ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۷, شنبه

کان درد به صد هزار درمان ندهم...

جنگ شده بود احسان! توی کوچه‌مان بودم، کوچه‌ی خانه‌ی ایرانم. یک ماشینی آتش گرفته بود. یک خانمی افتاده بود بیرون ازش و داشت سعی می‌کرد از لای آهن‌پاره‌ها و آتش و دود، بچه و مردش را بیرون بکشد و نجات بدهد. نمی‌دانستم چطور باید کمکش کنم. رفتم نزدیکش، داشت یک  نوزاد گریانی را، از ماشین می‌کشید بیرون. نوزاد، لخت مادرزاد بود و دود آتش، بدنش را سیاه کرده بود. نزدیک که شدم، زن مرا نگاه کرد و بچه‌اش را به من سپرد «مواظبش باش، باید درش بیارم». مرد را می‌گفت قاعدتا. نگاهش، صورتش، آشنا می‌زد برایم. نمی‌دانستم از کجا.  نمی‌دانی وقتی که بچه‌‌ی لخت سیاه شده از دود را بغل کرده بودم، چطور قلبم فشرده شده بود. که چه لطیف است و شکستنی، وسط آن همه دود و آتش و آهن.

چند ثانیه‌ای مکث کرد پشت گوشی تلفن و بعد، ادامه داد:

نمی‌دانم چه شد که گفتم «بچه را می‌برم بالا، مادرم هست، تمیزش می‌کنم می‌آورمش پایین». زن، مشغول آتش و آهن‌پاره‌ها بود. رفتم خانه، با کمک مادرم تمیزش کردم، انگار پناه آورده باشد به من و جز نیاز به مراقبت از او، هیچ نداشته باشم در دنیا. توی بغلم آرام، خوابیده بود هنگامی که برای پس دادنش، پایین می‌رفتم. در کوچه ولی، زنی نبود. ماشینی هم. بچه، چشمانش را آرام بسته بود و در بغل من دل‌نگران مادرش، خوابیده بود. گونه‌هایش را به آرامی نوازش می‌کردم. منتظر ایستادم مدتی، کوچه‌های اطراف را گشتم، زن ولی، نبود.

فردایش هم به انتظار زن، در کوچه ایستادم. روز بعد هم. هر روز، کوچه را، همان کوچه‌ی خانه‌ی ایرانم را، به انتظار می‌پیمودم بلکه زن را بیابم. نبود ولی. نمی‌آمد. روزها گذشت. فصل عوض شد. آفتاب و ابر و باران و برف و باز هم آفتاب، همراه هر روز من و کوچه در این انتظار مدام بودند. بزرگ‌تر شدم، تجربه‌ها کردم، عاشق شدم، در گذر زمان صورت و فیزیک بدنم تغییر کرد. دیگر مطمئن نبودم که اگر زن بیاید، مرا بشناسد و به یاد بیاورد. از کجا معلوم من او را بشناسم اصلا. هر روز ولی، به انتظارش می‌ایستادم. نبود، نمی‌آمد.

سوار ماشین بودیم. تو رانندگی می‌کردی و مرا برمی‌گرداندی خانه‌مان. مثل همان شب آخر ایران، شهرام، از پشت دستگاه پخش ماشین برای‌مان از «یادگار دوست» می‌خواند: «از دوست به یادگار دردی دارم». توی کوچه‌مان بودیم. همان شاهد و هم‌راه من در این انتظار همیشگی. نفهمیدم ناگهان چه شد که صدای پخش ماشین قطع شد، همه‌ی اطرافم سیاه شد و وقتی چشمانم را باز کردم، افتاده بودم کف کوچه‌، با دردی که همه‌ی بند بند استخوان‌هایم را فرا گرفته بود. آتش از میان آهن‌پاره‌های ماشین‌مان می‌زد بیرون. دویدم سمت تو، سمت شما. شیشه‌ی جلو خورد شده بود، با سر افتاده بودی روی فرمان. از توی ماشین، صدای گریه‌ی بچه‌ی نوزادی می‌آمد. تکان نمی‌خوردی. نوزادی، لخت مادرزاد، بین آهن‌ها و دود، دست و پایش را تکان می‌داد و گریه می‌کرد. 

دختری با صدایی آشنا، برای کمک، به سمتم می‌دوید. جنگ شده بود احسان!


ه‍.ش. ۱۳۹۲ اردیبهشت ۴, چهارشنبه

مرگ ۱

اولین و شخصی‌ترین مواجهه‌ی مستقیم من با مرگ بر می‌گردد به زمانی که کلاس سوم راهنمایی بودم، پانزده ساله. نوار کاست «شازده کوچولو» فرزاد دستم بود و مدام فراموش می‌کردم برایش پس بیاورم. زمان امتحانات پایان ترم بود. نیم‌ساعتی مانده بود تا امتحان شروع شود و پشت نیمکت نشته بودم که فرزاد شال گردنش را دور گردن من انداخت و شروع کرد به فشار دادن و در واقع خفه کردن من، قاعدتا به شوخی.

بعد از چند ثانیه، گلویم سوخت، سرم گیج رفت و چشمانم سیاهی رفت. حس کردم دارم می‌میرم. هم‌زمان با سیاه شدن همه چیز در برابر دیده‌گانم، یک حس مطبوع ضعف کردنی در تمام بدنم گسترده شد و احساس سقوط آزاد بهم دست داد. عجیب‌ترین قسمتش در حین همین سقوط آزاد رخ داد: تمامی خاطرات آن روز و تعدادی از آنچه در گذشته برایم رخ داده بود، مانند فیلمی سینمایی و در جهت عکس، از جلوی چشمانم گذشت. به طرز عجیبی هم سریع بود و هم، به صورت صحنه‌ی آهسته یا اسلوموشن. خودم را می‌دیدم که چطور همان صبح حادثه، روی زمین یخ زده زمستان تهران، به انتظار سرویس مدرسه بودم و هنگام راه رفتن لیز خورده بودم و داخل سرویس در راه مدرسه چه گفته بودیم و ...

آرام آرام ضعف و سر شدگی لذت بخش بدنم شروع کرد به ناپدید شدن. صداها و همهمه‌ای از دور به گوشم می‌رسید و سیاهی جلوی چشمانم از بین رفت. افتاده بودم کف زمین، یکی از بچه‌ها با تعجب از بالای نیمکت نگاهم می‌کرد که «چرا ولو شدی روی زمین؟» و فرزاد هم اصلا رفته بود کلاس دیگری. گویا برای مدت کوتاهی بیهوش شده بودم و افتاده بودم زمین.

آن‌چه من تجربه کردم، ترسناک نبود. دردناک هم حتی نبود به آن صورت که آدم انتظار دارد. سر شدگی بدن، در واقع لذت‌بخش بود تا آزاردهنده. بیشتر، هیجان‌انگیز بود. به خصوص این سریع و در عین حال آهسته بودن خاطراتی که از جلوی چشمانت می‌گذشت که کاملا تجربه‌ی جدیدی بود. سریع بود چرا که خاطرات زیادی مرور شد و آهسته بود چرا که هر صحنه، با جزییات فراوانش در ذهنت می‌نشست. انگاری فرصت داشتی که همه چیز را خوب ببینی. این‌که می‌گویند دم آخر، همه‌ی عمر از برابر دیدگانت می‌گذرد، چیزی شبیه این باید باشد.

آن روزها البته بچه‌تر و بی دغدغه‌تر و سبک‌تر بودیم و راحت‌تر می‌شد رها کرد و رفت و ترسی هم نداشت قاعدتا.

ه‍.ش. ۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

حکایت آقای درشت هیکل و کاندیدای ریاست جمهوری

تشییع جنازه‌ی مرحوم علی‌محمدی بود. دانشجوها و هم‌کاران و دوستان و رفقایش، عقب بودند و جماعت دیگری، تابوت دار و جلو که جنازه را هم مدام به این و آن هدیه می‌کردند. در برابر قیل و داد جماعت رسمی آن جلو، ما فقط «لا اله الا الله» می‌گفتیم، آن هم با بغض!

یکی از رفقای عزیزتر از جان، عینک آفتابی زده بود و این ندای «خدایی جز الله نیست» را، محکم و با صلابت فریاد می‌زد. ناگهان سه چهار نفر برادر اتفاقا سه تیغ کرده و شلوار لی پوش و در یک کلام تیپ اسپورت، دور و برش را گرفتند که «صدایت در نیاید و باید با ما بیایی!» یکی دو ثانیه‌ای طول کشید که از بهت محاصره کردن ناگهانی‌اش در بیاییم و دست‌هایش را بگیریم و به هر شیوه‌ای خودمان را آویزانش کنیم و فریاد بزنیم که «کجا دارید می‌بریدش؟ نمی‌گذاریم ببردیدش» و ولوله ای که بین رفقا و دوستان افتاد و در نهایت، رهایش کردند. از همان لحظه ولی آقای هیکلی و سنگین دستی (که یکی دو ساعتی مانده بود تا متوجه سنگینی دستش شوم) به من چسبید و شد هم‌راهم در تمامی مسیر تشییع جنازه.

آن تشییع جنازه، حاشیه بسیار داشت. اما از همه‌شان گذر می‌کنیم تا فقط به نقش آفرینی آقای هیکلی هم‌راه من بپردازیم. زمانی که دانشجویان مشغول برگشت بودند، دوباره برای دستگیری عده‌ای از دانش‌جویان به میان‌شان حمله بردند! من عقب‌تر بودم و دویدم سمت یکی از بچه‌ها که چند نفری ریخته بودند سرش و داشتند کتکش میزدند که «ولش کنید! چه کارش دارید» که ریختند سر خود من! خوش‌بختانه فقط با مشت و لگد و اسپری فلفل. همان‌جا بود که سنگینی دست جناب هم‌راه را متوجه شدم. یادم هم هست قبل از اینکه چشمانم تیره و تار شود، خانم دکتر شجاعی را دیدم که اعتراض می‌کرد به رفتارشان با من که یکی از همین جوانان مومن و خوب، خیلی خونسرد و از فاصله‌ی کاملا نزدیک، به صورتش اسپری فلفل زد!

آقای هم‌راه و هیکلی، دست مرا گرفته بود و با دوستانش به سمت ماشین‌شان می‌کشید، فرهاد رهبر آمد وساطت کند، پرتش کرد عقب. آقای ابوترابی داشت رد می‌شد و با تعجب و بهت ماجرا را نگاه می‌کرد، با استیصال گفتم «حاج آقا! نگذارید منو ببرند!». آمد مرا ازدست‌شان بکشد بیرون، آقای هیکلی، نگاه پر خشمی بهش کرد و پرتش کرد عقب!

آقای ابوترابی آن هنگام، دیگر نماینده‌ی ولی فقیه در دانشگاه تهران نبود، نایب رییس مجلس شورای اسلامی بود! آقای درشت هیکل، به راحتی پرتش کرد عقب، محافظان حاج آقا هم هیچ برخوردی باهاش نکردند! فقط گفتند «حاج آقا شما ول کنید! دخالت نکنید». بعدتر، یک استاد یک لاقبای دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه تهران، خودش را انداخت بین من و در ماشین که نمی‌گذارم ببردیدش و جایش مرا ببرید و از آن طرف هم دانشجوهای دیگر رسیده بودند و خلاصه با مصیبتی و توی بکش بکشی که خودم هم نفهمیدم چطور شد، مرا کشیدند داخل یکی از اتوبوس‌های دانشگاه. حال بگذریم که جلوی حرکت اتوبوس را هم گرفته بودند که فلانی باید پیاده شود و حاشیه‌های بعد از آن ماجرا.

نکته و انگیزه‌ی نوشته‌ام، چیز دیگری است. مربوط است به آقای درشت هیکل و حاج آقای ابوترابی! چند روز پیش در گوگل پلاس، اکانت «حامیان حجت الاسلام ابوترابی فرد» مرا به حلقه‌های خودش اضافه کرده است. لبخند به لب، به یاد بیست و چهارم دی ماه سال هشتاد و هشت افتادم که ایشان، وقتی نایب رییس مجلس بودند (هستند) نه تنها نتوانستند یک دانشجوی ساده را، از دست یک لباس شخصی  نجات دهند، بلکه خودشان هم پرتاب می‌شوند گوشه‌ای و حتی محافظینش هم صلاح در برخورد و دخالت نمی‌بینند، یا شایدم جراتی در خود. حالا ایشان احساس تکلیف و توانایی برای ریاست جمهوری کرده‌اند. بعید می‌دانم ولی هنوز، توانایی نجات امثال من، یا حتی خودشان را، از دست آقای درشت هیکل  داشته باشند.

پی‌نوشت : اینجا، دوستی دیگر در مورد روز تشییع جنازه‌ی مرحوم علی‌محمدی و حاشیه‌هاش نوشته است.