به بهانهی خبر اکران محدود فیلم جدید رخشان بنیاعتماد، «قصهها» :
«خون بازی» بنی اعتماد، توی جشنواره فیلم فجر اکران شده بود و ما تو صف
سینما عصر جدید ایستاده بودیم. از همان صفهایی که ۱۰ نفر جلویت هستند و
بعد میبینی یواش یواش هل داده میشوی عقب و پنجاه نفر جلویت میایستند، یک
ساعت بعد، صد نفر و همه هم شاکی که ما از خود صبح اینجا بودیم اصلا!
باران هم میآمد. من منتظر بودم که دیگر دوستان (یک پرانتز طولانی اینجای متن بود در مورد این «دوستان» که پاک کردم! گرچه همین پرانتز توضیحی هم کوتاه نشد چندان) بیایند. همان اوایل آن انتظار چند ساعته، کسی پشتم ایستاد. نگاهش که کردم، دختری بود با تیپ معمول دانشجویی، موهایی کوتاه که از زیر شال آبی رنگش بیرون زده بود. مثل من، منتظر دوستانش بود.
من سالها بود، دلم نلرزیده بود آنطور که با دیدن او، آن شب، لرزید. سالها بود که بعد از تجربهی دردناک نخستین، فراموش کرده بودم اصلا تاب خوردن چیزی درون دل و دویدن پر شتاب خون درون رگها را. ایستادن درون آن صف و انتظار، بعد از دیدنش، خوشایند شده بود برایم.
دوستان من آمدند، دوستان دختر هم. هر از چندی یکی میرفت جلوی صف حالا دیگر طولانی، دم گیشه، که ببیند چه خبر است و کی شروع میشود بلیتفروشی و معمولا دعوا و داد و بیدادی به خاطر حضور جماعت خود «زرنگ»بین همیشه در صحنه هم رخ میداد. از یکی از همین دعواها برگشته بودم سر جای خودم در صف که دیدم دوستان تازه وارد دختر، جلوتر از ما ایستادهاند.
دوستان میدانند که در موقعیتهای مشابه جرزنیهای
درون صفهای جشنواره، آن هم توسط جماعت خود «زرنگ»بین، ابتدا سکوت میکنم،
بعد اگر وقاحت ادامه یافت، جدی تذکر میدهم و از یک جایی
به بعد، بدنم که شروع میکند به لرزیدن، صدایم هم بالا میرود و کوتاه
نمیآیم تا نهایت ماجرا.
خودش نبود. به دوستانش به آرامی گفتم که اشتباه ایستادهاند و جایشان پشت ما است. ناگهان تازه واردترینشان شروع کرد به داد و بیداد که نمیتوانی اینجا زرنگ بازی در بیاوری و ما از فلان ساعت اینجا ایستادهایم و چه و چه و چه! هر چه من توضیح میدادم که اشتباه میکنید و من دوستتان را که پشت من ایستاده بود و برای شما جا گرفته بود را به خاطر دارم و این جور حرفها، نه تنها کوتاه نمیامد ازحرفش، بلکه دم به دقیقه به پرخاشگریاش هم اضافه میشد. از یک جایی به بعد، بدنم شروع کرد به لرزیدن، به طرز عجیبی، بیآنکه صدایم بالا رود، یا نشانهای از عصبانیت معمول این جور وقتهایم را داشته باشم. غمناک رفتم دم گیشه، خود دختر را پیدا کردم و بهش گفتم که مرا به یاد دارد که جلویش در صف بودهام؟ و شرح ماجرا دادم. عذرخواهی کرد و گفت که الان درستش میکند. آمد و روایت مرا پیش دوستانش تصدیق کرد و دوباره عذر خواست از رفتارشان. دوست کذایش هم با صدایی که ما بشنویم چیزی گفت در این مایهها که «حالا فقط جلو زدن ما ازش تنها مشکلش بود؟ الان دیگه همهی مشکلاتش حل شد؟»
بله دیگر. اینطوری است. داستان هم هیچ پایانبندی هیجانانگیزی ندارد! از صدقه سر وجود همان جماعت خود زرنگ بین که شانشان درون صف ایستادن نیست و اگر خودشان را به زور جا ندهند داخل صف اصلا فیلم بهشان نمیچسبد، تمام بلیتها فروخته شد و حدود ساعت یازده، بعد از پنج شش ساعت ایستادن زیر باران، گفتند که ده دانه بلیت مانده و به مایی که اول نفر دهم بودیم و حالا پنجاهم، چیزی نخواهد رسید! دختر و دوستانش بعد از ناراحتی فراوان و بحث با هم، رفتند و من هم، جرات نکردم که بگویم بایستید، شاید فرجی شد! شاید بلیتی رسید یا اتفاق دیگری افتاد! نا امید نشوید!
پنج دقیقه بعد از رفتنشان، بانو رخشان بنیاعتماد، آمده بود و گفته بود من نمیتوانم بگذارم این جماعت که به خاطر فیلم من این پشت زیر باران ایستادهاند، نبینند فیلم را! درهای سینما را باز کرد و ما، روی زمین سینما عصر جدید نشستیم و «خون بازی» دیدیم.
بعد از فیلم، ساعتها در هوای باران خورده شبانگاهی تهران، قدم زدم. دوستان از اثرات فیلم میدانستنش. بیشتر ولی، به خاطر یاداوردن چیزهایی بود، که فراموش کرده بود دلم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر