نامش را به یاد ندارم. دوران دبستان، آن هم در مدرسهی شهید کاظمیه، خیابان نبرد، جایی پایینتر از خیابان پیروزی، کسی همکلاسیاش را با نام کوچک صدا نمیکرد. نام خانوادگیاش اما چیزی بود در مایههای حمدیه یا حمیدی یا ... . از آنهایی بود که مدام لبخند بر صورتشان نشسته است. این مدام لبخند زدنش را همان زمان هم شگفت زده بودم و از پس این همه سال گذشته از سوم دبستان تا کنون، هنوز هم مهمترین یاد آن سال و روزهاست برایم. این را هم یادم هست که ازهمان اول سال اجازه داشت تکالیفش را با خودکار بنویسد. اجازهی گذار از مداد سیاه و گلی به خودکار، پاداش داشتن خطی خوش بود آن روزها.
روزی را به یاد دارم که سر صف ایستاده بودیم، شیفت بعدازظهر بودیم و آمادهی رفتن سر کلاس. من و او شاگردهای خوبی بودیم. تنها تفاوت بارزمان، همان لبخند مدام و همیشگی او بود. آفتاب سر ظهر حیاط مدرسهی کاظمیه هم لبخندش را محو نمیکرد... ناگهان ناظم از روی جایگاهی که مراسم صف اجرا میشد رو به ما فریاد کشید. تمام وجودم شروع کرد به لرزیدن. باورم نمیشد که خطاب به من باشد. با خشم به سمت ما دوید. مستقیم به سمت من. جایی نزدیکی فرا رسیدن مرگم از ترس، جلوی من، یقهی او را گرفت و به بیرون صف پرتاب کرد. بدیهی است در آن سالها کتک زدن دانشآموز، امر عجیبی نبود.
گناهش این بود که چرا میخندد. مگر نمیداند که شهادت فلان کس نزدیک است (شاید هم همان روز بود). که چرا قصد تمسخر امامان و مذهب و ... را دارد. که چرا هنوز در حالی که ناظم دارد بر سرش فریاد میزند میخندد؟ لرزش بدن من از بین رفته بود. صفمان به سمت کلاس حرکت کرد و او گوشهی حیاط بازجویی میشد و جواب پس میداد و قسم میخورد به همهی مقدسات که هیچ چیز را مسخره نکره است و نمیکند و گریه میکرد. گریه میکرد و همچنان، لبخندش بر لبانش بود. وارد راهروی کلاسها شدم و دیگر گریهش را ندیدم. لبخندش به خاطرم ماند اما.
یک همچین روزگاری داشتیم ما آن روزها. چند روز پیش که برادر کوچک کوچکه و چند تن از دوستانشان، میان بحث بیربطی، به متولدین دههی شصت گریز زده بودند، یاد کلاس سوم دبستان مدرسهی شهید کاظمیه افتادم و آفتاب ظهر و خندهای که گناه بود و...
یک همچین روزگاری داشتیم ما.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر