...از سینهپهلو مرد شاید، چه میدانم؟! پیرها طاقت بیماریهای ساده را ندارند.
وقتی میخواست گلویم را قلقلک بدهد، میگفت:«مورچه رو نیگا کن به طاق! داره بچهاش را شیر میده!» خودم را به خنگی میزدم، نگاه می کردم. زبری نوک انگشتهای لرزان را میکشید زیر گلویم. میخندید. میخندیدم. یک روز که مصطفی زنده بود گفت:«اگه ننهدای شبها خروپف کرد، یه سوت آروم بزن! خوابش سنگینه اما خرخرش بند میآد!» با پنچهها لبهی چادر را که روی سینهام سنگینی میکرد، چنگ میزدم و در نیمه تاریکی اطاق به سقف نگاه میکردم. از دیدن مورچههایی که نمیدیدم، خسته شده بودم. دم هوای بارانی، حجم اتاق را پر کرده بود. خواب بودم بعد بیدار شدم یا از اول خوابم نبرده بود؟ به یاد نمیآورم. اما یادم هست صدای باران، کفرم را درآورده بود. بینی گرفتهی ننهدای که خر خر بلندی از آن بیرون میآمد، اعصاب کودکانهام را به هم ریخته بود. گردن چرخانده بودم و به هیکل ننهدای که در گوشهی تاریک اتاق دراز کشیده بود نگاه میکردم. بالاخره، نفس گرفتم و سوت زدم.
مصطفی، لابد نمیدانست وقتی که برود، تکههای لهیدهی بدنش را از زیر قراضههای کامیوناش برایمان بفرستند، ننهدای خوابش سبک خواهد شد. صدای سوت من آرام آرام چرخیده بود و با رطوبت هوای شب بارانی درهم آمیخته بود و ننهدای را از خواب پرانده بود. نیمخیز نشست. از ترس بدخلقیاش چادر را کشیدم روی صورت. از پس روزنهای چادر زمخت، پیرزن را میدیدم که چگونه چهار دست و پا خودش را به سمت چهارچوب در چوبی، پیش میکشاند. رنگ حنایی موهای آشفتهاش معلوم نبود.
«مصطفی! مصطفی تویی مادر؟»
تا پاشنهی در جلو رفت.
«ننه بیا تو! بارون میاد مصطفی!»
بغضی که آمده بود، بیخ گلویم نشسته بود و با مزهی شور و سوزانندهاش به بینیام میخورد. خودم را به خواب زدم. میدانستم دارد چه اتفاقی میافتد. پیرزن با هیکلی که مثل بید در دست باد میلرزد، میلرزید. دادا مصطفی! ننهدای، همیشهی عمر به صدای سوت تو عادت کرده است و حالا باور دارد که تو آمدهای آنجا! وسط حیاط! میان دانههای نرم و وحشی باران ایستادهای! برای او سوت میزنی که خر خر نکند.
آن شب ننهدای تا ساعتها لب ایوان نشست. خیس خیس! خیره به ظلمت آن سوی حیاط. شاید آرام آرام داشت به خاطر میآورد که خواب بوده است، مصطفی، دیگر فقط میان قاب عکس است. کنار شیر و ذوالفقار...
قسمتی از «مشدنابات پاینده» نوشتهی سلمان باهنر، همشهری داستان، شمارهی دوازدهم، اردیبهشت ۱۳۹۱.
-------------
به بهانهی حال مسیر برگشت از استراسبورگ به سمت گوتینگن، یکشنبه شبی چون امشب.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر