۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

بابا بزرگ

جایی کامنت گذاشتم، اشاره کردم به پدربزرگ تازه مرحومم، یا آنچه خودم صدایش می‌کردم، «بابا بزرگ».

دیدم دیگر دارد می‌شود یک‌ سال. هنوز می‌گویم «تازه» مرحوم. هنوز، مانند پریشب، شفاف خوابش را می‌بینم، که در بستر بیماری است و من چشم انتظار دوباره ایستادنش. انگار هنوز منتظرم، هنوز امیدوار. موقع سوغاتی خریدن هم ناخودآگاه، در فهرست آورده بودمش که چه بگیرم برایش.

باور همراه نداشتنش، قصه‌ی غریبی است که تن نداده‌ام به آن هنوز. 

ارسال یک نظر