شش سال گذشته و هنوز سخته از خرداد و غم و بهت و بیکسی تلنبار شده آن
روزها، به خصوص چگونگی شهادت هاله سحابی و به دنبالش هدی صابر گفت! اگر
خرداد هشتاد و هشت شوک بود، خرداد نود مصیبت بیپناهی بود! آن روزها (و عاشورای هشتاد و هشت)،
نقطه عطف ایمانی بودند برایم. از تنهایی و رها شدگی به تنها پناه ممکن،
ایمان به او، برگشتم.
شهادت هاله و هدی مصیبتی سنگین، ولی حجت و
تمیزدهنده هم بودند. واکنش مردم و توجیهات، تعریف کننده آدمها بود برایم.
خندهها، تمسخرها، آزارها. خیلیها متخصص پزشکی شده بودند و چشم بسته
توجیه میکردند «خب گرم بوده هوا ناراحت پدرش هم بوده سکته کرده دیگر!»
انگار وضعیت معمول و هر روزه باشد مرگ دختر در تشییع جنازه پدر. انکارها،
انکارها، انکارها! باورم نمیشد و هنوز نمیشود آن چشم بستن و فرار از دیدن
ظلم واضح را.
خبر شهادت
هاله که رسید، حیاط مسجد دانشگاه شریف جمع شدیم به قرآن خواندن. تشکلی وجود
نداشت. بچهها خودشان همدیگر را پیدا کردند و در رفتاری طبیعی، جمع شدیم
در حیاط مسجد دانشگاه. عزادار بودیم و همزمان بسیج، حرف امام در رد نهضت
آزادی را چاپ میکرد و میچسباند رو دیوار. یکی از دانشآموزان سابق که
عضو بسیج بود هم آمد و به حجاب دخترها گیر میداد و تکه میانداخت «حالا
بلدید قرآن بخوانید؟ تا حالا خواندید اصلا؟».
عظمت روح؟ بعد از چند
روز آمنه دختر هاله آمد دانشگاه. برای ابراز تسلیت، در دانشکده کامپیوتر
جمع شدیم. بعد از خواندن قرآن، تشکر کرد از جمعیت و از مادربزرگش نقل کرد:
«به خدا قسم در مرگ هاله به جز زیبایی هیچ ندیدم».
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر