میرحسین موسوی هیچ نکرده باشد، همین که «مردم» را با «خیابان» آشتی داد، نقشی همیشه جاودان در تاریخ این کشور خواهد داشت وکاری کرده است کارستان. مردم که میگویم، منظورم نه دوستان و رفقای اجابت گوی فراخوانهای رسمی «بی هزینه»ی حاکمیت است (که آنها هم مردمند البت) و خیابان که میگویم، نه آن فرش همیشه آمادهی زیر پای زورمندان و زرداران رسمی و غیر رسمی است. مرادم از خیابان، آن میدان زندگی روزمرهی ما است که میشود مکان فریاد زدن جمعی و اعتراض و خواستن و گرفتن حق، مکان پیدا کردن «هویت جمعی» مستقل از حاکمیت زور و زر و مردم، منظورم همهی آنهایی است که به استقبال یافتن این «هویت جمعی» مستقل و پرداخت هزینهاش و یک کلام، «ما» شدن، میروند.
میرحسین موسوی هیچ نکرده باشد، همین که در میان جو غالب شیک و مدرن فضای دانشجویی و حتی سیاست ورزی روزهای قبل از خرداد هشتاد وهشت، در میان جشنهای چلچراغی و رفتارها و مناسک شنگولانهی تنها در بر گیرندهی قشر خاصی از مردمان، صادقانه از طبقهی مستضعف میگوید و از غم نان کارگران و معلمان، که راه سومی نشان میدهد فراتر از پوپولیسم گداپرور و یا تجملگرایی ندید گیرندهی مردم تهی دست، برای همیشه شایستهی قدردانی و تحسین است که نشان داد، «راه دیگر» ی هم وجود دارد جدا از آنهایی که سیستم در پیش رویت میگذارد.
میرحسین موسوی هیچ نکرده باشد، همین که در برابر فرمایش حاکمیت که نادرستش میدانست، سر تعظیم فرو نیاورد و بی ترس از حجم انبوه ثروت و قدرت حاکمیت، بدون هیچ بازی «پشت پرده» و تن دادن به دلالها و واسطههای سیاسی، به خدا توکل کرد و به «مردم» دل بست و خطاب به آنان در «خیابان» سخن گفت و پای این مردمی بودن و نظر و رای مردم را نمایندگی کردن همچنان مومنانه ایستاده است، برای همیشه نقطهی ماندگار روشنی در عرصهی سیاست ایران خواهد بود. که نشان داد «ایمان» و «امید» را، در سختترین شرایط و بد عهدترین ایام هم میتوان زندگی کرد.
میرحسین موسوی، جای دوری نیست. همین حوالی است. نزدیک همهی آنهایی که چون او، تن به راههای از پیش تعریف شده و تکراری و نخنمای سیستم ندادند و نمیدهند. نزدیک همان هایی است که «شبکههای اجتماعی» کوچک میسازند، گروههای کتابخوانی تشکیل میدهند، از همدیگر و دیگرانی که هزینه دادهاند و یا دردمندند و رنجور، دستگیری میکنند. کنار همان هایی است که جای بی عملی و تسلیم رخوت نا امیدی و ابتذال غر زدن مدام شدن، میخوانند و میاندیشند و «کار» میکنند و این بذر «آگاهی و عمل» را آرام آرام همه جا پخش میکنند. خوب نگاه کنیم، پیرمرد سپیدموی نقاش را، ایستاده بر سقف ماشینی در «خیابان»، همین حوالی خودمان خواهیم دید. که خطاب به «ما» سخن میگوید. ما، مردم.
اگر که بخواهیم دیدنش را البت. اگر که چنان کنیم که باید البت. «کار» و گسترش بذر «آگاهی و عمل». به گستردگی همهی «خیابان»هایمان.
------------
ازم پرسید «حالا چی؟». خاتمی تازه کشیده بود کنار، به خاطر آمدن میرحسین. میدان ولیعصر بودیم. داشتیم روزنامههای دکهی روزنامه فروشی جنوب شرقی میدان را نگاه میکردیم. گفتم «نمیدانم. فکر میکنم انتخابات را میبازیم. ولی اگر هم قرار به باختن باشد، ترجیح میدهم زیر پرچمی باشم که حتی زیرش باختن هم بیارزه. میرحسین یک حرفهایی میزند و یک چیزهایی ازش نقل میکنند، که یک حس و شور قدیمی فراموش شده را یک جایی ته دلم به حرکت میآورد. دروغ چرا، همین بر خلاف جو مدرن و شیک غالب زمانه، از مردم مستضعف گفتن و الگوی زیست مسلمانیش، اصلا این خطاب مدامش به مردم، نه سیاستمداران و روزنامهنگاران و هر واسطهی دیگری. همینها، چیزی را به یادم میآورد که انگاری سالها بود فراموش کرده بودم...». چه میدانستیم از روزهای در پیش رو.
انتخابات را نباختیم البت ولی، قصهی اصلی، برد اصلی، جای دیگری بود و سر جریان دیگری.

۱ نظر:
سلام یه دعوتنامه بالاترین میخوام لطفا - ممنون میشم dorug.blogsky.Com
ارسال یک نظر