۱۳۹۱ آذر ۶, دوشنبه

گمان می‌برند که فراموش می‌شود آیا؟

کشیده بودم بیرون. به هزار و یک دلیل، می‌ریختم تو خودم و ساکت بودم. حضرت پدر به خاطر جریانات مربوط، نصف پای چپش سیاه شده بود و مشغول استراحت مطلق چند ماهه در خانه. دکتر گفته بود عصبی است و خطر سکته وجود دارد. برای همین چیزها بود که قصد و قرار بیرون رفتن، فردایش، روز عاشورا را نداشتم.

خبر آمد که سخنرانی خاتمی است در حسینیه‌ی جماران، اس‌ام‌اس زدم به بعضی از رفقای مناسب وقت دلتنگی و دل‌گرفتگی که برویم. کسی نمی‌آمد، یکی‌شان هم عذرخواهی کرد که شمال است پیش اقوام. در نهایت چند نفری پیدا شدند که برویم البت.

از خیابان که بالا می‌رفتی و به آن خیابان تنگ منتهی به حسینیه نزدیک می‌شدی، اتوبوس‌های پارک کرده‌ی کنار خیابان با پلاک‌های هم‌رنگ مربوط به فلان نهاد را می‌دیدی. پس ایاب و ذهاب نیروها هم برقرار بوده است. کل خیابان پر از جمعیت بود. در آهنی محوطه‌ی حسینیه را بسته بودند و مردم پشت در تجمع کرده بودند، به امید باز شدنش. داخل مراسم عزاداری بود، این‌ور هم مردم شروع کردند. طبعا شعار هم داده می‌شد.

دیدی که مثلا شور می‌گیرند وسط عزاداری هيت‌ها، مثلا از خود بی‌خود می‌شوند و آن وسط، هی روی سر و صورت خودشان می‌زنند؟ دیدی چطور دست‌ها بالا و پایین می‌رود؟ من جلوی در بودم، دیدم از آن دور همهمه‌ای در جریان است و انگار که شور گرفتند یک عده‌ای، دست‌ها است که دارد بالا و پایین می‌رود! متعجب بودم که این اداها تناسبی با این‌جا و این جمعیت ندارد! آن دست‌های به شدت بالا و پایین رونده، ساکن هم نبودند، حرکت می‌کردند و به ما نزدیک می‌شدند. نزدیک‌تر که شدند، معلوم شد که دست عزاداران از خود بی‌خود شده نبوده است. چوب و میله‌ی آهنی و زنجیر است که بالا و پایین می‌رود و بر سر و صورت مردم عادی زده می‌شود. «برادران» آمدند.

...
سال هشتاد و هشت، سه نقطه‌ی پر رنگ در زندگی و شخصیت من داشت. سیزده خرداد، بیست و پنچ خرداد و بیست و چهار ساعتی که از تاسوعا شب، جلوی حسینیه‌ی جماران، آغاز می‌شد.
...

لت و پار کردند مردم را. تصویر خانم چادری مسنی را که یا زهرا گویان زیر لگد و زنجیر تسمه‌‌شان خرد می‌شد را فراموش نمی‌کنم. سبعیت آن جوان‌های بیست سی ساله را در واقع! و آنچه بر سر بقیه‌ی مردم عادی آمد. بزرگ‌شان آمد سراغ گفتگو، با صورتی سرخ و گر گرفته، یقه‌ی پیراهن باز و چشمانی سرخ و آتش گرفته، که من جهنم را از پشتش می‌دیدم «امشب شب عاشوراست! تا پنش دقیقه دیگه گارد ویژه هم میرسه، بچه‌ها خرابند و اعصاب مصاب ندارند، خونتون پای خودتونه لاشی ها...». شور گرفته بود برادر.

ما را که زدند و پراکندند، در آهنی بسته، به راحتی و از داخل برای‌شان باز شد. رفتند داخل حسینیه.

من کشیده بودم بیرون به هزار و یک دلیل. اما یادم نمی‌آید وقتی برگشتم خانه، چه شد و چه گفتم به دوستان. چه سبز و چه ارزشی. فردایش، غمگین و مبهوت در خیابان، نظاره گر خشم مردم و دریدگی آن «برادران» گر گرفته  و آتشین بودم، کسی نزدیکم شد، کلاه بر سر، سلام داد. همان دوست شمالی بود. می‌گفت «وقتی شنیدم، دوام نیاوردم. ساعت دو بعد از نیمه شب راه افتادم».

...
خود آن روز ولی، حکایت دیگری است.

ارسال یک نظر