۱۳۹۳ خرداد ۷, چهارشنبه

خرده روایت‌های آکادمیک

خرده روایت اول: شهریور سال گذشته کنار ورودی ایستگاه متروی میدان انقلاب، منتظر بانو بودم و برای گذراندن وقت، به آگهی‌های روی دیوار نگاه می‌کردم. موضوع آگهی‌ها، از «انجام پروژه‌ی دانشجویی» و «تایپ پایان‌نامه» در سال‌های دبیرستان و اوایل دانشجویی من، رسیده بود به «چاپ مقاله‌ی ISI». سرتاسر دیوار بیرونی ایستگاه مترو، پر بود از شماره تلفن‌های مختلفی که وعده‌ی تهیه و چاپ مقاله‌ی سفارشی مشتری را در فلان مجله‌ی ISI می‌دادند، در تعداد و گستردگی‌ای که خبر از رونق این کاسبی و فراوان بودن تقاضا می‌داد. آقایی تقریبا هم سن و سال من، با تیپ و پوششی موقر، کاغذهای یکی از همین شرکت‌های چاپ مقاله را در می‌آورد و بر روی دیوار می‌چسباند. چند روز پیش از آن، با سامان گپی زده بودیم در مورد این عطش چاپ مقاله و سیستم مزخرف ارتقای اساتید. داشتم از یکی از همین کاغذهای روی دیوار عکس می‌گرفتم که کسی زد روی شانه‌ام. همان آقای پخش کننده‌ی آگهی بود، نگران که چرا عکس می‌گیرم. بحث‌مان شد. دلش پر بود و به گمانش، نفسم از جای گرمی بلند می‌شد. گفت «وقتی یکی که دو سال از من کوچکتر است می‌آید و همین‌طوری الکی الکی می‌شود استاد دانشگاه و رییس دانشکده، چه انتظاری داری دیگر؟»

خرده روایت دوم: میم دانشجوی دکترای یکی از دانشگاه‌های داخل کشور و بورسیه وزارت علوم بود. برای گذراندن شش ماه فرصت مطالعاتی، به موسسه‌ی ما آمد و از همان ابتدا رفتارهای عجیبی از خودش نشان داد. شرایط علمی به کنار، اهالی فن، آگاهند که چه شرایط غیر علمی‌ای برای بورسیه‌ی وزارت علوم شدن لازم است. هفته‌های اول، به شوخی از من سراغ «ویلا» را می‌گرفت که «آخر هفته رفتی ویلا کلک؟ خوش گذشت؟». بعد از مدتی متوجه شدم منظورش از «ویلا»، روسپی‌خانه‌‌ای به همین نام در شهر ما است. روز دیگر، با دختر آرژانتینی که پست داک گروه دیگری است و هم اتاقی‌ام، یک دانشجوی ایرانی دیگر، در مورد اینکه در فیلم‌بینی هفتگی‌مان، چه فیلمی ببینیم بحث می‌کردیم. بعد از رفتن ورونیکا، میم وارد اتاق ما شد و با زننده‌ترین لحن ممکن گفت «شیطون‌ها مخش را واسه تری‌سام زدید؟». اواخر دوران حضورش هم بدون این‌که کار خاصی کرده باشد، شاکی بود که «دانشگاه شما، با این همه اسم و رسم و شهرت، اصلا به درد من نخورد و اسمم پای هیچ مقاله‌ای نرفت» و «من رفیقم یک دانشگاه دیگر رفت و استاد گذاشتش کنار یک دانشجوی دکترا و اسمش را همینطوری الکی تو چند تا مقاله گذاشتند». لازم به شرح است که دوست‌مان، کمینه سواد لازم برای یک فیزیک‌پیشه‌ی محاسباتی کار را هم نداشت و همزمان یک استاد دیگر در یک کشور دیگر را هم پیچانده بود و قصه‌های دیگر که بماند و بگذریم. میم قاعدتا الان باید دفاع کرده باشد و استاد همان دانشگاه به نسبت معروفی باشد که بورسیه‌اش شده بود.

خرده روایت سوم: الف دو سال زودتر از سن معمول وارد دوره‌ی کارشناسی دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه صنعتی شریف شد و دکترایش را از موسسه فناوری ماساچوست MIT و تحت نظر یکی از فیزیک‌دانان معروف و مطرح دنیا گرفت. با سابقه‌ی علمی و پژوهشی عالی، به جای گذراندن دوره‌ی پست‌دکترا، به ایران برگشت و به صورت موقت در دانشگاه شریف مشغول به کار شد. فرآیند استخدام ولی به مشکل برخورد. در ابتدا شایعات حاکی از گیر دادن حراست وزارت علوم بود ولی بعد از پیگیری تعدادی از اساتید مشخص شد که شحص رییس دانشگاه، مخالف استخدام او است. چرا که الف گویا پست یک خطی‌ای در فیس‌بوک داشته است حاوی انتقادی به ظاهر سیاسی و رییس دانشگاه بنا به گفته‌ی خودش «حتی اگر فلانی انیشتین هم باشد اجازه‌ی استخدامش را نخواهد داد». بد نیست این را بگویم که الف در واقع اصلا فرد سیاسی‌ای نبود و هیچ فعالیت غیر علمی‌ای نداشت. الف هم اکنون محقق پست دکترا در دانشگاه ییل است.

خرده روایت چهارم: چند سال پیش، یکی از اساتید یکی از دانشگاه‌های تهران، از من خواست که به یک دانشجوی کارشناسی ارشدش در نوشتن یک کد خاص، کمک کنم. ماجرا بدین صورت پیش رفت که در نهایت، من کدی نوشتم که مسئله‌ی مورد نظر دانشجو و استاد را حل می‌کرد و شرح فارسی الگوریتم و روتین‌های برنامه را هم برایشان فرستادم. دانشجوی مورد نظر از پایان‌نامه‌ی کارشناسی ارشدش دفاع کرد در حالی که از سه فصل آن پایان‌نامه، دو فصلش مقدمه و توضیح مقاله‌ی مربوط به مسئله‌ی گروهی دیگر در یکی از کشورهای اروپایی بود و فصل آخر و در واقع نتیجه‌ی اصلی پایان‌نامه، شرح کد من و نتایجی که تولید می‌کند و فیزیک پشت آن. هیچ جایی از پایان‌نامه، نامی از من نیامد. برای کمک به دانشجوی دیگر، از یک جایی به بعد دیگر ادامه ندادم.
این روایت‌ها می‌توانند ادامه داشته باشند.

مرتبط: بخوانید نامه‌ی رضا منصوری، استاد دانشکده فیزیک دانشگاه صنعتی شریف در مورد عملکرد ریاست دانشگاه

ارسال یک نظر