۱۳۹۳ مرداد ۲۶, یکشنبه

ستاره آی ستاره

مشغول گذراندن عصر خاکستری آخرین روز هفته بودم که دوست این ترانه را برایم فرستاد. این را برایم فرستاد و پوسته‌ام انگاری که شکست و پرتاب شدم به خانه‌ای کوچک در خیابان نبرد جنوبی، نرسیده به خاوران تهران. پدر برای کارش، مدام می‌رفت شیروان. روزی که بر می‌گشت، با مادرم و خواهر پنج ساله، کنار در خانه به انتظارش می‌نشستیم و پیچ کوچه را سرک می‌کشیدیم. پرتابم کرد به بیوک آبی رنگ پدربزرگ که برای پر کردن تنهایی به خانه‌مان می‌آمد و شیشه‌هایش برقی بود. به مادربزرگی که سرطان گرفت و نوروزها شهرستان، خانه‌شان می‌ماندم برای کمک در عید دیدنی‌ها. به کتاب‌های کانون پرورش فکری نوجوان. به برنامه‌ی کودک تلویزیون. پدربزرگ را هنوز در خواب می‌بینم. مادربزرگ را هم. خانه‌ی کوچک خیابان نبرد جنوبی را هم.

*ستاره آی ستاره*
https://m.soundcloud.com/babak-mix/dkpcqs22rhmz

گنجشک ناز و زیبا، که می‌پری اون بالا
بال و پرت به رنگ خاک، دلت مهربون و پاک
به من بگو وقتی که پر کشیدی، بابام رو تو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت، اون بالا بالاها رفت
پیش ستاره‌ها رفت، یواش و بی صدا رفت

ستاره آی ستاره، پولک ابر پاره
خاموشی یا می‌تابی، بیداری یا که خوابی
به من بگو وقتی که خواب نبودی، بابام رو تو ندیدی؟

دیدمش از اینجا رفت، اون بالا بالاها رفت
از این طرف از اون راه، رفته به خونه ماه

ماه سفید تنها، که هستی پشت ابرا
نقره‌نشون کهکشون، چراغ سقف آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی، بابام رو تو ندیدی؟

همین‌جا پیش من بود، نموند و رفت زود زود
اون بالا بالاها رفت، بابات پیش خدا رفت

خدا که مهربونه، پیش بابام می‌مونه
گریه نمی‌کنم من، که شاد نباشه دشمن

۱۳۹۳ مرداد ۱۱, شنبه

True Detective


به عنوان جایزه‌ی هفته‌ی شلوغ و پرکاری که داشتم، امروز بالاخره نشستم True Detective را تمام کردم، . تلخی خوشایندش برای چند روزی زیر زبانم خواهد ماند. در شرح تنهایی یاس آوری که گریزی از آن نیست. راست و مارتی، مانند همه‌ی شخصیت‌های دیگر داستان، به شدت تنها هستند، تمام دلایل ممکن را هم برای شکرآب بودن رابطه‌شان دارند ولی در نهایت رفاقت جان‌دار و رشک برانگیزی را بنا می‌نهند که اگر رستگاری‌ای قابل تصور و تعریف باشد در آن دنیای سنگین و سیاه و تلخ، به مدد همین رفاقت است. حضور درخشان بانو میشله موناگان و البت فضای کلی داستان هم یک جاهایی من را یاد Gone Baby Gone می‌انداخت.

خلاصه آن‌که بسیار تجربه‌ی دلچسبی بود! رفیق پایه لازم است که بنشینیم موسیقی عالی‌اش را بشنویم و در مورد قصه و آدم‌هایش حرف بزنیم. تیتراژ ابتدای هر فسمت را این‌جا ببینید: http://youtu.be/ZRPpCqXYoos