۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

مرگ ۱

اولین و شخصی‌ترین مواجهه‌ی مستقیم من با مرگ بر می‌گردد به زمانی که کلاس سوم راهنمایی بودم، پانزده ساله. نوار کاست «شازده کوچولو» فرزاد دستم بود و مدام فراموش می‌کردم برایش پس بیاورم. زمان امتحانات پایان ترم بود. نیم‌ساعتی مانده بود تا امتحان شروع شود و پشت نیمکت نشته بودم که فرزاد شال گردنش را دور گردن من انداخت و شروع کرد به فشار دادن و در واقع خفه کردن من، قاعدتا به شوخی.

بعد از چند ثانیه، گلویم سوخت، سرم گیج رفت و چشمانم سیاهی رفت. حس کردم دارم می‌میرم. هم‌زمان با سیاه شدن همه چیز در برابر دیده‌گانم، یک حس مطبوع ضعف کردنی در تمام بدنم گسترده شد و احساس سقوط آزاد بهم دست داد. عجیب‌ترین قسمتش در حین همین سقوط آزاد رخ داد: تمامی خاطرات آن روز و تعدادی از آنچه در گذشته برایم رخ داده بود، مانند فیلمی سینمایی و در جهت عکس، از جلوی چشمانم گذشت. به طرز عجیبی هم سریع بود و هم، به صورت صحنه‌ی آهسته یا اسلوموشن. خودم را می‌دیدم که چطور همان صبح حادثه، روی زمین یخ زده زمستان تهران، به انتظار سرویس مدرسه بودم و هنگام راه رفتن لیز خورده بودم و داخل سرویس در راه مدرسه چه گفته بودیم و ...

آرام آرام ضعف و سر شدگی لذت بخش بدنم شروع کرد به ناپدید شدن. صداها و همهمه‌ای از دور به گوشم می‌رسید و سیاهی جلوی چشمانم از بین رفت. افتاده بودم کف زمین، یکی از بچه‌ها با تعجب از بالای نیمکت نگاهم می‌کرد که «چرا ولو شدی روی زمین؟» و فرزاد هم اصلا رفته بود کلاس دیگری. گویا برای مدت کوتاهی بیهوش شده بودم و افتاده بودم زمین.

آن‌چه من تجربه کردم، ترسناک نبود. دردناک هم حتی نبود به آن صورت که آدم انتظار دارد. سر شدگی بدن، در واقع لذت‌بخش بود تا آزاردهنده. بیشتر، هیجان‌انگیز بود. به خصوص این سریع و در عین حال آهسته بودن خاطراتی که از جلوی چشمانت می‌گذشت که کاملا تجربه‌ی جدیدی بود. سریع بود چرا که خاطرات زیادی مرور شد و آهسته بود چرا که هر صحنه، با جزییات فراوانش در ذهنت می‌نشست. انگاری فرصت داشتی که همه چیز را خوب ببینی. این‌که می‌گویند دم آخر، همه‌ی عمر از برابر دیدگانت می‌گذرد، چیزی شبیه این باید باشد.

آن روزها البته بچه‌تر و بی دغدغه‌تر و سبک‌تر بودیم و راحت‌تر می‌شد رها کرد و رفت و ترسی هم نداشت قاعدتا.

ارسال یک نظر