۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۴, جمعه

اندر احوالات چند ثانیه تعلیق

دو سه بار بیشتر به موهایم ژل نزدم که دو بارش را خیلی خوب و شفاف به یاد دارم. خانه‌ی یکی از آشنایان طبقه‌ی دهم یک برج مسکونی بود، توی یکی از همین مجتمع‌های مسکونی پر از خانه‌های سازمانی تهران. از آسانسور که در می‌آمدی، راهروی دراز و عریضی بود که از یک طرف نقش ایوان را برای واحدها بازی می‌کرد و می‌شد از آن بالا، رفت و آمد آدم‌ها در حیاط مجتمع را دید زد. دو سه باری هم آدم‌های خسته و جان به لب رسیده‌ای از بالا پایین پریده بودند و خودشان را خلاص کرده بودند. برای منی که دچار ترس از ارتفاع هستم، یکی از چالش‌های هیجان‌انگیز و صد البته کاهنده‌ی روح و روان، بهبود رکورد زل زدنم از لبه‌ی آن راهرو به پایین بود. سمت دیگر راهرو، ورودی آپارتمان‌های مختلف کنار هم ردیف شده بودند.

دچار بدقوارگی دوران بلوغ بودم. دراز بودم و لاغر و دنیا تازه به چشمانم رنگی شده بود و از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان، دوست داشتم به چشم مردم زیبا و آراسته و «خواستنی» بیایم. دری به تخته خورده بود و برای عید آن سال، جدا از لباس رسمی، برایم یک شلوار کتان سرمه‌ای و تی‌شرت کرم‌ رنگ خریده بودند که آن روز پوشیده بودم. کدام روز؟ آشنایمان کلی مهمان داشت با چند تا دختر و پسر هم‌سن و سال من. الان که فکر می‌کنم طبعا تعطیلات عید بوده که هم آن‌ها از شهرستان آمده بودند تهران و هم من درس و مشق و مدرسه‌ای نداشتم و قرار بود برای وقت گذرانی بروم سراغشان. ژل را هم از یکی گرفته بودم برای شاید آراسته‌تر و خواستنی‌تر شدن.

لای در خانه را باز گذاشته بودند که هوای خانه عوض شود. بزرگ‌تری بالای سرمان نبود. یا سر کار بودند و یا مشغول خواب بعد از ناهار. ما هم چرت و پرت می‌گفتیم و یا شاید هم ادای جدی بودن را در می‌آوردیم که جلب توجه کنیم. مرغ و خروس‌بازی‌های دوران بلوغ! یادم نیست دقیقا چه شد، حسادت از لبخند دیگری بود یا چیز دیگری، اما وسط شوخی و خنده و کل کل و جلب توجه و آن اداها، همانی که ازش ژل گرفته بودم، مرا روی دو دستش بلند کرد و سریع برد لبه‌ی رو به حیاط راهروی پشت در ورودی. بیشتر از نصف بدنم روی هوا بیرون بالکن بود. گردنش را گرفته بودم که پرتابم نکند پایین. چیزی از این جنس گفت که «اگر بخواهم پرتت می‌کنم پایین!». از وحشت تمام بدنم سر شده بود که اگر رهایم کند، چقدر مسخره و پوچ و ناگهانی همه چیز تمام می‌شود. تصویر پدر و مادرم مدام جلوی چشمانم بود که چطور می‌خواهند با این ماجرا کنار بیایند. ناامیدانه حساب می‌کردم که اگر رها شوم می‌توانم لبه‌ی بالکن طبقه‌های پایین‌تر را بگیرم یا نه. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که یکی دو نفر دیگر شروع کردند جیغ زدن که ولش کن و او هم مرا برگرداند روی زمین. آن موقع چیزی از وحشتم بروز ندادم. فحش دادم، یا قهر کردم، یا شاید حتی ماجرا را به عنوان یک شوخی مسخره قلمداد کردم. هر چه که بود گذشت.

گذشت تا همین حدود یک هفته‌ی پیش که همدیگر را برای آخرین بار دیدیم. در این بیست سالی که از آن زمان می‌گذرد بارها هم را دیده‌ایم، کتک کاری کردیم، قهر و آشتی کردیم، مهاجرت کردیم. اما هیچ وقت خاطره‌ی آن روز کذا، آن راهرو و آن چند ثانیه معلق بودن میان زمین و آسمان و آن وحشت، آن وحشت غریب از نامنصفانه بودن پوچی جهان، اینطور برایم رو نیامده بود. این‌بار ولی از هم که جدا شدیم، به خانه که رسیدم زمین‌گیر شدم. پرده‌ها را کشیدم و خزیدم تو تخت. مریض شدم. سر کار نرفتم. الف سفر بود و تنها در خانه فرصت پیدا کرده بودم ادامه‌ی وحشتم را بعد از یک وقفه‌ی بیست ساله پی بگیرم. گلایه و شکایت؟ من آدم خوش‌شانس ماجرا بودم. آدم بدشانس، خیابانی دیگر، روزی دیگر، ساختمانی دیگر، رها شد و همه چیز برایش تمام شد. پوچ، مسخره و ناگهانی.

امروز که در ایستگاه قطار منتظر الف بودم، تصمیم گرفتم روایت آن چند ثانیه تعلیق را بنویسم. شاید این وحشت قدیمی از تنم برود. هر چه باشد بیست سال است که آدم خوش‌شانس ماجرایم.

هیچ نظری موجود نیست: