ه‍.ش. ۱۳۹۲ مرداد ۲۷, یکشنبه

فقط صد گرم ته کیسه

عجیب بود. یکی از اون زنده مونده‌ها، می‌گشت، بو می‌کشید. با خودش حرف می‌زد. بعد آروم آروم، انگار جواب می‌گرفت. از تپه، از خاک، از آب رونده. مثل این‌که اون‌ها تبدیل شده بودند به یک عنصر دیگه. بعد یک دفعه وایساد. من دوربین را خاموش کردم. دیدم مثل این‌که دیگه از این‌جا نمی‌شه فیلم گرفت. وایساد کنار یک ساقه. مثل این‌که از زیر خاک پاشو چسبیده بود. اسم صدا می‌کرد. علی؟ رضا؟ سعید؟ جمشید؟ رفیقاشو صدا می‌کرد. بعد با پاش زد به علف.گفت «فهمیدم بابا! می‌دونم اینجایی»
اصن تو این دنیا نبود. گروه اومد، زمین را کندند. یک پوتین دراومد که یک استخون پا توش بود. ولی پودر و پوک. دیگه بقیه‌اش هیچ ربطی به سیاست نداشت. یاد حرف‌هاش افتادم «سیاست‌های جنگ برای عقیده‌های سیاسی». جنگ حرف و بحث خودش را داره. ولی موضوع بچه‌هایی که رفتند جنگ، یک موضوع دیگه ‌است.
می‌ترسیدم به کسیه سفید کوچیکش دست بزنم، که فقط یه تکه استخونش توش بود.
بد یک چیزی ذهنم را گرفته. عدالت یعنی چی؟ کجاست؟ چه جوریه؟ وقتی اسمش را خوندند، گفتند اینه. فقط صد گرم ته کیسه. امان از حس این صد گرم.

- قاسم! همش مال داداشه؟

نشمردم، خیلی کیسه‌ی سفید بود. گریه نکن بابا. بذار تعریف کنم بهمون بچسبه.

- آره. می‌چسبه.


از «اعتراض» مسعود کیمیایی: