هفتهی پیش دم غروب با الهام قدم میزدیم و بچه آرام توی کالسکه خوابش برده بود. میگفتم یک روزی میرسد که من و تو دیگر نباشیم و چه رنجها و شادیها که امید تنهایی تجربه کند و چه قصهها که بسازد. شاید روزی پیر شود و یاد ما بیفتد و یادش بخیری بگوید و نداند که سالها پیش وقتی آرام خوابیده بود، دم غروب خنک این کوچهها و زیر صدای پرندهها آن روزش را تصور کردهایم. دلمان برایش تنگ شد و اشکی آمد و رفت. ایکاش که دعا و آرزو و مهر ما را آن روز هم ببیند. دم غروب خنک و زیر صدای پرندهها.
چند روز بعد، این لالایی آذربایجانی را دیدیم که انگار همان روایت ما بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر