ه‍.ش. ۱۳۹۱ تیر ۹, جمعه

غر‌های بعد از باخت آلمان

به جز دیشب، تنها دو بار دیگر چنین حس ناامیدی و افسردگی فوتبالی داشته‌ام. یک بار بر می‌گردد به بازی چند سال پیش بارسلونا و چلسی در یک‌چهارم جام باشگاه‌های اروپا، همان زمانی که مورینیو مربی چلسی بود. بارسا بازی سه هیچ باخته را سه دو کرده بود و با آن نتیجه می‌رفت مرحله‌ی بعد، که دقایق آخر روی یک کرنر بحث‌برانگیز گل چهارم را خوردند و حذف شدند.

بار دیگر، می‌شود جام‌جهانی ۲۰۰۶، باز هم یک چهارم نهایی، بازی هلند و پرتغال. هلند آن جام به شدت زیبا بازی می‌کرد و فان باستن مربی تیم بود. پرتغالی‌ها به سرکردگی دکو و دار و دسته تو بازی دعوا راه انداختند و تمرکز هلند را از بین بردند. اسکولاری لمپن، مربی پرتغال کلی بالا و پایین می‌پرید و بیشتر تحریکشان می‌کرد و من مدام یاد ما به‌ازاهای وطنی‌ش بودم و فان باستن که دست به سینه و آقامنشانه، تنها نگاه می‌کرد.

بار سوم، دیشب بود. بله! می‌توان کلی غر زد که واسه چی باید دست به ترکیب بازی قبلی زد اصلن و چرا به پودولسکی بازی داد و چه و چه و چه! یا ناراحت بود که چرا باید مدام و مدام و مدام حمله کرد و موقعیت داشت و گل نزد و سر دو سه تا اشتباه به شدت بچه‌گانه گل خورد. و یا حتی خطاها و وقت اضافه‌ای که یک دقیقه‌اش به خاطر پنالتی رفت و داور به خودش زحمت توجه به آن را هم نداد و از این جور گلایه‌های همیشگی بعد از باخت. ولی واقعیت ماجرا چیزی نیست جز اینکه آلمان دوست داشتنی، در بازی فینال نیست و این مسابقات با هلند تاسف‌بار و باورنکردنی و آلمان به شدت دوست داشتنی‌اش تمام شد و تا مدت‌ها هم قاعدتا حس و حال فوتبالی هم نخواهد بود.

آخر شب، داشتیم توی ویلهم پلاتز شام می خوریدم، جماعتی از ایتالیایی ها هم یک گوشه‌ای مشغول جشن و سرود و بساط خودشان بودند، یک آقای محترم بی‌خانمان مو قشنگ و فکر کنم دایم‌الخمری آمد پیش ما و به صورت خیلی افسوس‌ناک و نیهیلیست گونه‌ای پرسید : what the hell is going on? a . فکر کنم منطقی‌ترین سوالی است که اصولا همیشه میشه پرسید.

پی نوشت : البته از جذابیت‌های دیشب بودند این جناب فیلسوف بی‌خانمان به غایت مست. تصور کن در مملکت ژرمنستان، یک بی‌خانمان پیدا کنی که مثل بلبل برایت انگلیسی حرف بزند! وسط حرفاش هم مدام می‌پرسید که آیا کامل منظورش را می‌فهمیم یا نه! نگران بود که خدای نکرده درکش نکنیم. تعهد سخنران و این حرف‌ها.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

فیس‌بوک‌ی‌جات!

مدت‌هاست که اکانت فیس‌بوکم را بسته‌ام. امروز که برای کاری، مجبور شدم به صورت موقت بازش کنم تا بتوانم به صفحه‌ی یکی از دوستان دسترسی داشته باشم. در خلال بال بال زدن‌های فیس‌بوک که این کاربر را از بستن دوباره اکانت، پشیمان کند (نشان دادن عکس و ... با لحن مظلومانه‌ای یادآوری کردن این که «دلت برای این‌ها تنگ میشه‌ها...»)، متوجه شدم دو نفر تا از دوستان، شش ماه است که با هم ازدواج کرده‌اند! دو نفری که از قضا جای خیلی دوری هم نیستند (بله مقیاس دوری و نزدیکی در اینجا، برایم عوض شده است) و می‌توان امید به گرفتن شیرینی و شام هم داشت. چند ماه پیش هم در موقعیت مشابه‌ای، با عکس‌های عروسی دو نفر دیگر از دوستان رو‌به‌رو شدم! اینطور به نظر می‌رسد که در جزیره‌ی فیس‌بوک زندگی کاملا در جریان است! بدون اعتنا به دنیای خارج :)

نکته‌ی بامزه‌ای که به چشمم آمد، این بود که دو نفر از دوستان، که زمانی حرف مشترک ناشی از پایه‌ی فکری مشترک زیادی با هم داشتیم، عکسی (یا صفحه‌ای! نمی‌دانم درست) را لایک زده بودند و یا همخوان کرده بودند، با این عنوانی شبیه «برای آزادی میرحسین از حصر، عضو این صفحه شوید». حالا من مدام ذهنم درگیر این است که عضو یک صفحه‌ی فیس‌بوک شدن، چطور می تواند به آزادی میرحسین از حصر مربوط باشد؟ یعنی این دوستان محترم، قبل از اینکه آن دکمه‌ی کذای لایک و هم‌خوان/عضو شدن را بزنند، از خودشان این سوال را نپرسیدند؟ برایش جواب دارند؟ یا که از ثمرات آن صفحه‌ی سفید و آبی فیس‌بوک است که «کنش» سیاسی جماعتی، شده است کلیک کردن «طوطی‌وار» و بی پرسش دکمه‌ی لایک و هم‌خوان؟ (نه حتی کنش سیاسی، بلکه شوخی و دعوا و آشتی و اصولا خیلی «اعمال» دیگر!)

یادم باشد اگر روزی خواستم دست به «کنش»ی بزنم، یا چیزی را «تغییر» دهم، یا «اعتراض» و «تایید»ی داشته باشم، از پشت مونیتور و صفحه‌ی فیس‌بوک و پلاس و هزار حیوان جورواجور دیگر نباشد! در جای واقعی خودش باشد! با هزینه‌ی واقعی خودش و به دور از این کلیک‌های طوطی‌وار و اثرات «مجازی» و تو خالی‌اش!

بله این‌ها همه‌اش بدیهی است. اما با دیدن این موارد آخر، گفتم به خودم یادآوری‌اش کنم.

پی‌نوشت اول : اندکی مرتبط، از صفحه‌ی آقا استالمن!

پی‌نوشت دوم : تیر ماه عروسی دو نفر دیگر از دوستان است، شهریور دو نفر دیگر! چه خبره؟ رژیم عذایی خاصی دارند بچه‌ها یعنی؟ یا که چی؟