ه‍.ش. ۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

این‌ها هم هستند

در مدرسه‌ای، من فیزیک درس می‌دادم، او عضو گروه هنر بود. کلاس تئاتر داشت و چیزهای مربوط به آن. من آرامش ذهنی در مدرسه بودن را از دست داده بودم. قبل از استعفای نهایی (که نامه‌ی ممنوع‌التدریسی گزینش چند ماه بعد را اصولا بی معنی و خنده‌دار کرده بود)، حضورم در مدرسه فقط به سک سک سر کلاس‌ها و ناهار میان‌شان محدود می‌شد.

برهم‌کنش من با سایر معلم‌ها، محدود به همین وقت‌های ناهار یا زنگ تفریح بود. آدم ساکتی بود. تمام چیزی که درست ازش یادم هست، بحثی بود که سر فیلم‌های مسعود کیمیایی و نادر ابراهیمی با هم داشتیم. هر دو هم بعد از اینکه متوجه علاقه‌ی من به این دو شد. توی بحث و گفتگویش هم، بر خلاف من جوشی، آرام بود و مهربان. یک بار هم سر یکی از تئاترهایش نشستم. همین.

دیروز دوستی خبر داد ازش که عضو گروه کتاب‌خوانی‌ای بوده است گویا. سر گرفتن اعضای فلان تشکل کارگری در کرج، برادر‌ها به گروه این‌ها هم حساس می‌شوند، چند وقت پیش میان میگیرنش، چند روزی می‌برنش بازجویی به صرف کتک. دیروز هم دادگاه حکم داده برایش، یک سال حبس تعزیری، یک سال تعلیقی، یک سال تبعید. به جرم تشکیل گروه ضاله! گروه ضاله‌ی کتابخوانی!

این‌ها هستند، بی اسم و نشون و شهرت، بی اکانت فیس‌بوک و گوگل‌پلاس پر مخاطب. بی تبختر و تکبر و خود برتر بینی این روزها فراگیر، زندگی می‌کنند، کتاب می‌خوانند، هزینه می‌دهند بابتش حتی. این‌ها، مایه‌ی امید من است. که قصه‌ی اصلی، جای دیگری، در جریان است.