جایی کامنت گذاشتم، اشاره کردم به پدربزرگ تازه مرحومم، یا آنچه خودم صدایش میکردم، «بابا بزرگ».
دیدم دیگر دارد میشود یک سال. هنوز میگویم «تازه» مرحوم. هنوز، مانند پریشب، شفاف خوابش را میبینم، که در بستر بیماری است و من چشم انتظار دوباره ایستادنش. انگار هنوز منتظرم، هنوز امیدوار. موقع سوغاتی خریدن هم ناخودآگاه، در فهرست آورده بودمش که چه بگیرم برایش.
باور همراه نداشتنش، قصهی غریبی است که تن ندادهام به آن هنوز.
دیدم دیگر دارد میشود یک سال. هنوز میگویم «تازه» مرحوم. هنوز، مانند پریشب، شفاف خوابش را میبینم، که در بستر بیماری است و من چشم انتظار دوباره ایستادنش. انگار هنوز منتظرم، هنوز امیدوار. موقع سوغاتی خریدن هم ناخودآگاه، در فهرست آورده بودمش که چه بگیرم برایش.
باور همراه نداشتنش، قصهی غریبی است که تن ندادهام به آن هنوز.
۱ نظر:
خواندمتان قلم روان و صمیمی دارید.خوشحالم که هستند هنوز فیزیک پیشگانی که آنفدرها هم طعمه تک بعدی بودن نشدند
ارسال یک نظر