۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

«خدانگه‌دار محبوب من، خدانگه‌دار» دمیس روسس

دو سه روزی است که برف می‌بارد این‌جا. هر روز اول از همه، شوفاژ اتاقم در دانشگاه را تا آخر باز می‌کنم. الان دیدم که سرد است. خاموشش کرده‌اند برای صرفه‌جویی قاعدتا. شوفاژ که سرد باشد، دیگر صحبت دقیقه‌ها است که چقدر می‌توان ماند و نزد بیرون. داشتم قبل از جمع کردن بساط و رفتن به سمت خانه، چرخی توی اینترنت می‌زدم. یکی نوشته دمیس روسس از دنیا رفت.

پنج شش سال پیش بود؟ نه یحتمل بیشتر. ع تازه با ز آشنا شده بود. دوستی‌شان هنوز جدی پا نگرفته بود به گمانم. بعدها سه چهار سالی دوستی طول کشید و الان حدود سه سال است که ازدواج کرده‌اند. همون شش هفت سال درست‌تر به نظر می‌آید. حالا شما بگو پنجاه سال! همین دیروز اصلا. فرقی می‌کند؟ نه. یک وقتی بود شبیه همین حالا. هوا سرد بود و برف می‌بارید و زمین سفید پوش بود. فکر کنم پنج‌شنبه روزی بود، دم غروب. سه نفری با هم رفته بودیم بیرون. آن قسمتی از شهر که ما بودیم و آن هوا، می‌رساندمان به بستنی ناصر میدان نوبنیاد. زمستان‌ که می‌شد، جدا از بستنی، آش و گاهی اوقات حلیم هم می‌فروخت. بعد‌ها ذرت مکزیکی هم آورد که به پول توی جیب ما نمی‌خورد معمولا. بستنی ناصر هر قدر که بستنی‌هایش خوب بود، آش مزخرفی داشت. یعنی گاهی می‌شد که آش خوبی بدهد دست مشتری ولی قاعده این نبود. شاید هم حافظه‌ی من خراب شده است و آش خوبی داشت. به شک افتادم چون یادم می‌آید همیشه شلوغ بود. حالا چه خوب و چه بد، چه حبوباتش درست پخته بودند و چه نه، من همیشه آش سفارش می‌دادم. توی هوای سرد زمستان، خوب می‌چسبید.

بعد از آش می‌نشستیم توی ماشین، مشغول حرف می‌شدیم. معمولا هله و هوله‌ و نوشیدنی‌ای هم از لبنیاتی همان اطراف گرفته بودیم. الان که نگاه می‌کنم، همه‌ سرگردان بودیم و نمی‌دانستیم توی زندگی با خودمان چه حسابی داریم. باز الان که نگاه می‌کنم، همان روزها هر کدام تصمیماتی گرفتیم که جریان زندگی‌مان را به طور کلی عوض کرد. 

دمیس روسس را می‌گفتم. من اصلا نمی‌شناختمش. به سن و سال ما نمی‌خورد. یک روز دو تا ماشین داشتیم. شب بود و نزدیک خانه‌ی ما بودیم. ز باید زود به خانه‌شان می‌رسید. می‌توانستیم خداحافظی کنیم و هر کسی برود خانه‌ی خودش ولی من و ع می‌خواستیم با هم حرف بزنیم. قرار شد ع، دختر را به خانه برساند و برگردد پیش من. ماشین ع دست من بود. جایی که پارک کرده بودیم، ماشین رو نبود. عابر پیاده هم کم می‌آمد و می‌رفت برای همین سفیدی برف روی زمین، تقریبا دست نخورده بود. شبیه همین ماجرای شوفاژ اتاق من، آنجا هم هر از چندی باید ماشین را روشن می‌کردم که بخاری به کار بیفتد و گرم شود. توی داشبورد ماشین را نگاه کردم، یک کاستی بود که رویش نوشته بود «خارجی» یا چیزی شبیه این. قدیمی بود و رنگ رویش رفته بود. توی ضبط صوت گذاشتمش که بخواند.

بارش برف شبانه زیر نور چراغ‌های خیابان، سفیدی فراگیر زمین و خش خش گاه و بی‌گاه قدم زدن یک عابر پیاده و ردی که از خود به جا می‌گذارد و محو شدن تدریجی آن، به خودی خود آن‌قدر زیبا است که من تنها نشسته در ماشین و منتظر را، آرامش ببخشد و به فکر فرو ببرد. کاست که شروع به پخش کرد ولی، صدای دمیس روسس، آن شب همه چیز را رنگ و جلای دیگری داد. صدای خش دار و بی کیفیتی که مدام می‌خواند «خدانگه‌دار محبوب من، خدانگه‌دار». ترکیب تصویر پیرامون و صدایی که از کاست قدیمی می‌آمد، مرا برد به این فکر که چه این لحظه‌ها و روزها یکتا هستند برایم. با همه‌ی گرفتاری‌هایی که داشتیم، همه‌ی سرگردانی‌ها و سختی‌ها، همه‌ی بیم و امیدها، چقدر لذت‌بخش و آرام است این ثانیه‌های لغزنده‌ی زندگی و جوانی. مانند همان رهگذر خیابان برفی. آرام، خش خش گام بر می‌دارد و می‌رود و رد پایش، آرام آرام محو می‌شود. تا ع بیاید، بارها و بارها آن تک آهنگ را گوش کردم. 

بعد از آن شب دیگر آن کاست را ندیدم، از دمیس روسس هم ترانه‌ی دیگری گوش نکردم. تا امشب. روحش شاد.
ارسال یک نظر