۱۳۹۲ بهمن ۲۵, جمعه

خانه

حمام و آشپزخانه‌ی کوچکش را هم حساب می‌کردی، باز هفده متر بیشتر نبود. قرار بود موقتی آن‌جا باشم تا بعدتر که جا افتادم، بروم خانه‌ی بزرگتری. این بعد‌تر، شد نزدیک دو سال بعد، از بس که بانو، قاره‌ی دیگری بود و حسش نبود و تنبلی بی‌داد می‌کرد و از محل کار زیاد فاصله نداشت و دنج بود و آن پنج ماه آخری هم که بانو آمده بود که بماند دیگر، وسط ترم دانشگاه بود و خانه‌، سخت پیدا می‌شد.

هر چه بیشتر اثاث را داخل کارتن‌ها و چمدان‌ها جا می‌دادیم، خانه لخت‌تر می‌شد و بیشتر خودش را نشان می‌داد. دیوارهای سفید و قفسه‌های دیگر خالی‌ شده‌اش، انگاری ما را نظاره می‌کرد که چطور با این حجم خاطره‌ها و زندگی فشرده و غنی‌ و صد البته ساده و خوشی که داشتیم، آماده‌ی رها کردنش هستیم. خاطره‌ی مهمان‌های عزیز و مهمانی‌های بامزه. غذا درست کردن‌هایی که تا چند روز بعد، همه چیز بوی آن عذا را می‌گرفت! کتاب‌خوانی‌ها، فیلم بینی‌ها، ساز زدن‌ها و شب نشینی‌ها.

وسط جمع کردن و خالی کردن خانه، یکی دو بار دیدم که بانو بغض کرده است. زمان ما به سر آمده بود دیگر آن‌جا. برای مستاجر بعدی، سعی کردم کسی را پیدا کنم که قدرش را بداند. 

حکایت از این به بعد، حکایت خانه‌ی جدید خواهد بود و ماجراهای هیجان انگیز جدیدتر. نمی‌دانم ولی با این میل مفرط به ریشه دواندن و دل بستن، ما را چه به این شیوه‌ی زندگی همیشه در سفر بود.
ارسال یک نظر