ه‍.ش. ۱۳۹۲ دی ۹, دوشنبه

به بهانه‌ی روز غیر حکومتی بصیرت خودجوش لابد!

هر لحظه‌ای که کنش‌گران اجتماعی و سیاسی سبز/اصلاح‌طلب، به بهانه‌هایی چون «کمک کردن به دولت» و «تحت فشار بودن دولت» از طرف تندروها (همان لولوهایی که قرار است به وقت مناسب، عامل کشاندن مردم پای صندوق باشند و در وقت دیگر، دلیل درخواست سکوت و تحمل) چشم از خطاها و باز تولید رفتارهای مورد گلایه‌ی پیشینیان می‌بندند و توصیه به عدم نقد و برگزیدن سکوت می‌کنند، دولتی که با رای و تلاش آنان به قدرت دست یافته است، یک گام به طیف مقابل نزدیک‌تر می‌شود.

ابتذال این کمپین‌های تشکر از فلان سیاستمدار و بهمان دیپلمات هم از همین‌جا ناشی می‌شود که سیاست‌مداران، همیشه باید زیر نگاه ذره‌بین مردم باشند. همیشه باید در مقام پاسخگویی و جواب دادن باشند نه اینکه در مصدر امور بنشینند و تملق بشنوند و لبخند بزنند. روزگار تنها محل امتحان پس دادن سیاست‌مدار قدرت یافته به مدد رای من و شما نیست، بلکه عرصه‌ی امتحان سیاست‌ورزی و پرسشگری و مطالبه‌گری من و شما و مردم هم است. برای مردمی که در سال هشتاد و هشت، استاندارد‌های دیگری از کنش‌گری را تجربه کرده اند، خیابان را تجربه کرده‌اند، ارتباط بی واسطه با یک سیاست‌مدار اخلاق‌گرا که با آنان مستقیم سخن می‌گفت را تجربه کرده‌اند، امکان بازگشت به قبل از هستاد و هشت می‌تواند مطرح باشد؟ دوران سکوت و خانه نشینی و تنها، دعای خیر برای فلانی فرستادن و چشم امید و آرزو به کنش او داشتن؟ بعید می‌دانم.

این‌ها را از روی یادآوری برای خودم می‌نویسم. بهانه‌اش، صحبت‌های رییس جمهور در مورد روز «نه دی» است و واکنش عموما سرسری اکثر کنش‌گران و رفقایی که من می‌شناسم. دوستی از مدیر مسئول یکی از روزنامه‌های دایم‌الانتشار! که اتفاقا دل در گروی جنبش سبز هم دارد نقل می‌کرد که خصوصیات شخصی رییس جمهور، رفتارش را به شدت وابسته و وامدار میزان فشار و حجم مطالباتی می‌کند که به او وارد می‌شود و اینکه کاملا محتمل است که در نبود کنش حامیان و رای دهندگان واقعی به او، کاملا به اردوگاه طرف مقابل کشیده شود. با سکوت در مورد بدتر شدن وضع فیلترینگ و تداوم صدور نامه‌های دستوری محدود کننده‌ی مطبوعات/کاهش شفافیت/افزایش امکان فساد، با سکوت در برابر حرف‌های رییس جمهور در مورد «روز بصیرت» و مشاورش در مورد حصر، تنها احتمال چنین رخدادی بیشتر می‌شود. سکوت و ندیدگرفتن و سرکوب مطالبه‌گری، نامش هر چه که باشد، «کمک کردن» نیست.

در برابر آنی که رای مرا گرفته است و ادعای پیگیری مطالباتم را دارد، ترجیح من، نقد هم‌دلانه ولی صریح و بی تعارف و صد البت، دائمی است تا تشویق‌های بی مورد و سکوت‌ گناه‌کارانه.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مهر ۱۴, یکشنبه

اندر احوالات حق پوشیدن شلوار جین و نتانیاهو!

بچه‌تر که بودیم، یک افسانه‌ی معروفی در مورد یکی از معلم‌های سخنورمان وجود داشت با این مضمون که سال‌ها پیش در یک سخنرانی علمی، جماعت نشسته پای سخنرانی، چندان دل به موضوع تخصصی نمی‌دادند و همهمه زیاد بوده است. از آن زمان‌هایی هم بوده است که بحث حمله‌ی امریکا به ایران، این ور و آن ور زیاد شنیده می‌شد. استاد ما ناگهان با صدای بلند می‌گوید «و من الان می‌گویم که جرا امریکا به ایران حمله نخواهد کرد». جماعت خواب آلود و بی حوصله، همگی متعجب و براق و ساکت می‌شوند و شش دانگ حواس‌شان را جمع می‌کنند که ببینند چطور چنین چیزی به یک سخنرانی پزشکی/نوروساینس ربط پیدا می‌کند.

من البت سواد مربوط به تبلیغات و رسانه و این قبیل موضوعات را ندارم و دوستان متخصص باید در این باره نظر دهند ولی هم سال گذشته سر ماجرای نقاشی و خط قرمز نتانیاهو در مجمع عمومی سازمان ملل و هم امسال، با زدن حرف‌های بی مایه و مضحکی مثل حق شلوار جین پوشیدن و موسیقی گوش کردن ایرانیان در مصاحبه با بی‌بی‌سی فارسی، یاد همان کلک معلم سابق‌مان برای جلب توجه دیگران به سخنرانی‌اش می‌افتم.

واقعا نتانیاهو به مضحک بودن و گل درشت بودن رفتارهای این چنینی‌اش آگاه نیست؟ یا که این‌ها، ابزارهایی هستند برای جلب توجه و به دنبالش، بیشتر پخش شدن قسمت‌های دیگر حرف‌هایش؟ قسمت‌هایی که صد البت مهم‌تر و خطرناک‌تر هستند. والله اعلم!

معلم‌مان چه کرد در نهایت؟ هیچ! سخنرانی‌اش را به اتمام رساند و جماعت منتظر شنیدن «چرایی عدم حمله‌ی امریکا به ایران» را، منتظر و متعجب گذاشت و رفت.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

فقط صد گرم ته کیسه

عجیب بود. یکی از اون زنده مونده‌ها، می‌گشت، بو می‌کشید. با خودش حرف می‌زد. بعد آروم آروم، انگار جواب می‌گرفت. از تپه، از خاک، از آب رونده. مثل این‌که اون‌ها تبدیل شده بودند به یک عنصر دیگه. بعد یک دفعه وایساد. من دوربین را خاموش کردم. دیدم مثل این‌که دیگه از این‌جا نمی‌شه فیلم گرفت. وایساد کنار یک ساقه. مثل این‌که از زیر خاک پاشو چسبیده بود. اسم صدا می‌کرد. علی؟ رضا؟ سعید؟ جمشید؟ رفیقاشو صدا می‌کرد. بعد با پاش زد به علف.گفت «فهمیدم بابا! می‌دونم اینجایی»
اصن تو این دنیا نبود. گروه اومد، زمین را کندند. یک پوتین دراومد که یک استخون پا توش بود. ولی پودر و پوک. دیگه بقیه‌اش هیچ ربطی به سیاست نداشت. یاد حرف‌هاش افتادم «سیاست‌های جنگ برای عقیده‌های سیاسی». جنگ حرف و بحث خودش را داره. ولی موضوع بچه‌هایی که رفتند جنگ، یک موضوع دیگه ‌است.
می‌ترسیدم به کسیه سفید کوچیکش دست بزنم، که فقط یه تکه استخونش توش بود.
بد یک چیزی ذهنم را گرفته. عدالت یعنی چی؟ کجاست؟ چه جوریه؟ وقتی اسمش را خوندند، گفتند اینه. فقط صد گرم ته کیسه. امان از حس این صد گرم.

- قاسم! همش مال داداشه؟

نشمردم، خیلی کیسه‌ی سفید بود. گریه نکن بابا. بذار تعریف کنم بهمون بچسبه.

- آره. می‌چسبه.


از «اعتراض» مسعود کیمیایی:


ه‍.ش. ۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

لبخند بزن آقای دویست‌ هزار تومانی!

لبخند بزن آقای دویست‌ هزار تومانی! به قول شاملو «باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد که مادران سیاه پوش، داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد، هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند»

وحید ما را، همان هجده تیر لعنتی، میدان ولی‌عصر گرفتند! بیرون که آمد، عکس محمد کامرانی را که به عنوان کشته‌ی کهریزک دید، شوک زده شد.  فهمید همان هم‌زنجیر* ساده‌اش که مدام نگران کنکور دو هفته‌ی بعدش بوده است و او و بزرگ‌ترهای جمع  بهش روحیه می‌دادند که نگران نباش و به زودی آزاد می‌شوی و به امتحانت می‌رسی، کشته‌ی کهریزک است. کهریزک، مقصد همان اتوبوس دیگری که بعد از دو شب سپری کردن در پلیس امنیت، به هنگام پخش، محمد و عده‌ای دیگر را سوار آن کرده بودند.
وحید که حرف خاصی نمی‌زند از آن دوران. همیشه درون‌گرا بود، ساکت‌تر و درون‌گراتر هم شد. من ولی مدام به آن مظلومین بی پناهی فکر می‌کنم که یکباره با سبعیتی باورنکردنی روبه‌رو شدند. به همه‌ی آن‌هایی که شاید به خوبی من و خیلی‌ها دیگر خوب پای دویدن نداشتند، شانس نیاوردند و یا در زمان بدی، جای نامناسبی بودند. به آن لحظه‌های آخر نفس کشیدن محمد و محسن و امیر و ... فکر می‌کنم. امیدی داشته‌اند دیگر؟ باور کرده بودند دیگر؟

صدای خش خش نفس‌های آخر را می‌توانم تصور کنم و بشنوم. که چگونه ناگهان قطع می‌شود. که نایی نمی‌ماند و دیگر، تمام می‌شود. نه دمی و نه، بازدمی.

آتش می‌گیرم به آن لحظه‌های آخر که فکر می‌کنم. آتش.

* بله این‌ها را سه نفر سه نفر به هم می‌بستند و از میان تونل وحشت یا در واقع، دو ردیف از وحشی‌هایی باتوم و شوکر به دست می‌گذراندند. که اگر یکی از به زنجیر کشیده‌ شده‌ها، برای محافظت از سرش دستش را بالا می‌آورد، دست فرد هم‌زنجیرش هم به آن سمت کشیده می‌شد و در برابر ضربات سربازان، بی دفاع می‌شد. 

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

از دل معمولی‌ترین خانه‌ها، آشنا‌ترین خیابان‌ها

حضرت مادر از تهران زنگ زده‌اند که «به چه کسی رای می‌دهی؟». مادر من، جزو فعالین چهار سال یک‌بار نیست، یک زن خانه‌دار کاملا معمولی است. طبق دسته‌بندی‌های خیلی از دوستان «نخبه» و «با سواد» و «روشن‌فکر»، جزو «عوام» حساب می‌شود. آرمان خاصی ندارد، مگر به قول خودش «عاقبت به خیری همه‌ی جوون‌های مملکت». این را لازم نیست از فعالیت‌های سنتی و خیریه‌اش، فهمید. خیلی اوقات شده که مشغول آشپزی یا کار دیگری است و انگار که فکرش مشغول باشد، این آرزویش را به شکل دعا به زبان بیاورد،‌ به صورت ناخودآگاه.

زنگ زده است می‌پرسد به چه کسی رای می‌دهی؟ می‌گوید به روحانی رای بده، سفید نده، میرحسین هم خیلی خوبه ولی فایده‌ای نداره اسمش را نوشتن، به روحانی رای بده. ادامه می‌دهد که رای را هم نشمارند، به هر حال سخت‌تر می‌شود کارشون با رای دادن «ما». بعد اسم یک سری از اقوام (که خیلی‌های‌شان به شدت سنتی و ساکن مذهبی‌ترین شهر کشور هستند) را ردیف می‌کند که آن‌ها و «ما» همه به روحانی رای می‌دهیم و یک سری حرف دیگر.

همین *«ما»* گفتن این زن سنتی و معمولی و به زعم بسیاری از «نخبگان روشنفکر و مدرن»، عامی، که چادر سر کردنش را دست‌مایه‌ی تمسخر و ناشی از عدم آگاهی و سواد می‌دانند، برای من از صادقانه ترین و سیاسی‌ترین کنش‌ها و رفتارهای این روزها است. و از همان‌جایی می‌آید که باید! از میان «مردم» معمولی، بی هیچ لقب دانشگاهی و اتوریته‌ی خاصی! از دل خود مردم، از دل معمولی ترین خانه‌ها، آشنا ترین خیابان‌ها!

ه‍.ش. ۱۳۹۲ خرداد ۱۱, شنبه

در مورد انتخابات نود و دو.

نوشته‌ی زیر را سر پایی در گوگل پلاس نوشتم. اینجا هم می‌گذارمش. که اگر تعطیل کردم بساط شبکه‌های مثلا اجتماعی را، یادم بماند حرف امروزم را:

جناب روحانی در کنفرانس خبری‌شان، گفته‌اند یک عده‌ای «می‌خواستند انتخابات را مهندسی کنند، اما رهبری و مردم در برابرشان ایستادند». با کمال احترام به ایشان، من سوالم این است که رد صلاحیت هاشمی، اسمش چی بود؟ با اجازه و چراغ سبز چه کسی انجام شد؟ رهبری دقیقا چگونه جلوی مهندسی انتخابات را گرفتند؟ من که دستم به پدر و مادرم هم چند روز است نمی‌رسد از پس این اینترنت و هزار جور شیر و فلکه‌ای که سرش سوار کرده‌اند، ولی دوستان طرفدار ایشان، بپرسند یا حداقل جواب خودشان را شرح دهند لطفا.

این اگر اسمش عدم صداقت نیست، پس چیست؟ بله من هم فکر می‌کنم آقای روحانی رییس جمهور بهتری حداقل نسبت به چهار نفر از این هشت نفر خواهد بود. ولی آیا این دلیل موجهی برای دروغ‌گویی، به مردم و به خودمان است؟

کمپین تبلیغاتی آقای روحانی، برای من چیزی شبیه کمپین تبلیغاتی آقای قالی‌باف است، حتی رو اعصاب‌تر. چرا که در لفافه ادعای اصلاح‌طلبی هم دارد. برای من یادآور نگاه از بالایی است که قبلا در دوران دولت اصلاحات، از سوی بسیاری از مردم در مصدر امور، نسبت به دیگران دیده می‌شد. نگاه همه چیز دانی که همیشه ارجاع به شرایط بحرانی و خطرناک می‌داد می‌خواست که خیلی دروغ‌های مصلحتی و رفتارهای توجیه ناپذیر را، به خاطر «شرایط ویژه» ندید بگیری و «اعتماد» کنی. نگاهی که شدید‌تر و فراگیر ترش، به خصوص در هشت سال گذشته، در بین حامیان توجیه‌گر حاکمیت هم دیده می‌شود.

خب من ولی دیگر تن به چنین نگاهی نمی‌دهم. رفتاری را، دروغی را، شیوه‌ي تبلیغات به زعم خودم نا درست را، عکس‌ها و بنرهای در اندازه‌ی دو سه برابر قد آدمی را، ندید نمی‌گیرم. علامت «هیس» و جمله‌ی «الان نپرس شرایط بحرانی است، بعدا حالا» را نمی‌شنوم دیگر. چهار سال پیش، به یاری میرحسین موسوی، تکه‌های گمشده‌ای از وجودم را، و ایمان و اصول‌گرایی‌ام را بازیافتم، که دیگر به آن رفتار پیشین تن نخواهم داد. ایده‌آلیستم؟ آرمان‌گرا؟ پایم روی زمین نیست؟ از «عقلانیت» بویی نبرده‌ام؟ ملالی نیست. همه‌ی عقلانیت و خرد و شعور مصلحت اندیشی که این چنین تعریف می‌شود، ارزانی طالبانش.

من، نمی‌گویم «منتظر» می‌نشینم، بلکه تمام تلاشم را به نوبه‌ی خودم می‌کنم تا محمد رضا عارف را، به سمت سیاست‌ورزی مردمی، به سمت سخن گفتن با مردم، به سمت ایستادن پای اصول و نمایندگی آنان، بکشانم. اگر تا روز انتخابات، به کمینه‌ی آن‌چه مورد نظر من است رسید و بر آن اساس رفتار کرد، نامش را روی برگه‌ی رای می‌نویسم. در غیر این‌صورت، اگر بنا به رای دادن باشد، نام «میر حسین موسوی» را روی برگه‌ام خواهم نوشت. باطل می‌شود؟ ملالی نیست. داور دیگر و بهتری هم هست.

پی‌نوشت : لینک مصاحبه‌ی آقای روحانی : http://www.khabaronline.ir/detail/296209/Politics/election

ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

کان درد به صد هزار درمان ندهم...

جنگ شده بود احسان! توی کوچه‌مان بودم، کوچه‌ی خانه‌ی ایرانم. یک ماشینی آتش گرفته بود. یک خانمی افتاده بود بیرون ازش و داشت سعی می‌کرد از لای آهن‌پاره‌ها و آتش و دود، بچه و مردش را بیرون بکشد و نجات بدهد. نمی‌دانستم چطور باید کمکش کنم. رفتم نزدیکش، داشت یک  نوزاد گریانی را، از ماشین می‌کشید بیرون. نوزاد، لخت مادرزاد بود و دود آتش، بدنش را سیاه کرده بود. نزدیک که شدم، زن مرا نگاه کرد و بچه‌اش را به من سپرد «مواظبش باش، باید درش بیارم». مرد را می‌گفت قاعدتا. نگاهش، صورتش، آشنا می‌زد برایم. نمی‌دانستم از کجا.  نمی‌دانی وقتی که بچه‌‌ی لخت سیاه شده از دود را بغل کرده بودم، چطور قلبم فشرده شده بود. که چه لطیف است و شکستنی، وسط آن همه دود و آتش و آهن.

چند ثانیه‌ای مکث کرد پشت گوشی تلفن و بعد، ادامه داد:

نمی‌دانم چه شد که گفتم «بچه را می‌برم بالا، مادرم هست، تمیزش می‌کنم می‌آورمش پایین». زن، مشغول آتش و آهن‌پاره‌ها بود. رفتم خانه، با کمک مادرم تمیزش کردم، انگار پناه آورده باشد به من و جز نیاز به مراقبت از او، هیچ نداشته باشم در دنیا. توی بغلم آرام، خوابیده بود هنگامی که برای پس دادنش، پایین می‌رفتم. در کوچه ولی، زنی نبود. ماشینی هم. بچه، چشمانش را آرام بسته بود و در بغل من دل‌نگران مادرش، خوابیده بود. گونه‌هایش را به آرامی نوازش می‌کردم. منتظر ایستادم مدتی، کوچه‌های اطراف را گشتم، زن ولی، نبود.

فردایش هم به انتظار زن، در کوچه ایستادم. روز بعد هم. هر روز، کوچه را، همان کوچه‌ی خانه‌ی ایرانم را، به انتظار می‌پیمودم بلکه زن را بیابم. نبود ولی. نمی‌آمد. روزها گذشت. فصل عوض شد. آفتاب و ابر و باران و برف و باز هم آفتاب، همراه هر روز من و کوچه در این انتظار مدام بودند. بزرگ‌تر شدم، تجربه‌ها کردم، عاشق شدم، در گذر زمان صورت و فیزیک بدنم تغییر کرد. دیگر مطمئن نبودم که اگر زن بیاید، مرا بشناسد و به یاد بیاورد. از کجا معلوم من او را بشناسم اصلا. هر روز ولی، به انتظارش می‌ایستادم. نبود، نمی‌آمد.

سوار ماشین بودیم. تو رانندگی می‌کردی و مرا برمی‌گرداندی خانه‌مان. مثل همان شب آخر ایران، شهرام، از پشت دستگاه پخش ماشین برای‌مان از «یادگار دوست» می‌خواند: «از دوست به یادگار دردی دارم». توی کوچه‌مان بودیم. همان شاهد و هم‌راه من در این انتظار همیشگی. نفهمیدم ناگهان چه شد که صدای پخش ماشین قطع شد، همه‌ی اطرافم سیاه شد و وقتی چشمانم را باز کردم، افتاده بودم کف کوچه‌، با دردی که همه‌ی بند بند استخوان‌هایم را فرا گرفته بود. آتش از میان آهن‌پاره‌های ماشین‌مان می‌زد بیرون. دویدم سمت تو، سمت شما. شیشه‌ی جلو خورد شده بود، با سر افتاده بودی روی فرمان. از توی ماشین، صدای گریه‌ی بچه‌ی نوزادی می‌آمد. تکان نمی‌خوردی. نوزادی، لخت مادرزاد، بین آهن‌ها و دود، دست و پایش را تکان می‌داد و گریه می‌کرد. 

دختری با صدایی آشنا، برای کمک، به سمتم می‌دوید. جنگ شده بود احسان!


ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

مرگ ۱

اولین و شخصی‌ترین مواجهه‌ی مستقیم من با مرگ بر می‌گردد به زمانی که کلاس سوم راهنمایی بودم، پانزده ساله. نوار کاست «شازده کوچولو» فرزاد دستم بود و مدام فراموش می‌کردم برایش پس بیاورم. زمان امتحانات پایان ترم بود. نیم‌ساعتی مانده بود تا امتحان شروع شود و پشت نیمکت نشته بودم که فرزاد شال گردنش را دور گردن من انداخت و شروع کرد به فشار دادن و در واقع خفه کردن من، قاعدتا به شوخی.

بعد از چند ثانیه، گلویم سوخت، سرم گیج رفت و چشمانم سیاهی رفت. حس کردم دارم می‌میرم. هم‌زمان با سیاه شدن همه چیز در برابر دیده‌گانم، یک حس مطبوع ضعف کردنی در تمام بدنم گسترده شد و احساس سقوط آزاد بهم دست داد. عجیب‌ترین قسمتش در حین همین سقوط آزاد رخ داد: تمامی خاطرات آن روز و تعدادی از آنچه در گذشته برایم رخ داده بود، مانند فیلمی سینمایی و در جهت عکس، از جلوی چشمانم گذشت. به طرز عجیبی هم سریع بود و هم، به صورت صحنه‌ی آهسته یا اسلوموشن. خودم را می‌دیدم که چطور همان صبح حادثه، روی زمین یخ زده زمستان تهران، به انتظار سرویس مدرسه بودم و هنگام راه رفتن لیز خورده بودم و داخل سرویس در راه مدرسه چه گفته بودیم و ...

آرام آرام ضعف و سر شدگی لذت بخش بدنم شروع کرد به ناپدید شدن. صداها و همهمه‌ای از دور به گوشم می‌رسید و سیاهی جلوی چشمانم از بین رفت. افتاده بودم کف زمین، یکی از بچه‌ها با تعجب از بالای نیمکت نگاهم می‌کرد که «چرا ولو شدی روی زمین؟» و فرزاد هم اصلا رفته بود کلاس دیگری. گویا برای مدت کوتاهی بیهوش شده بودم و افتاده بودم زمین.

آن‌چه من تجربه کردم، ترسناک نبود. دردناک هم حتی نبود به آن صورت که آدم انتظار دارد. سر شدگی بدن، در واقع لذت‌بخش بود تا آزاردهنده. بیشتر، هیجان‌انگیز بود. به خصوص این سریع و در عین حال آهسته بودن خاطراتی که از جلوی چشمانت می‌گذشت که کاملا تجربه‌ی جدیدی بود. سریع بود چرا که خاطرات زیادی مرور شد و آهسته بود چرا که هر صحنه، با جزییات فراوانش در ذهنت می‌نشست. انگاری فرصت داشتی که همه چیز را خوب ببینی. این‌که می‌گویند دم آخر، همه‌ی عمر از برابر دیدگانت می‌گذرد، چیزی شبیه این باید باشد.

آن روزها البته بچه‌تر و بی دغدغه‌تر و سبک‌تر بودیم و راحت‌تر می‌شد رها کرد و رفت و ترسی هم نداشت قاعدتا.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

حکایت آقای درشت هیکل و کاندیدای ریاست جمهوری

تشییع جنازه‌ی مرحوم علی‌محمدی بود. دانشجوها و هم‌کاران و دوستان و رفقایش، عقب بودند و جماعت دیگری، تابوت دار و جلو که جنازه را هم مدام به این و آن هدیه می‌کردند. در برابر قیل و داد جماعت رسمی آن جلو، ما فقط «لا اله الا الله» می‌گفتیم، آن هم با بغض!

یکی از رفقای عزیزتر از جان، عینک آفتابی زده بود و این ندای «خدایی جز الله نیست» را، محکم و با صلابت فریاد می‌زد. ناگهان سه چهار نفر برادر اتفاقا سه تیغ کرده و شلوار لی پوش و در یک کلام تیپ اسپورت، دور و برش را گرفتند که «صدایت در نیاید و باید با ما بیایی!» یکی دو ثانیه‌ای طول کشید که از بهت محاصره کردن ناگهانی‌اش در بیاییم و دست‌هایش را بگیریم و به هر شیوه‌ای خودمان را آویزانش کنیم و فریاد بزنیم که «کجا دارید می‌بریدش؟ نمی‌گذاریم ببردیدش» و ولوله ای که بین رفقا و دوستان افتاد و در نهایت، رهایش کردند. از همان لحظه ولی آقای هیکلی و سنگین دستی (که یکی دو ساعتی مانده بود تا متوجه سنگینی دستش شوم) به من چسبید و شد هم‌راهم در تمامی مسیر تشییع جنازه.

آن تشییع جنازه، حاشیه بسیار داشت. اما از همه‌شان گذر می‌کنیم تا فقط به نقش آفرینی آقای هیکلی هم‌راه من بپردازیم. زمانی که دانشجویان مشغول برگشت بودند، دوباره برای دستگیری عده‌ای از دانش‌جویان به میان‌شان حمله بردند! من عقب‌تر بودم و دویدم سمت یکی از بچه‌ها که چند نفری ریخته بودند سرش و داشتند کتکش میزدند که «ولش کنید! چه کارش دارید» که ریختند سر خود من! خوش‌بختانه فقط با مشت و لگد و اسپری فلفل. همان‌جا بود که سنگینی دست جناب هم‌راه را متوجه شدم. یادم هم هست قبل از اینکه چشمانم تیره و تار شود، خانم دکتر شجاعی را دیدم که اعتراض می‌کرد به رفتارشان با من که یکی از همین جوانان مومن و خوب، خیلی خونسرد و از فاصله‌ی کاملا نزدیک، به صورتش اسپری فلفل زد!

آقای هم‌راه و هیکلی، دست مرا گرفته بود و با دوستانش به سمت ماشین‌شان می‌کشید، فرهاد رهبر آمد وساطت کند، پرتش کرد عقب. آقای ابوترابی داشت رد می‌شد و با تعجب و بهت ماجرا را نگاه می‌کرد، با استیصال گفتم «حاج آقا! نگذارید منو ببرند!». آمد مرا ازدست‌شان بکشد بیرون، آقای هیکلی، نگاه پر خشمی بهش کرد و پرتش کرد عقب!

آقای ابوترابی آن هنگام، دیگر نماینده‌ی ولی فقیه در دانشگاه تهران نبود، نایب رییس مجلس شورای اسلامی بود! آقای درشت هیکل، به راحتی پرتش کرد عقب، محافظان حاج آقا هم هیچ برخوردی باهاش نکردند! فقط گفتند «حاج آقا شما ول کنید! دخالت نکنید». بعدتر، یک استاد یک لاقبای دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه تهران، خودش را انداخت بین من و در ماشین که نمی‌گذارم ببردیدش و جایش مرا ببرید و از آن طرف هم دانشجوهای دیگر رسیده بودند و خلاصه با مصیبتی و توی بکش بکشی که خودم هم نفهمیدم چطور شد، مرا کشیدند داخل یکی از اتوبوس‌های دانشگاه. حال بگذریم که جلوی حرکت اتوبوس را هم گرفته بودند که فلانی باید پیاده شود و حاشیه‌های بعد از آن ماجرا.

نکته و انگیزه‌ی نوشته‌ام، چیز دیگری است. مربوط است به آقای درشت هیکل و حاج آقای ابوترابی! چند روز پیش در گوگل پلاس، اکانت «حامیان حجت الاسلام ابوترابی فرد» مرا به حلقه‌های خودش اضافه کرده است. لبخند به لب، به یاد بیست و چهارم دی ماه سال هشتاد و هشت افتادم که ایشان، وقتی نایب رییس مجلس بودند (هستند) نه تنها نتوانستند یک دانشجوی ساده را، از دست یک لباس شخصی  نجات دهند، بلکه خودشان هم پرتاب می‌شوند گوشه‌ای و حتی محافظینش هم صلاح در برخورد و دخالت نمی‌بینند، یا شایدم جراتی در خود. حالا ایشان احساس تکلیف و توانایی برای ریاست جمهوری کرده‌اند. بعید می‌دانم ولی هنوز، توانایی نجات امثال من، یا حتی خودشان را، از دست آقای درشت هیکل  داشته باشند.

پی‌نوشت : اینجا، دوستی دیگر در مورد روز تشییع جنازه‌ی مرحوم علی‌محمدی و حاشیه‌هاش نوشته است.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

مصطفی، دیگر فقط میان قاب‌ عکس است

...از سینه‌پهلو مرد شاید، چه می‌دانم؟! پیرها طاقت بیماری‌های ساده را ندارند.

وقتی می‌خواست گلویم را قلقلک بدهد، می‌گفت:«مورچه رو نیگا کن به طاق! داره بچه‌اش را شیر می‌ده!» خودم را به خنگی می‌زدم، نگاه می کردم. زبری نوک انگشت‌های لرزان را می‌کشید زیر گلویم. می‌خندید. می‌خندیدم. یک روز که مصطفی زنده بود گفت:«اگه ننه‌دای شب‌ها خروپف کرد، یه سوت آروم بزن! خوابش سنگینه اما خرخرش بند می‌آد!» با پنچه‌ها لبه‌ی چادر را که روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد، چنگ می‌زدم و در نیمه تاریکی اطاق به سقف نگاه می‌کردم. از دیدن مورچه‌هایی که نمی‌دیدم، خسته شده بودم. دم هوای بارانی، حجم اتاق را پر کرده بود. خواب بودم بعد بیدار شدم یا از اول خوابم نبرده بود؟ به یاد نمی‌آورم. اما یادم هست صدای باران، کفرم را درآورده بود. بینی گرفته‌ی ننه‌دای که خر خر بلندی از آن بیرون می‌آمد، اعصاب کودکانه‌ام را به هم ریخته بود. گردن چرخانده بودم و به هیکل ننه‌دای که در گوشه‌ی تاریک اتاق دراز کشیده بود نگاه می‌کردم. بالاخره، نفس گرفتم و سوت زدم.

مصطفی، لابد نمی‌دانست وقتی که برود، تکه‌های لهیده‌ی بدنش را از زیر قراضه‌های کامیون‌اش برایمان بفرستند، ننه‌دای خوابش سبک خواهد شد. صدای سوت من آرام آرام چرخیده بود و با رطوبت هوای شب بارانی درهم آمیخته بود و ننه‌دای را از خواب پرانده بود. نیم‌خیز نشست. از ترس بدخلقی‌اش چادر را کشیدم روی صورت. از پس روزن‌های چادر زمخت، پیرزن را می‌دیدم که چگونه چهار دست و پا خودش را به سمت چهارچوب در چوبی، پیش می‌کشاند. رنگ حنایی موهای آشفته‌اش معلوم نبود.

«مصطفی! مصطفی تویی مادر؟»
تا پاشنه‌ی در جلو رفت.
«ننه بیا تو! بارون میاد مصطفی!»

بغضی که آمده بود، بیخ گلویم نشسته بود و با مزه‌ی شور و سوزاننده‌اش به بینی‌ام می‌خورد. خودم را به خواب زدم. می‌دانستم دارد چه اتفاقی می‌افتد. پیرزن با هیکلی که مثل بید در دست باد می‌لرزد، می‌لرزید. دادا مصطفی! ننه‌دای، همیشه‌ی عمر به صدای سوت تو عادت کرده است و حالا باور دارد که تو آمده‌ای آن‌جا! وسط حیاط! میان دانه‌های نرم و وحشی باران ایستاده‌ای! برای او سوت می‌زنی که خر خر نکند.

آن شب ننه‌دای تا ساعت‌ها لب ایوان نشست. خیس خیس! خیره به ظلمت آن سوی حیاط. شاید آرام آرام داشت به خاطر می‌آورد که خواب بوده است، مصطفی، دیگر فقط میان قاب‌ عکس است. کنار شیر و ذوالفقار...

قسمتی از «مشدنابات پاینده» نوشته‌ی سلمان باهنر، همشهری داستان، شماره‌ی دوازدهم، اردیبهشت ۱۳۹۱.

 -------------

به بهانه‌ی حال مسیر برگشت از استراسبورگ به سمت گوتینگن، یکشنبه شبی چون امشب.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ اسفند ۲۷, یکشنبه

Angèle und Tony

حال این روزهایم را ساخت. خوش، ساخت.

تلخ است و در عین حال، پر امید.

http://angeleundtony-film.de/

پی‌نوشت: آلمانی را، سریع‌تر باید یاد بگیرم.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

بیست و پنج بهمن ماه: به یاد پیرمرد سپیدموی نقاش و ما و خیابان

میرحسین موسوی هیچ نکرده باشد، همین که «مردم» را با «خیابان» آشتی داد، نقشی همیشه جاودان در تاریخ این کشور خواهد داشت وکاری کرده است کارستان. مردم که می‌گویم، منظورم نه دوستان و رفقای اجابت گوی فراخوان‌های رسمی «بی هزینه»‌ی حاکمیت است (که آن‌ها هم مردمند البت) و خیابان که می‌گویم، نه آن فرش همیشه آماده‌ی زیر پای زورمندان و زرداران رسمی و غیر رسمی است. مرادم از خیابان، آن میدان زندگی روزمره‌ی ما است که می‌شود مکان فریاد زدن جمعی و اعتراض و خواستن و گرفتن حق، مکان پیدا کردن «هویت جمعی» مستقل از حاکمیت زور و زر و مردم، منظورم همه‌ی آن‌هایی است که به استقبال یافتن این «هویت جمعی» مستقل و پرداخت هزینه‌‌‌اش و یک کلام، «ما» شدن، می‌روند.

میرحسین موسوی هیچ نکرده باشد، همین که در میان جو غالب شیک و مدرن فضای دانشجویی و حتی سیاست ورزی روزهای قبل از خرداد هشتاد وهشت، در میان جشن‌های چلچراغی و رفتارها و مناسک شنگولانه‌ی تنها در بر گیرنده‌ی قشر خاصی از مردمان،‌ صادقانه از طبقه‌ی مستضعف می‌گوید و از غم نان کارگران و معلمان، که راه سومی نشان می‌دهد فراتر از پوپولیسم گداپرور و یا تجمل‌گرایی ندید گیرنده‌ی مردم تهی دست، برای همیشه شایسته‌ی قدردانی و تحسین است که نشان داد، «راه دیگر» ی هم وجود دارد جدا از آن‌هایی که سیستم در پیش رویت می‌گذارد.

میرحسین موسوی هیچ نکرده باشد،‌ همین که در برابر فرمایش حاکمیت که نادرستش می‌دانست، سر تعظیم فرو نیاورد و بی ترس از حجم انبوه ثروت و قدرت حاکمیت،‌ بدون هیچ بازی «پشت پرده» و تن دادن به دلال‌ها و واسطه‌های سیاسی، به خدا توکل کرد و به «مردم» دل بست و خطاب به آنان در «خیابان» سخن گفت و پای این مردمی بودن و نظر و رای مردم را نمایندگی کردن همچنان مومنانه ایستاده است، برای همیشه نقطه‌ی ماندگار روشنی در عرصه‌ی سیاست ایران خواهد بود. که نشان داد «ایمان» و «امید» را، در سخت‌ترین شرایط و بد عهد‌ترین ایام هم می‌توان زندگی کرد.

 میرحسین موسوی، جای دوری نیست. همین حوالی است. نزدیک همه‌ی آن‌هایی که چون او، تن به راه‌های از پیش تعریف شده و تکراری و نخ‌نمای سیستم ندادند و نمی‌دهند. نزدیک همان هایی است که «شبکه‌های اجتماعی» کوچک می‌سازند، گروه‌های کتاب‌خوانی تشکیل می‌دهند، از هم‌دیگر و دیگرانی که هزینه داده‌اند و یا دردمندند و رنجور، دستگیری می‌کنند. کنار همان هایی است که جای بی عملی و تسلیم رخوت نا امیدی و ابتذال غر زدن مدام شدن، می‌خوانند و می‌اندیشند و «کار» می‌کنند و این بذر «آگاهی و عمل» را آرام آرام همه جا پخش می‌کنند. خوب نگاه کنیم، پیرمرد سپیدموی نقاش را، ایستاده بر سقف ماشینی در «خیابان»، همین حوالی خودمان خواهیم دید. که خطاب به «ما» سخن می‌گوید. ما، مردم

اگر که بخواهیم دیدنش را البت. اگر که چنان کنیم که باید البت. «کار» و گسترش بذر «آگاهی و عمل». به گستردگی همه‌ی «خیابان»هایمان.

------------

ازم پرسید «حالا چی؟». خاتمی تازه کشیده بود کنار، به خاطر آمدن میرحسین. میدان ولی‌عصر بودیم. داشتیم روزنامه‌های دکه‌ی روزنامه فروشی جنوب شرقی میدان را نگاه می‌کردیم. گفتم «نمی‌دانم. فکر می‌کنم انتخابات را می‌بازیم. ولی اگر هم قرار به باختن باشد، ترجیح می‌دهم زیر پرچمی باشم که حتی زیرش باختن هم بیارزه. میرحسین یک حرف‌هایی می‌زند و یک چیزهایی ازش نقل می‌کنند، که یک حس و شور قدیمی فراموش شده را یک جایی ته دلم به حرکت می‌آورد. دروغ چرا، همین بر خلاف جو مدرن و شیک غالب زمانه، از مردم مستضعف گفتن و الگوی زیست مسلمانی‌ش، اصلا این خطاب مدامش به مردم، نه سیاست‌مداران و روزنامه‌نگاران و هر واسطه‌ی دیگری. همین‌ها، چیزی را به یادم می‌آورد که انگاری سال‌ها بود فراموش کرده بودم...». چه می‌دانستیم از روزهای در پیش رو.

انتخابات را نباختیم البت ولی، قصه‌ی اصلی،‌ برد اصلی، جای دیگری بود و سر جریان دیگری.


ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

بخوان

اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ.
بخوان و خدای تو کریم تر است.
علق / ۳

رسول گفت: «مرا بگرفت و بفشرد سخت و گفت بخوان، گفتم خواننده نی ام.
بار دیگر مرا بفشرد و بازگذاشت و گفت بخوان... و برفت.»
تفسیر روض الجنان و روح الجنان / ابوالفتوح رازی

 ------

همشهری داستان هم، همراه خوبی است اینجا برایم.

ه‍.ش. ۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

برای مادر شهیدی در روستای زیارت

این خبر+ مرا یادش انداخت دوباره:
 
 از سری نامه‌های به دست من افتاده‌ی نرسیده به مقصد، پینج سال پیش...

سلام مهدی جان

حال من و امیر خوب است. بد نمی‌تواند باشد هم. آب و هوای اینجا خوب است و خانه هم، ساکت نیست دیگر. امیر خانه‌مان آن قدر بزرگ شده است و آن‌قدر کودک است و سرخوش در عین حال، تا سبکسری و شادی معصومش، جایی برای سکوت باقی نگذارد. دخل و خرج خانه هم به مانند گذشته، گاه سخت وگاه آسان، مشکلی ندارد و شکر خدا، خوب هستیم همه‌ی ما و ملالی نیست جز نبود شما.

تعطیلات نوروز را چند روزی رفتیم گرگان. پدر و مادرت و خواهرت اصرار کردند و خوب امیر هم، شوق سفر و همبازی شدن با بچه های فامیل را داشت. من هم بدم نمی‌آمد هوایی تازه کنم و کمی هم به یاد قدیم‌ها، به یاد تو، همان کوله‌پشتی قدیمی تو را بیندازم به دوش و کمی در آن سبزی گسترده‌ی جنگلها و کوه‌های اطراف چرخی بزنم.

روستای زیارت را هم یادت است دیگر. که یک بار با هم، پنج شش ساعتی پیاده رفته بودیم، با همان کوله و بند و بساط همیشگی. و آبشاری که شرط می‌بستی که چقدر می توانی زیر آب پرفشارش ایستادگی کنی و شرط را همیشه لحظه‌ی آخر می باختی. و من می‌دانستم شوق تو بیشتر به باختن به من است تا بردن شرط… سال‌ها بود آن حوالی را نرفته بودم. یعنی راستش بعد از همان دفعه‌ی آخر که سینه‌ات خس خس می‌کرد و می‌خواستی همه‌ی آن جاده‌های دو نفره را مرور کنی قبل از سفر نهایی، که می‌دانستی نزدیک است، دلم رضا نمی‌داد آن جاده‌ها را دیدن. و نمی‌دانم چه سری بود این بار، که شاد و شنگول کوله‌ات را انداختم دوش و تنهایی، رهرو آن جاده‌ی آشنای دونفره‌مان شدم …

و جنگل هنوز سبز است مهدی جان. گیرم که زخمی آپارتمان‌هایی باشد که اطراف جاده‌ی آسفالتی که روی مسیر سال‌ها پیش ما ساخته‌اند باشد. هنوز سبز است جنگل و هنوز می‌توان صدای ترانه‌هایی که می‌خواندیم را شنید. چه ترانه‌های دونفری‌مان و چه آنهایی که با گروه دوستان مهربان، در طبیعت‌گردی‌های دل‌انگیزمان می‌خواندیم. و نمی‌دانی چقدر دلم شاد شد که در مسیر، همان مسیر زخمی آسفالت شده، اما هنوز سبز، گروهی جوان را دیدم یحتمل دانشجو، شاد و سرخوش، که همان ترانه‌ها را می‌خواندند و مرا مهمان چایی و خرمایشان کردند. بوی عشق و جوانی و زندگی را می‌شد اطرافشان شنید که چه سخت شدید بود…

به خود روستا که رسیدم مهدی جان، هنوز دو ساعتی مانده به آن آبشار عزیز، پیرزنی را دیدم که تنها مهمان قبرستان کوچک روستا بود. روی قبری نشسته بود، با کیسه‌ی کوچکی از کیک یزدی و برای خیرات آورده بود و آرام، و ریز ریز، اشک می ریخت. خوب که دقت کردم، قبر، برای نوجوانی بود، هفده ساله. و مهدی جان! نوجوان هفده ساله هم، سال‌ها پیش همان حوالی که تو سینه و نفس‌هایت را دادی و جنگیدی، تفنگ به دست بوده است و جانش را داده بود و جنگیده بود. و حالا، بعد این همه سال، این مادر داغ دیده‌اش بود که به یک کیسه‌ی کوچک کیک یزدی، به دیدار هفتگی نوجوانش آمده بود، بعد این همه سال، دیداری هم‌چنان مدام. بعد این همه سال مهدی جان!

و من، آرامشش را با عکس گرفتن با کادر و زاویه‌ای مناسب برهم نریختم. همان جا که نشسته بودم، عکسی گرفتم و بعد، آرام به کنارش رفتم. فاتحه‌ای خواندم و به عکس قاب‌گرفته‌ی پسر خیره شدم… بعد چند دقیقه، ناله‌های ریزش که تمام شد، شروع به حرف زدن کرد مادر. که پسرش چه بوده و که بوده و چه رویاها برایش داشته است و این قبیل حرف‌های مادرانه، که جایی حوالی هفده سالگی پسرش گیر کرده است. گوش شنوا می‌خواست مادر. گوشی که بشنود و بفهمد و او هم چشیده باشد تلخی مدام از دست دادن یاری، عزیزی، کسی را. خوب، مهدی جان، شاید اصلا این مادر بود حکمت دل به جاده دادن این بارم، آن‌هم تنهایی.

و آبشار، سلامت را رساند. 

نرجس تو.


محل عکس، قبرستان روستای زیارت است،

ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

آبشار موهای سیاهش یا چگونه الا بذکر الله تطمئن القلوب

فرودگاهی در لندن:
مردم ایستاده بودند داخل صف نشان دادن پاسپورت و کارت پرواز که یونیفورم پوشی همان حوالی با صدای بلند گفت «نه نمی‌شود. صبر کن لطفا! با چمدان نمی‌شود». سرهای مردم، به مانند پسرک، برگشت که ببیند خطاب با کیست. دختر، با آبشار موهای سیاهش، جوابش را داد «فقط می‌خواهم خداحافظی کنم» و خودش را انداخت در آغوش پسرک بلند داخل صف. ده متر آن طرف‌تر، دو دقیقه پیش، از هم جدا شده بودند.

این که هر دو این قسمت فرودگاه بودند، یعنی قضیه چیزی جدا از «بدرقه» است. یعنی هر دو «مسافر» هستند، با مقصدهای متفاوت. یعنی هر دو باید پاسپورت نشان دهند و بکَنند و «رد» شوند از جایی، خطی، مرزی. صورت دختر، با آبشار موهای سیاهش، غرق اشک بود. بی‌تاب بود. چیزی گفت که هق هق اش نا مفهوم می‌کرد برای گوش نا محرم. پسرک جواب داد «الا بذکر الله تطمئن القلوب». نمی‌دانست چه شد که این را، بلند گفت. معلوم نبود به دختر، با آبشار موهای سیاهش می‌گوید، یا که به خودش.

آبشار را بوسیدم. فرو ریختم، گذشتم از گیت.