ه‍.ش. ۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

قصه‌های بنی‌اعتماد

به بهانه‌ی خبر اکران محدود فیلم جدید رخشان بنی‌اعتماد، «قصه‌ها» :
«خون بازی» بنی اعتماد، توی جشنواره فیلم فجر اکران شده بود و ما تو صف سینما عصر جدید ایستاده بودیم. از همان صف‌هایی که ۱۰ نفر جلویت هستند و بعد می‌بینی یواش یواش هل داده می‌شوی عقب و پنجاه نفر جلویت می‌ایستند، یک ساعت بعد، صد نفر و همه هم شاکی که ما از خود صبح اینجا بودیم اصلا!

باران هم می‌آمد. من منتظر بودم که دیگر دوستان (یک پرانتز طولانی اینجای متن بود در مورد این «دوستان» که پاک کردم! گرچه همین پرانتز توضیحی هم کوتاه نشد چندان) بیایند. همان اوایل آن انتظار چند ساعته، کسی پشتم ایستاد. نگاهش که کردم، دختری بود با تیپ معمول دانشجویی، موهایی کوتاه که از زیر شال آبی رنگش بیرون زده بود. مثل من، منتظر دوستانش بود.

من سال‌ها بود، دلم نلرزیده بود آن‌طور که با دیدن او، آن شب، لرزید. سالها بود که بعد از تجربه‌ی دردناک نخستین، فراموش کرده بودم اصلا تاب خوردن‌ چیزی درون دل و دویدن پر شتاب خون درون رگ‌ها را. ایستادن درون آن صف و انتظار، بعد از دیدنش، خوشایند شده بود برایم.

دوستان من آمدند، دوستان دختر هم. هر از چندی یکی می‌رفت جلوی صف حالا دیگر طولانی، دم گیشه، که ببیند چه خبر است و کی شروع می‌شود بلیت‌فروشی و معمولا دعوا و داد و بیدادی به خاطر حضور  جماعت خود «زرنگ»بین همیشه در صحنه هم رخ می‌داد. از یکی از همین دعواها برگشته بودم سر جای خودم در صف که دیدم دوستان تازه وارد دختر، جلوتر از ما ایستاده‌اند. 

دوستان می‌دانند که در موقعیت‌های مشابه جرزنی‌های درون صف‌های جشنواره، آن هم توسط جماعت خود «زرنگ»‌بین، ابتدا سکوت می‌کنم، بعد اگر وقاحت  ادامه یافت، جدی تذکر می‌دهم و از یک‌ جایی به بعد، بدنم که شروع می‌کند به لرزیدن، صدایم هم بالا می‌رود و کوتاه نمی‌آیم تا نهایت ماجرا.

خودش نبود. به دوستانش به آرامی گفتم که اشتباه ایستاده‌اند و جای‌شان پشت ما است. ناگهان تازه‌ واردترین‌شان شروع کرد به داد و بیداد که نمی‌توانی اینجا زرنگ بازی در بیاوری و ما از فلان ساعت اینجا ایستاده‌ایم و چه و چه و چه! هر چه من توضیح می‌دادم که اشتباه می‌کنید و من دوست‌تان را که پشت من ایستاده بود و برای شما جا گرفته بود را به خاطر دارم و این جور حرف‌ها، نه تنها کوتاه نمی‌امد ازحرفش، بلکه  دم به دقیقه به پرخاشگری‌اش هم اضافه می‌شد. از یک جایی به بعد، بدنم شروع کرد به لرزیدن، به طرز عجیبی، بی‌آنکه صدایم بالا رود، یا نشانه‌ای از عصبانیت‌ معمول این جور وقت‌هایم را داشته باشم. غمناک رفتم دم گیشه، خود دختر را پیدا کردم و بهش گفتم که مرا به یاد دارد که جلویش در صف بوده‌ام؟ و شرح ماجرا دادم. عذرخواهی کرد و گفت که الان درستش می‌کند. آمد و روایت مرا پیش دوستانش تصدیق کرد و دوباره عذر خواست از رفتارشان. دوست کذایش هم با صدایی که ما بشنویم چیزی گفت در این مایه‌ها که «حالا فقط جلو زدن ما ازش تنها مشکلش بود؟ الان دیگه همه‌ی مشکلاتش حل شد؟»

بله دیگر. اینطوری است. داستان هم هیچ پایان‌بندی هیجان‌انگیزی ندارد! از صدقه سر وجود همان جماعت خود زرنگ بین که شان‌شان درون صف ایستادن نیست و اگر خودشان را به زور جا ندهند داخل صف اصلا فیلم بهشان نمی‌چسبد، تمام بلیت‌ها فروخته شد و حدود ساعت یازده، بعد از پنج شش ساعت ایستادن زیر باران، گفتند که ده دانه بلیت مانده و به مایی که اول نفر دهم بودیم و حالا پنجاهم، چیزی نخواهد رسید! دختر و دوستانش بعد از ناراحتی فراوان و بحث با هم، رفتند و من هم، جرات نکردم که بگویم بایستید، شاید فرجی شد! شاید بلیتی رسید یا اتفاق دیگری افتاد! نا امید نشوید!

پنج دقیقه بعد از رفتنشان، بانو رخشان بنی‌اعتماد، آمده بود و گفته بود من نمی‌توانم بگذارم این جماعت که به خاطر فیلم من این پشت زیر باران ایستاده‌اند، نبینند فیلم را! درهای سینما را باز کرد و ما، روی زمین سینما عصر جدید نشستیم و «خون بازی» دیدیم.

بعد از فیلم، ساعت‌ها در هوای باران خورده شبانگاهی تهران، قدم زدم. دوستان از اثرات فیلم می‌دانستنش. بیشتر ولی، به خاطر یاداوردن چیزهایی بود، که فراموش کرده بود دلم.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۳۰, یکشنبه

تحریم مردم دوستانه؟

محمد حسین، دوست من، در فنلاند دانشجو است. برای هزینه‌های زندگی‌اش، خانواده پولی در مرتبه‌ی چهار هزار یورو را به دوستی در مالزی داده بودند و او برایش حواله کرده بود به فنلاند. چندی بعد از بانک بهش زنگ می‌زنند و برای چند سوال «فرمالیته» ازش می‌خواهند که به شعبه‌ی مربوط برود.

سوال‌ها از این جنس است که این پول مال کیه و از کجا آمده است. در نهایت هم می‌گویند که چون «اصل» این پول از ایران آمده است، نمی‌توانند این انتقال را انجام دهند و پول را به صاحب حساب در مالزی بر می‌گردانند. چند روز بعد هم بهش زنگ می‌زنند که باید بیایی حسابت را ببندی! در جواب سوال‌ها و بهت و حیرت محمد‌ حسین هم می‌گویند که «هر گونه» فعالیت بانکی که در آن نشانه‌ی رد و بدل شدن پول از/به ایران باشد برای‌شان ممنوع اعلام شده است و هر که چنین سعی و تلاشی داشته باشد، حسابش بسته خواهد شد!

نه پول، پول گنده‌ای بوده است، نه دوست دانشجوی من آدم مشکوک و مورد‌ داری! این فقط یک نمونه بود. نمونه‌های مربوط دور و بر من، که با مرگ و زندگی در ارتباط باشد، بسیار است. حالا شما هی بیا بگو که تحریم‌ها هدفشان «مردم» نیست و از بغض حاکمیت ظالم جمهوری اسلامی، به تطهیر جنایتکار‌های آن‌ور آبی مشغول باش.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

بابا بزرگ

جایی کامنت گذاشتم، اشاره کردم به پدربزرگ تازه مرحومم، یا آنچه خودم صدایش می‌کردم، «بابا بزرگ».

دیدم دیگر دارد می‌شود یک‌ سال. هنوز می‌گویم «تازه» مرحوم. هنوز، مانند پریشب، شفاف خوابش را می‌بینم، که در بستر بیماری است و من چشم انتظار دوباره ایستادنش. انگار هنوز منتظرم، هنوز امیدوار. موقع سوغاتی خریدن هم ناخودآگاه، در فهرست آورده بودمش که چه بگیرم برایش.

باور همراه نداشتنش، قصه‌ی غریبی است که تن نداده‌ام به آن هنوز. 

ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۲۲, شنبه

مادر

بعد از چند روز غیبت بی‌سابقه‌اش، امروز ویدئو چت کردیم. مدام نشسته بود جلوی وب‌کم و حتی برای برداشتن تلفن خانه که مشغول زنگ خوردن بود تکان نخورد. خواهرم تلفن را برایش آورد. عجیب بود که صبح روز شنبه، خواهرم آنجا باشد و نه خانه‌ی خودش. گفت که مهمان داشته است و مریم، برای کمک آنجا بوده است.

زیاد طول نکشید البت که گوشه‌ی گچ سفید دور دستش، که با زحمت و وسواس بیرون کادر نگه داشته بود را ببینم. فلان روز در اتاق سابق من، مشغول کاری بوده که از روی چهار پایه افتاده زمین و مچ دستش شکسته است، مچ دستی که سال‌ها پیش هم شکسته بود و رنجوری‌اش، همه‌ی این سال‌ها همراهش. کسی خانه نبوده و خودش، دستش را گرفته و از خانه آمده بیرون، تا همسایه‌ها به کمک بیایند. قرار بوده از من پنهان کنند، که در غربت و سختی فرضی‌اش در ذهن آن‌ها، غمی اضافه نشود به غم‌هایم.

من به روی خودم البت نیاوردم که شب قبل از حادثه، آخرین صحبت‌مان با دلخوری و عصبانیت بی‌خود من تمام شد. و اینکه همان شب چقدر می خواستم زنگ بزنم و ازش عذرخواهی کنم که تند رفتم و البته از روی یکدندگی معمول و احمقانه‌ام، چنین نکردم. حالا بعد از چند روز می‌بینم که افتاده است و دستش شکسته است و عمل کرده است. افتادنش حادثه بوده فقط؟ به حرف‌های شب قبل من فکر نمی‌کرده در آن لحظه؟

تو این فکرها بودم و همزمان خندان می‌گفت که کلی خدا را شکر می‌کند که بچه‌هایش سالم هستند و این اتفاق برای آن‌ها نیفتاده است. باز هم قول گرفت که زمستان را مواظب باشم.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۵, شنبه

صحبت در مورد درد و رنج جهانی

امروز ساعت ده و نیم صبح روز تعطیل، با صدای زنگ در خانه‌ از خواب بیدار شدم. وسط خواب و بیداری که داشتم می‌رفتم سمت آیفون، داشتم فکر می‌کردم چه کسی ممکن است الان، با من کار داشته باشد آخر؟ گوشی آیفون را که برداشتم، آقای پشت در، بعد از دو جمله‌ی آلمانی، شروع کرد فارسی حرف زدن که سلام هموطن و من همسایه‌ت هستم و می‌خواستم با هم حرف بزنیم که چرا در دنیا، این همه جنگ و ظلم و بدبختی وجود دارد!

من هنوز هم کامل از خواب بیدار نشده بودم، شوک خود ماجرا و بامزه‌گی‌اش هم بود.  گفتم «بسیار هم عالی. صحبت کنیم خب». خود آقا البت متوجه شد که من با زنگ ایشان از خواب بیدار شدم و در لحظه چندان هم‌صحبت هوشیار و بیداری به حساب نمی‌آیم. ابتدا گفت که امروز عصر باید به یکی در اسباب‌کشی کمک کند و بنابراین مشغول است، ولی بعد در مورد هفته‌های دیگر پرسید و خیالش راحت شد که شنبه عصرها وقت خوبی است برای من. خداحافظی کرد و رفت.

من هنوز هم شگفت‌زده‌ی کل ماجرا هستم. صبح روز تعطیل زنگ در خانه‌ات را بزنند، فارسی صحبت کنند، دغدغه و انگیزه هم بنا به ظاهر ماجرا، «درد و رنج جهانی» باشد! واقعا عجیب است برایم.

چند وقت پیش هم یک آگهی دعوت به یک سخنرانی در مورد مسیحیت و مسیحی شدن و صلح و این حرف‌ها، به زبان فارسی توی صندوق پستی‌ام افتاده بود. امیدوارم این دو مستقل ازهم باشند که بامزه‌گی ماجرا کم نشود. 

منتظرم ببینم هفته‌ی بعد می‌آید یا نه :)