۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

مادر

بعد از چند روز غیبت بی‌سابقه‌اش، امروز ویدئو چت کردیم. مدام نشسته بود جلوی وب‌کم و حتی برای برداشتن تلفن خانه که مشغول زنگ خوردن بود تکان نخورد. خواهرم تلفن را برایش آورد. عجیب بود که صبح روز شنبه، خواهرم آنجا باشد و نه خانه‌ی خودش. گفت که مهمان داشته است و مریم، برای کمک آنجا بوده است.

زیاد طول نکشید البت که گوشه‌ی گچ سفید دور دستش، که با زحمت و وسواس بیرون کادر نگه داشته بود را ببینم. فلان روز در اتاق سابق من، مشغول کاری بوده که از روی چهار پایه افتاده زمین و مچ دستش شکسته است، مچ دستی که سال‌ها پیش هم شکسته بود و رنجوری‌اش، همه‌ی این سال‌ها همراهش. کسی خانه نبوده و خودش، دستش را گرفته و از خانه آمده بیرون، تا همسایه‌ها به کمک بیایند. قرار بوده از من پنهان کنند، که در غربت و سختی فرضی‌اش در ذهن آن‌ها، غمی اضافه نشود به غم‌هایم.

من به روی خودم البت نیاوردم که شب قبل از حادثه، آخرین صحبت‌مان با دلخوری و عصبانیت بی‌خود من تمام شد. و اینکه همان شب چقدر می خواستم زنگ بزنم و ازش عذرخواهی کنم که تند رفتم و البته از روی یکدندگی معمول و احمقانه‌ام، چنین نکردم. حالا بعد از چند روز می‌بینم که افتاده است و دستش شکسته است و عمل کرده است. افتادنش حادثه بوده فقط؟ به حرف‌های شب قبل من فکر نمی‌کرده در آن لحظه؟

تو این فکرها بودم و همزمان خندان می‌گفت که کلی خدا را شکر می‌کند که بچه‌هایش سالم هستند و این اتفاق برای آن‌ها نیفتاده است. باز هم قول گرفت که زمستان را مواظب باشم.


ارسال یک نظر