۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

آبشار موهای سیاهش یا چگونه الا بذکر الله تطمئن القلوب

فرودگاهی در لندن:
مردم ایستاده بودند داخل صف نشان دادن پاسپورت و کارت پرواز که یونیفورم پوشی همان حوالی با صدای بلند گفت «نه نمی‌شود. صبر کن لطفا! با چمدان نمی‌شود». سرهای مردم، به مانند پسرک، برگشت که ببیند خطاب با کیست. دختر، با آبشار موهای سیاهش، جوابش را داد «فقط می‌خواهم خداحافظی کنم» و خودش را انداخت در آغوش پسرک بلند داخل صف. ده متر آن طرف‌تر، دو دقیقه پیش، از هم جدا شده بودند.

این که هر دو این قسمت فرودگاه بودند، یعنی قضیه چیزی جدا از «بدرقه» است. یعنی هر دو «مسافر» هستند، با مقصدهای متفاوت. یعنی هر دو باید پاسپورت نشان دهند و بکَنند و «رد» شوند از جایی، خطی، مرزی. صورت دختر، با آبشار موهای سیاهش، غرق اشک بود. بی‌تاب بود. چیزی گفت که هق هق اش نا مفهوم می‌کرد برای گوش نا محرم. پسرک جواب داد «الا بذکر الله تطمئن القلوب». نمی‌دانست چه شد که این را، بلند گفت. معلوم نبود به دختر، با آبشار موهای سیاهش می‌گوید، یا که به خودش.

آبشار را بوسیدم. فرو ریختم، گذشتم از گیت.


ارسال یک نظر