ه‍.ش. ۱۳۹۱ اردیبهشت ۵, سه‌شنبه

خدا گفت : و لقد کرمنا بنی آدم ...


مگر نه این‌که انسان، به ذات انسان بودنش محترم است؟
به چه حقی دولت می‌تواند حضور یک سری آدم در یک محدوده‌ی بزرگ جغرافیایی را، صرف «ملیت‌»شان محدود کند؟
 
معنی دقیق این قانون که مجموعه‌ای از «انسان» ‌ها به صرف محل تولدشان حق حضور در فلان استان را ندارند چیست؟ این «محل تولد» چه فرق بنیادی‌ای با «سیاه» بودنی دارد که همه بلدند تبعیض علیه مردمانش را مذموم بدانند؟ 
 
حالا چرا دقیقا «افعان»‌ها؟ چرا بلوندها و امریکایی‌ها یا ژاپنی‌ها یا ترک‌ها نه؟ چون «فقیر»اند؟ چون «کارگر»ند؟ چون نوع گویش‌شان را دوست نداری؟ می توانم بفهمم که دچار این توهم متعفن باشی که آسمان خدا دهان باز کرده و تو و «تمدن غنی» از آن افتاده باشید پایین. ولی چرا فقط «افعان»‌ها باید تاوان این نژادپرستی حال به هم زن را بدهند؟ چون «زور»ت می‌رسد؟

پی نوشت: باید کاری اساسی کرد! فراتر از فحش دادن به آمرین و بانیان چنین عمل و قانون ننگ‌آوری. موجی کمپینی! کاری که فشار بیاورد و کمک به لغو چنین قانون احمقانه‌ای کند.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۲۷, یکشنبه

کسی اگر سه‌شنبه ۲۹ فروردین، بین ساعت ۵ تا ۶:۳۰، گذارش به مجلس ختم حامد مقصودی در مسجد امیرالمومنین دزاشیب افتاد، وحید را از طرف من محکم در آغوش بگیرد، بگوید که «غمت را،  داغت را ای رفیق! از اینجا  همراهم.»

نمیدانم کسی اگر چنین کند، مرهم کوچکی بر زخم این دلتنگی و فاصله‌ی نکبت‌بار از جای و رفیقی که «باید» باشم کنارش اکنون می‌شود یا نه؟ ولی من به شدت سپاسگزارش خواهم بود.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۱۳, یکشنبه

گیتار داخل سطل آشغال و سیب پس کله‌ی نیوتن

این قصه‌ی خیالی نشستن نیوتن زیر درخت سیب و افتادن سیب بر سرش که باعث می‌شود ایشان به فکر فرو برود که چرا سیب می‌افتد و برود دنبال کشف! قانون جاذبه را همه شنیده‌اند. نکته‌ای که در این قصه و فراگیر شدنش برای من جالب است، این میل به دراماتیزه کردن اتفاقات مهم است. انگار نه انگار که فرمول‌بندی قانون گرانش، در ادامه سایر کارهای علمی نیوتن است که معنی دارد و جماعت تا یک سکانس سینمایی هیجان‌انگیز خلق نکنند، وقوع چنین اتفاق‌هایی به دل‌شان نمی‌نشیند.

داشتم یکی از برنامه‌های بی‌بی‌سی فارسی را می‌دیدم که خانم خواننده، که اشعار فارسی را در سبک جاز می‌خوانند، قصه‌شون را اینطوری تعریف می‌کردند که بله، ما یک گیتاری را از سطل آشغال! پیدا کرده بودیم و فلانی داشت تمیزش می‌کرد و بعد شروع کرد نواختن، من هم کاملا اتفاقی کتاب شعر مولانا! جلویم باز بود و همزمان شروع کردم به خواندن و این شد که ... .

حالا من هی فکر می‌کنم مثلا گیتار محترم از توی سطل آشغال پیدا نمی‌شد اشکالی داشت؟ یا اینکه آدم‌ها معمولا همینطوری کتاب شعر مولاناشون بازه و هر روز مشغول مرور اشعار مثنوی و دیوان شمس هستند؟ و یا مثلا حالا سیب نمی‌خورد درست وسط کله‌ی حضرت نیوتن (که روح بزرگوارش همیشه شاد) و ایشون مثل بقیه‌ی کارهای مهم علمی‌ش، همین‌طوری غیر سینمایی قانون گرانش را فرمولبندی می‌کردند چیزی از دنیا کم می‌شد؟

این قصه‌های به شدت مهم!!! (و انشالله همه واقعی و صادقانه) را این روزها می‌توان این‌ور اون‌ور دید! از فوتبال و سیاست (داستان یا علی گفتن زمان تولد یکی از رجال سیاسی که فراموش نشده هنوز؟) و گزارش هنری بی‌بی‌سی گرفته تا چرایی اسم گذاری آدم‌ها و ... .

امیدوارم فقط یکی این‌ها را جمع‌آوری کند بنویسد یه گوشه‌ای که آیندگان محروم نمانند از این همه درام مهم و تاریخ‌ساز فراوان این روزها.