۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

به یاد و برای سعید فراهانی

آن روزهای دور، دانش‌آموز دبیرستان بودم و «گرگ بیابان» هرمان هسه را، تازه به دست گرفته بودم. در فضای ذهنی نوجوانی‌ام، مفتون تصمیم شخصیت اول داستان، هری هالر بودم که در روز آغاز چهل(پنجاه؟) سالگی، خود را بکشد. آن روزهای دور، پانزده یا شانزده سالی بیش نداشتم و تا چهل سالگی، راه باقی‌مانده بیش از تمامی عمر من بود. یک دور نرسیدنی. یک زمان تمام نشدنی برای زندگی کردن. مرگ، هر قدر هم که گه گاه خودش را نزدیک نشان می‌داد، برای دیگری بود.

آن روزهای دور، دیگر گذشته است. انگار که همین نزدیکی حادث شده‌اند. حالا چند روزی بیشتر با سی سالگی فاصله ندارم و زمان باقی‌مانده به چهل سالگی، این نقطه‌ی تمام خیال‌پردازی‌های نیست انگارانه‌ی کودکی، کسر کوچکی از عمر گذشته است. نزدیک‌تر از آن که «فردا» حسابش کنم. مرگ، دیگر گه گاه رخ نشان نمی‌دهد بلکه همین‌جا است. حی و حاضر و نزدیک‌تر از همیشه. آن‌ها که لوح زندگی‌ات را نقش زده‌اند و ردی از خود به جا گذاشته‌اند، یکی یکی می‌روند. انگار که پل اجکام فیلم دالان سبز باشی. تا نوبتت شود، محکومی به نظاره‌ی مرگ نزدیکان، دوستان، یاران. هر روز یکی. دیشب، سعید.

دیگر این شمردن‌ها مسخره است برایم. فردایی در چهل و پنجاه و شصت نیست. همه امروز است. فردا، اگر باشد، در این دنیا نیست. همان وقت است که باز، دیدار تازه کنیم با رفتگان. برای پدر مرحومش، چند ماه پیش نوشته بود:

«برای روز پدر باید نوشت، حتی دیر، حتی دور. برای حالا که نیست، که هست، که مگر می شود نباشد....
دوستت دارم، بر لبم نیامده می روی. می گریزی از بودن و رها که رفته باشی و می مانم به بغض که تمام نمی شوی. هر روز و لحظه ای و لبخندی که ز یاد نمی روی دگر به هیچ روی، که مانده ای. کجای شهر را به انتظار نیست که نیستی، که هستی و تمام بودنم تویی، نفس نمانده ام. تو کجای یاد مانده ای...»

و حال همین را برای خودش می‌توان گفت. این نبودن و در عین حال بودنش را. آن لعنتی صفحه‌ی فیس‌بوکش، انگار سعید را بازگو می‌کند، به روایت خودش. بعد از مرگ لطفی نوشته بود «لطفی از نسل آدم هایی بود که ناب بودند، دریغ که جای خالی آدم های ناب دارد زیاد می شود». و حال خودش یکی از آدم‌های ناب، از جنس و شکل دیگری. دریغ که جایش خالی است.

روحش شاد و خدایش بیامرزاد.
و امید، به دیدارش.

این‌جا، امیدوارانه از او نوشته بودم.
ارسال یک نظر