۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

اعتراض

فیلم «اعتراض» مسعود کیمیایی را دیده‌ای؟ امیر علی، برای چیزی که درست می‌دانست، سال‌ها زندان را تحمل کرد. به امید آنچه فکر می‌کرد آن بیرون هست. تکیه کرده بود به ارزش‌هایی که قدر دانسته می‌شوند، مادرش، برادرانش، آدم‌هایی که می‌فهمند او را و چرایی در حبس بودنش را. به یاد خانه.

بیرون که می‌آید، ناگهان می‌بیند که از این خبرها نیست. کسی نیست. خانه‌ای نیست دیگر. خانواده‌ای هم. ارزش و تحسین و فهمیدنی هم. انگار همه‌ی آن سال‌ها را، به یک موجود توهمی امید داشته و تکیه کرده است. این دوام آورده‌ی حبس و زندان، دقیقا همان لحظه‌ی تلخ «آگاهی» است، که می‌شکند. خرد میشود از درون. می‌شود همانی که می‌گویند بر باد فنا رفته!


بی ربط نیست این نوشته به پرانتز حذف شده‌ی نوشته‌ی قبلی. به اولین لحظه‌های بیست و سوم خرداد هشتاد و هشت هم. به اولین گلوله، اولین جنازه هم. خیلی جاهای دیگر هم می‌توان این تلخی «آگاهی» و به فنا رفتن بعدش را دید.

به پا خواستن و ایستادن و «رستگاری‌ای» هم اگر باشد، از میان این شکستن و خرد شدن است. بهترین صحنه‌ی اعتراض، آنجایی است که امیرعلی، زیر باران، مرگش به دست احمد را، خود خواسته می‌پذیرد.

ماندن به هر بهانه و قیمتی، «بودن» نیست. این را مرد نقاش هم یادآوری کرده بود.

پی‌نوشت : فیلم اعتراض در یوتیوب.
ارسال یک نظر