پیرمرد را روز آخر سفرمان، در سارایوو دیدیم.
قبل از ما سفارش قهوهاش را داده بود و نشستن در پیاده رو و خنکای هوای
بارانی را به داخل مغازه ترجیح داده بود. کاپشن و کلاه ورزشی به تنش بود،
با رنگ و طرح پرچم بوسنی و هرزگووین. وقتی فهمید ایرانی هستیم، گل از گلش
شکفت و شروع کردیم صحبت کردن. انگلیسی را خوب بلد نبود ولی دست و پا شکسته و
با کمک زبان بدن و ایتالیایی و بوسنیایی، با ذوق صحبت میکرد. خوب در
جریان اخبار ورزشی روز بود و به تیم والیبالمان اشاره کرد و سالهای دورتر
که والیبال نشستهی ایران و بوسنی رقیب یکدیگر بودند. عشقش به فوتبال
البته چیز دیگری بود. بعد از کمی حرف زدن فهمیدیم که مربی فوتبال بوده است.
کارت مربیگریاش را که هنوز در کیف جیبیاش نگاه میداشت، نشانمان داد.
سالهای دور، دستیار تراپاتونی در فیورنتینا بوده است. جنگ، مسیر زندگیاش
را عوض کرد اما. با علاقهی خاصی در مورد ایران و آرزویش برای دیدن تهران
صحبت میکرد. با لهجهی دوست داشتنی و توام با احترامی صادقانه، دستش را
روی قلبش گذاشت و چند بار گفت «آیتالله خمینی». آیتالله را خوب تلفظ
میکرد.
از خودمان پرسید. چه میکنیم و کجاییم. از
سفرمان و اینکه کجا را دیدهایم و کجا را باید! سیگار تعارفمان کرد.
صورتش شکسته و رنج کشیده بود و همراه با زخمی مانده از عمل جراحی اما خودش، به
شدت سرزنده و شاد بود. در نهایت، آخرین جرعهی قهوهاش را سر کشید، دستی
تکان داد و «خدا به همراهتان» گفت که برود. برای بلند شدن از روی صندلی،
صاحب کافه به کمکش آمد و عصایش را زیر بغلش گذاشت. پیرمرد، مربی سابق
فوتبال، پای راست نداشت.
برای آخرین بار دستی نکان داد و رفت. سارایوو، شهر غمگینی بود.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر