تمام طول زندگی ام را تقریبا لاغر بودهام. دراز و ریقو! این بود که وقتی مردم به شکم برآمدهی دیگه تقریبا یکی دوسالهام اشاره میکردند، جدی نمیگرفتم. این کم شدن پیادهروی ها و ورزش، از کوه رفتن گرفته تا فوتبال و شنا را هم نشانهی سرشلوغی میدانستم! مطمئن بودم هر وقت اراده کنم، یا در واقع «وقت» کنم، می توانم راحت ورزش کنم و بدنم کم نمیآورد هیچ رقمه!
دو سه روز پیش گفتم بروم استخر دانشگاه. بعد از یک ربع شنا کردن (که سه چهار تا عرض رفتن هم بیشتر نداشت)، پاهایم دردی را احساس میکردند که تا حالا نداشته بودمش. نفسم در نمیآمد. از استخر که بیرون آمدم، به عدد ۲۷ ای که به زودی نشانهی سنم خواهد بود فکر میکردم و آن احسان حالا دیگر نه لاغر و ورزشی که مشکلش، سرشلوغی نیست، عمری است که میگذرد و بدنی که دیگر آن شادابی سابق را ندارد.
۳ نظر:
هنوز هم احسان شاد و یر انرژی مایی
دقیقاً شرایط مشابه رو دارم :)
این مطلب رو میتونستم من نوشته باشم!
ما که سعادت دیدار نداریم، ولی دیگه لاغر هم نباشید، همون "آقای قد بلند" که هنوز هستید!
سن که مهم نیست، ابشالا دلتون جوون باشه همیشه...!
* پ.ن. ولی خودمونیم، چه قدر تصور آقای ایرانی شکم دار سخته :P!
ارسال یک نظر