایستادنش. انگار هنوز منتظرم، هنوز امیدوار. موقع سوغاتی خریدن هم ناخودآگاه، در فهرست آورده بودمش که چه بگیرم برایش.

باور همراه نداشتنش، قصه‌ی غریبی است که تن نداده‌ام به آن هنوز. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

مادر

بعد از چند روز غیبت بی‌سابقه‌اش، امروز ویدئو چت کردیم. مدام نشسته بود جلوی وب‌کم و حتی برای برداشتن تلفن خانه که مشغول زنگ خوردن بود تکان نخورد. خواهرم تلفن را برایش آورد. عجیب بود که صبح روز شنبه، خواهرم آنجا باشد و نه خانه‌ی خودش. گفت که مهمان داشته است و مریم، برای کمک آنجا بوده است.

زیاد طول نکشید البت که گوشه‌ی گچ سفید دور دستش، که با زحمت و وسواس بیرون کادر نگه داشته بود را ببینم. فلان روز در اتاق سابق من، مشغول کاری بوده که از روی چهار پایه افتاده زمین و مچ دستش شکسته است، مچ دستی که سال‌ها پیش هم شکسته بود و رنجوری‌اش، همه‌ی این سال‌ها همراهش. کسی خانه نبوده و خودش، دستش را گرفته و از خانه آمده بیرون، تا همسایه‌ها به کمک بیایند. قرار بوده از من پنهان کنند، که در غربت و سختی فرضی‌اش در ذهن آن‌ها، غمی اضافه نشود به غم‌هایم.

من به روی خودم البت نیاوردم که شب قبل از حادثه، آخرین صحبت‌مان با دلخوری و عصبانیت بی‌خود من تمام شد. و اینکه همان شب چقدر می خواستم زنگ بزنم و ازش عذرخواهی کنم که تند رفتم و البته از روی یکدندگی معمول و احمقانه‌ام، چنین نکردم. حالا بعد از چند روز می‌بینم که افتاده است و دستش شکسته است و عمل کرده است. افتادنش حادثه بوده فقط؟ به حرف‌های شب قبل من فکر نمی‌کرده در آن لحظه؟

تو این فکرها بودم و همزمان خندان می‌گفت که کلی خدا را شکر می‌کند که بچه‌هایش سالم هستند و این اتفاق برای آن‌ها نیفتاده است. باز هم قول گرفت که زمستان را مواظب باشم.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

صحبت در مورد درد و رنج جهانی

امروز ساعت ده و نیم صبح روز تعطیل، با صدای زنگ در خانه‌ از خواب بیدار شدم. وسط خواب و بیداری که داشتم می‌رفتم سمت آیفون، داشتم فکر می‌کردم چه کسی ممکن است الان، با من کار داشته باشد آخر؟ گوشی آیفون را که برداشتم، آقای پشت در، بعد از دو جمله‌ی آلمانی، شروع کرد فارسی حرف زدن که سلام هموطن و من همسایه‌ت هستم و می‌خواستم با هم حرف بزنیم که چرا در دنیا، این همه جنگ و ظلم و بدبختی وجود دارد!

من هنوز هم کامل از خواب بیدار نشده بودم، شوک خود ماجرا و بامزه‌گی‌اش هم بود.  گفتم «بسیار هم عالی. صحبت کنیم خب». خود آقا البت متوجه شد که من با زنگ ایشان از خواب بیدار شدم و در لحظه چندان هم‌صحبت هوشیار و بیداری به حساب نمی‌آیم. ابتدا گفت که امروز عصر باید به یکی در اسباب‌کشی کمک کند و بنابراین مشغول است، ولی بعد در مورد هفته‌های دیگر پرسید و خیالش راحت شد که شنبه عصرها وقت خوبی است برای من. خداحافظی کرد و رفت.

من هنوز هم شگفت‌زده‌ی کل ماجرا هستم. صبح روز تعطیل زنگ در خانه‌ات را بزنند، فارسی صحبت کنند، دغدغه و انگیزه هم بنا به ظاهر ماجرا، «درد و رنج جهانی» باشد! واقعا عجیب است برایم.

چند وقت پیش هم یک آگهی دعوت به یک سخنرانی در مورد مسیحیت و مسیحی شدن و صلح و این حرف‌ها، به زبان فارسی توی صندوق پستی‌ام افتاده بود. امیدوارم این دو مستقل ازهم باشند که بامزه‌گی ماجرا کم نشود. 

منتظرم ببینم هفته‌ی بعد می‌آید یا نه :)


ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

این‌ها هم هستند

در مدرسه‌ای، من فیزیک درس می‌دادم، او عضو گروه هنر بود. کلاس تئاتر داشت و چیزهای مربوط به آن. من آرامش ذهنی در مدرسه بودن را از دست داده بودم. قبل از استعفای نهایی (که نامه‌ی ممنوع‌التدریسی گزینش چند ماه بعد را اصولا بی معنی و خنده‌دار کرده بود)، حضورم در مدرسه فقط به سک سک سر کلاس‌ها و ناهار میان‌شان محدود می‌شد.

برهم‌کنش من با سایر معلم‌ها، محدود به همین وقت‌های ناهار یا زنگ تفریح بود. آدم ساکتی بود. تمام چیزی که درست ازش یادم هست، بحثی بود که سر فیلم‌های مسعود کیمیایی و نادر ابراهیمی با هم داشتیم. هر دو هم بعد از اینکه متوجه علاقه‌ی من به این دو شد. توی بحث و گفتگویش هم، بر خلاف من جوشی، آرام بود و مهربان. یک بار هم سر یکی از تئاترهایش نشستم. همین.

دیروز دوستی خبر داد ازش که عضو گروه کتاب‌خوانی‌ای بوده است گویا. سر گرفتن اعضای فلان تشکل کارگری در کرج، برادر‌ها به گروه این‌ها هم حساس می‌شوند، چند وقت پیش میان میگیرنش، چند روزی می‌برنش بازجویی به صرف کتک. دیروز هم دادگاه حکم داده برایش، یک سال حبس تعزیری، یک سال تعلیقی، یک سال تبعید. به جرم تشکیل گروه ضاله! گروه ضاله‌ی کتابخوانی!

این‌ها هستند، بی اسم و نشون و شهرت، بی اکانت فیس‌بوک و گوگل‌پلاس پر مخاطب. بی تبختر و تکبر و خود برتر بینی این روزها فراگیر، زندگی می‌کنند، کتاب می‌خوانند، هزینه می‌دهند بابتش حتی. این‌ها، مایه‌ی امید من است. که قصه‌ی اصلی، جای دیگری، در جریان است.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

غر‌های بعد از باخت آلمان

به جز دیشب، تنها دو بار دیگر چنین حس ناامیدی و افسردگی فوتبالی داشته‌ام. یک بار بر می‌گردد به بازی چند سال پیش بارسلونا و چلسی در یک‌چهارم جام باشگاه‌های اروپا، همان زمانی که مورینیو مربی چلسی بود. بارسا بازی سه هیچ باخته را سه دو کرده بود و با آن نتیجه می‌رفت مرحله‌ی بعد، که دقایق آخر روی یک کرنر بحث‌برانگیز گل چهارم را خوردند و حذف شدند.

بار دیگر، می‌شود جام‌جهانی ۲۰۰۶، باز هم یک چهارم نهایی، بازی هلند و پرتغال. هلند آن جام به شدت زیبا بازی می‌کرد و فان باستن مربی تیم بود. پرتغالی‌ها به سرکردگی دکو و دار و دسته تو بازی دعوا راه انداختند و تمرکز هلند را از بین بردند. اسکولاری لمپن، مربی پرتغال کلی بالا و پایین می‌پرید و بیشتر تحریکشان می‌کرد و من مدام یاد ما به‌ازاهای وطنی‌ش بودم و فان باستن که دست به سینه و آقامنشانه، تنها نگاه می‌کرد.

بار سوم، دیشب بود. بله! می‌توان کلی غر زد که واسه چی باید دست به ترکیب بازی قبلی زد اصلن و چرا به پودولسکی بازی داد و چه و چه و چه! یا ناراحت بود که چرا باید مدام و مدام و مدام حمله کرد و موقعیت داشت و گل نزد و سر دو سه تا اشتباه به شدت بچه‌گانه گل خورد. و یا حتی خطاها و وقت اضافه‌ای که یک دقیقه‌اش به خاطر پنالتی رفت و داور به خودش زحمت توجه به آن را هم نداد و از این جور گلایه‌های همیشگی بعد از باخت. ولی واقعیت ماجرا چیزی نیست جز اینکه آلمان دوست داشتنی، در بازی فینال نیست و این مسابقات با هلند تاسف‌بار و باورنکردنی و آلمان به شدت دوست داشتنی‌اش تمام شد و تا مدت‌ها هم قاعدتا حس و حال فوتبالی هم نخواهد بود.

آخر شب، داشتیم توی ویلهم پلاتز شام می خوریدم، جماعتی از ایتالیایی ها هم یک گوشه‌ای مشغول جشن و سرود و بساط خودشان بودند، یک آقای محترم بی‌خانمان مو قشنگ و فکر کنم دایم‌الخمری آمد پیش ما و به صورت خیلی افسوس‌ناک و نیهیلیست گونه‌ای پرسید : what the hell is going on? a . فکر کنم منطقی‌ترین سوالی است که اصولا همیشه میشه پرسید.

پی نوشت : البته از جذابیت‌های دیشب بودند این جناب فیلسوف بی‌خانمان به غایت مست. تصور کن در مملکت ژرمنستان، یک بی‌خانمان پیدا کنی که مثل بلبل برایت انگلیسی حرف بزند! وسط حرفاش هم مدام می‌پرسید که آیا کامل منظورش را می‌فهمیم یا نه! نگران بود که خدای نکرده درکش نکنیم. تعهد سخنران و این حرف‌ها.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

فیس‌بوک‌ی‌جات!

مدت‌هاست که اکانت فیس‌بوکم را بسته‌ام. امروز که برای کاری، مجبور شدم به صورت موقت بازش کنم تا بتوانم به صفحه‌ی یکی از دوستان دسترسی داشته باشم. در خلال بال بال زدن‌های فیس‌بوک که این کاربر را از بستن دوباره اکانت، پشیمان کند (نشان دادن عکس و ... با لحن مظلومانه‌ای یادآوری کردن این که «دلت برای این‌ها تنگ میشه‌ها...»)، متوجه شدم دو نفر تا از دوستان، شش ماه است که با هم ازدواج کرده‌اند! دو نفری که از قضا جای خیلی دوری هم نیستند (بله مقیاس دوری و نزدیکی در اینجا، برایم عوض شده است) و می‌توان امید به گرفتن شیرینی و شام هم داشت. چند ماه پیش هم در موقعیت مشابه‌ای، با عکس‌های عروسی دو نفر دیگر از دوستان رو‌به‌رو شدم! اینطور به نظر می‌رسد که در جزیره‌ی فیس‌بوک زندگی کاملا در جریان است! بدون اعتنا به دنیای خارج :)

نکته‌ی بامزه‌ای که به چشمم آمد، این بود که دو نفر از دوستان، که زمانی حرف مشترک ناشی از پایه‌ی فکری مشترک زیادی با هم داشتیم، عکسی (یا صفحه‌ای! نمی‌دانم درست) را لایک زده بودند و یا همخوان کرده بودند، با این عنوانی شبیه «برای آزادی میرحسین از حصر، عضو این صفحه شوید». حالا من مدام ذهنم درگیر این است که عضو یک صفحه‌ی فیس‌بوک شدن، چطور می تواند به آزادی میرحسین از حصر مربوط باشد؟ یعنی این دوستان محترم، قبل از اینکه آن دکمه‌ی کذای لایک و هم‌خوان/عضو شدن را بزنند، از خودشان این سوال را نپرسیدند؟ برایش جواب دارند؟ یا که از ثمرات آن صفحه‌ی سفید و آبی فیس‌بوک است که «کنش» سیاسی جماعتی، شده است کلیک کردن «طوطی‌وار» و بی پرسش دکمه‌ی لایک و هم‌خوان؟ (نه حتی کنش سیاسی، بلکه شوخی و دعوا و آشتی و اصولا خیلی «اعمال» دیگر!)

یادم باشد اگر روزی خواستم دست به «کنش»ی بزنم، یا چیزی را «تغییر» دهم، یا «اعتراض» و «تایید»ی داشته باشم، از پشت مونیتور و صفحه‌ی فیس‌بوک و پلاس و هزار حیوان جورواجور دیگر نباشد! در جای واقعی خودش باشد! با هزینه‌ی واقعی خودش و به دور از این کلیک‌های طوطی‌وار و اثرات «مجازی» و تو خالی‌اش!

بله این‌ها همه‌اش بدیهی است. اما با دیدن این موارد آخر، گفتم به خودم یادآوری‌اش کنم.

پی‌نوشت اول : اندکی مرتبط، از صفحه‌ی آقا استالمن!

پی‌نوشت دوم : تیر ماه عروسی دو نفر دیگر از دوستان است، شهریور دو نفر دیگر! چه خبره؟ رژیم عذایی خاصی دارند بچه‌ها یعنی؟ یا که چی؟


ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

خدا گفت : و لقد کرمنا بنی آدم ...


مگر نه این‌که انسان، به ذات انسان بودنش محترم است؟
به چه حقی دولت می‌تواند حضور یک سری آدم در یک محدوده‌ی بزرگ جغرافیایی را، صرف «ملیت‌»شان محدود کند؟
 
معنی دقیق این قانون که مجموعه‌ای از «انسان» ‌ها به صرف محل تولدشان حق حضور در فلان استان را ندارند چیست؟ این «محل تولد» چه فرق بنیادی‌ای با «سیاه» بودنی دارد که همه بلدند تبعیض علیه مردمانش را مذموم بدانند؟ 
 
حالا چرا دقیقا «افعان»‌ها؟ چرا بلوندها و امریکایی‌ها یا ژاپنی‌ها یا ترک‌ها نه؟ چون «فقیر»اند؟ چون «کارگر»ند؟ چون نوع گویش‌شان را دوست نداری؟ می توانم بفهمم که دچار این توهم متعفن باشی که آسمان خدا دهان باز کرده و تو و «تمدن غنی» از آن افتاده باشید پایین. ولی چرا فقط «افعان»‌ها باید تاوان این نژادپرستی حال به هم زن را بدهند؟ چون «زور»ت می‌رسد؟

پی نوشت: باید کاری اساسی کرد! فراتر از فحش دادن به آمرین و بانیان چنین عمل و قانون ننگ‌آوری. موجی کمپینی! کاری که فشار بیاورد و کمک به لغو چنین قانون احمقانه‌ای کند.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

کسی اگر سه‌شنبه ۲۹ فروردین، بین ساعت ۵ تا ۶:۳۰، گذارش به مجلس ختم حامد مقصودی در مسجد امیرالمومنین دزاشیب افتاد، وحید را از طرف من محکم در آغوش بگیرد، بگوید که «غمت را،  داغت را ای رفیق! از اینجا  همراهم.»

نمیدانم کسی اگر چنین کند، مرهم کوچکی بر زخم این دلتنگی و فاصله‌ی نکبت‌بار از جای و رفیقی که «باید» باشم کنارش اکنون می‌شود یا نه؟ ولی من به شدت سپاسگزارش خواهم بود.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

گیتار داخل سطل آشغال و سیب پس کله‌ی نیوتن

این قصه‌ی خیالی نشستن نیوتن زیر درخت سیب و افتادن سیب بر سرش که باعث می‌شود ایشان به فکر فرو برود که چرا سیب می‌افتد و برود دنبال کشف! قانون جاذبه را همه شنیده‌اند. نکته‌ای که در این قصه و فراگیر شدنش برای من جالب است، این میل به دراماتیزه کردن اتفاقات مهم است. انگار نه انگار که فرمول‌بندی قانون گرانش، در ادامه سایر کارهای علمی نیوتن است که معنی دارد و جماعت تا یک سکانس سینمایی هیجان‌انگیز خلق نکنند، وقوع چنین اتفاق‌هایی به دل‌شان نمی‌نشیند.

داشتم یکی از برنامه‌های بی‌بی‌سی فارسی را می‌دیدم که خانم خواننده، که اشعار فارسی را در سبک جاز می‌خوانند، قصه‌شون را اینطوری تعریف می‌کردند که بله، ما یک گیتاری را از سطل آشغال! پیدا کرده بودیم و فلانی داشت تمیزش می‌کرد و بعد شروع کرد نواختن، من هم کاملا اتفاقی کتاب شعر مولانا! جلویم باز بود و همزمان شروع کردم به خواندن و این شد که ... .

حالا من هی فکر می‌کنم مثلا گیتار محترم از توی سطل آشغال پیدا نمی‌شد اشکالی داشت؟ یا اینکه آدم‌ها معمولا همینطوری کتاب شعر مولاناشون بازه و هر روز مشغول مرور اشعار مثنوی و دیوان شمس هستند؟ و یا مثلا حالا سیب نمی‌خورد درست وسط کله‌ی حضرت نیوتن (که روح بزرگوارش همیشه شاد) و ایشون مثل بقیه‌ی کارهای مهم علمی‌ش، همین‌طوری غیر سینمایی قانون گرانش را فرمولبندی می‌کردند چیزی از دنیا کم می‌شد؟

این قصه‌های به شدت مهم!!! (و انشالله همه واقعی و صادقانه) را این روزها می‌توان این‌ور اون‌ور دید! از فوتبال و سیاست (داستان یا علی گفتن زمان تولد یکی از رجال سیاسی که فراموش نشده هنوز؟) و گزارش هنری بی‌بی‌سی گرفته تا چرایی اسم گذاری آدم‌ها و ... .

امیدوارم فقط یکی این‌ها را جمع‌آوری کند بنویسد یه گوشه‌ای که آیندگان محروم نمانند از این همه درام مهم و تاریخ‌ساز فراوان این روزها.