از سری نامههای به دست من افتادهی نرسیده به مقصد، پینج سال پیش...
سلام مهدی جان
حال من و امیر خوب است. بد نمیتواند باشد هم. آب و هوای اینجا خوب است و خانه هم، ساکت نیست دیگر. امیر خانهمان آن قدر بزرگ شده است و آنقدر کودک است و سرخوش در عین حال، تا سبکسری و شادی معصومش، جایی برای سکوت باقی نگذارد. دخل و خرج خانه هم به مانند گذشته، گاه سخت وگاه آسان، مشکلی ندارد و شکر خدا، خوب هستیم همهی ما و ملالی نیست جز نبود شما.
تعطیلات نوروز را چند روزی رفتیم گرگان. پدر و مادرت و خواهرت اصرار کردند و خوب امیر هم، شوق سفر و همبازی شدن با بچه های فامیل را داشت. من هم بدم نمیآمد هوایی تازه کنم و کمی هم به یاد قدیمها، به یاد تو، همان کولهپشتی قدیمی تو را بیندازم به دوش و کمی در آن سبزی گستردهی جنگلها و کوههای اطراف چرخی بزنم.
روستای زیارت را هم یادت است دیگر. که یک بار با هم، پنج شش ساعتی پیاده رفته بودیم، با همان کوله و بند و بساط همیشگی. و آبشاری که شرط میبستی که چقدر می توانی زیر آب پرفشارش ایستادگی کنی و شرط را همیشه لحظهی آخر می باختی. و من میدانستم شوق تو بیشتر به باختن به من است تا بردن شرط… سالها بود آن حوالی را نرفته بودم. یعنی راستش بعد از همان دفعهی آخر که سینهات خس خس میکرد و میخواستی همهی آن جادههای دو نفره را مرور کنی قبل از سفر نهایی، که میدانستی نزدیک است، دلم رضا نمیداد آن جادهها را دیدن. و نمیدانم چه سری بود این بار، که شاد و شنگول کولهات را انداختم دوش و تنهایی، رهرو آن جادهی آشنای دونفرهمان شدم …
و جنگل هنوز سبز است مهدی جان. گیرم که زخمی آپارتمانهایی باشد که اطراف جادهی آسفالتی که روی مسیر سالها پیش ما ساختهاند باشد. هنوز سبز است جنگل و هنوز میتوان صدای ترانههایی که میخواندیم را شنید. چه ترانههای دونفریمان و چه آنهایی که با گروه دوستان مهربان، در طبیعتگردیهای دلانگیزمان میخواندیم. و نمیدانی چقدر دلم شاد شد که در مسیر، همان مسیر زخمی آسفالت شده، اما هنوز سبز، گروهی جوان را دیدم یحتمل دانشجو، شاد و سرخوش، که همان ترانهها را میخواندند و مرا مهمان چایی و خرمایشان کردند. بوی عشق و جوانی و زندگی را میشد اطرافشان شنید که چه سخت شدید بود…
به خود روستا که رسیدم مهدی جان، هنوز دو ساعتی مانده به آن آبشار عزیز، پیرزنی را دیدم که تنها مهمان قبرستان کوچک روستا بود. روی قبری نشسته بود، با کیسهی کوچکی از کیک یزدی و برای خیرات آورده بود و آرام، و ریز ریز، اشک می ریخت. خوب که دقت کردم، قبر، برای نوجوانی بود، هفده ساله. و مهدی جان! نوجوان هفده ساله هم، سالها پیش همان حوالی که تو سینه و نفسهایت را دادی و جنگیدی، تفنگ به دست بوده است و جانش را داده بود و جنگیده بود. و حالا، بعد این همه سال، این مادر داغ دیدهاش بود که به یک کیسهی کوچک کیک یزدی، به دیدار هفتگی نوجوانش آمده بود، بعد این همه سال، دیداری همچنان مدام. بعد این همه سال مهدی جان!
و من، آرامشش را با عکس گرفتن با کادر و زاویهای مناسب برهم نریختم. همان جا که نشسته بودم، عکسی گرفتم و بعد، آرام به کنارش رفتم. فاتحهای خواندم و به عکس قابگرفتهی پسر خیره شدم… بعد چند دقیقه، نالههای ریزش که تمام شد، شروع به حرف زدن کرد مادر. که پسرش چه بوده و که بوده و چه رویاها برایش داشته است و این قبیل حرفهای مادرانه، که جایی حوالی هفده سالگی پسرش گیر کرده است. گوش شنوا میخواست مادر. گوشی که بشنود و بفهمد و او هم چشیده باشد تلخی مدام از دست دادن یاری، عزیزی، کسی را. خوب، مهدی جان، شاید اصلا این مادر بود حکمت دل به جاده دادن این بارم، آنهم تنهایی.
و آبشار، سلامت را رساند.
حال من و امیر خوب است. بد نمیتواند باشد هم. آب و هوای اینجا خوب است و خانه هم، ساکت نیست دیگر. امیر خانهمان آن قدر بزرگ شده است و آنقدر کودک است و سرخوش در عین حال، تا سبکسری و شادی معصومش، جایی برای سکوت باقی نگذارد. دخل و خرج خانه هم به مانند گذشته، گاه سخت وگاه آسان، مشکلی ندارد و شکر خدا، خوب هستیم همهی ما و ملالی نیست جز نبود شما.
تعطیلات نوروز را چند روزی رفتیم گرگان. پدر و مادرت و خواهرت اصرار کردند و خوب امیر هم، شوق سفر و همبازی شدن با بچه های فامیل را داشت. من هم بدم نمیآمد هوایی تازه کنم و کمی هم به یاد قدیمها، به یاد تو، همان کولهپشتی قدیمی تو را بیندازم به دوش و کمی در آن سبزی گستردهی جنگلها و کوههای اطراف چرخی بزنم.
روستای زیارت را هم یادت است دیگر. که یک بار با هم، پنج شش ساعتی پیاده رفته بودیم، با همان کوله و بند و بساط همیشگی. و آبشاری که شرط میبستی که چقدر می توانی زیر آب پرفشارش ایستادگی کنی و شرط را همیشه لحظهی آخر می باختی. و من میدانستم شوق تو بیشتر به باختن به من است تا بردن شرط… سالها بود آن حوالی را نرفته بودم. یعنی راستش بعد از همان دفعهی آخر که سینهات خس خس میکرد و میخواستی همهی آن جادههای دو نفره را مرور کنی قبل از سفر نهایی، که میدانستی نزدیک است، دلم رضا نمیداد آن جادهها را دیدن. و نمیدانم چه سری بود این بار، که شاد و شنگول کولهات را انداختم دوش و تنهایی، رهرو آن جادهی آشنای دونفرهمان شدم …
و جنگل هنوز سبز است مهدی جان. گیرم که زخمی آپارتمانهایی باشد که اطراف جادهی آسفالتی که روی مسیر سالها پیش ما ساختهاند باشد. هنوز سبز است جنگل و هنوز میتوان صدای ترانههایی که میخواندیم را شنید. چه ترانههای دونفریمان و چه آنهایی که با گروه دوستان مهربان، در طبیعتگردیهای دلانگیزمان میخواندیم. و نمیدانی چقدر دلم شاد شد که در مسیر، همان مسیر زخمی آسفالت شده، اما هنوز سبز، گروهی جوان را دیدم یحتمل دانشجو، شاد و سرخوش، که همان ترانهها را میخواندند و مرا مهمان چایی و خرمایشان کردند. بوی عشق و جوانی و زندگی را میشد اطرافشان شنید که چه سخت شدید بود…
به خود روستا که رسیدم مهدی جان، هنوز دو ساعتی مانده به آن آبشار عزیز، پیرزنی را دیدم که تنها مهمان قبرستان کوچک روستا بود. روی قبری نشسته بود، با کیسهی کوچکی از کیک یزدی و برای خیرات آورده بود و آرام، و ریز ریز، اشک می ریخت. خوب که دقت کردم، قبر، برای نوجوانی بود، هفده ساله. و مهدی جان! نوجوان هفده ساله هم، سالها پیش همان حوالی که تو سینه و نفسهایت را دادی و جنگیدی، تفنگ به دست بوده است و جانش را داده بود و جنگیده بود. و حالا، بعد این همه سال، این مادر داغ دیدهاش بود که به یک کیسهی کوچک کیک یزدی، به دیدار هفتگی نوجوانش آمده بود، بعد این همه سال، دیداری همچنان مدام. بعد این همه سال مهدی جان!
و من، آرامشش را با عکس گرفتن با کادر و زاویهای مناسب برهم نریختم. همان جا که نشسته بودم، عکسی گرفتم و بعد، آرام به کنارش رفتم. فاتحهای خواندم و به عکس قابگرفتهی پسر خیره شدم… بعد چند دقیقه، نالههای ریزش که تمام شد، شروع به حرف زدن کرد مادر. که پسرش چه بوده و که بوده و چه رویاها برایش داشته است و این قبیل حرفهای مادرانه، که جایی حوالی هفده سالگی پسرش گیر کرده است. گوش شنوا میخواست مادر. گوشی که بشنود و بفهمد و او هم چشیده باشد تلخی مدام از دست دادن یاری، عزیزی، کسی را. خوب، مهدی جان، شاید اصلا این مادر بود حکمت دل به جاده دادن این بارم، آنهم تنهایی.
و آبشار، سلامت را رساند.
نرجس تو.
محل عکس، قبرستان روستای زیارت است،

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر