ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۶, پنجشنبه

زنگ‌ها برای جه کسی به صدا در می‌آید؟

تمام طول زندگی ام را تقریبا لاغر بوده‌ام. دراز و ریقو! این بود که وقتی مردم به شکم برآمده‌ی دیگه تقریبا یکی دو‌ساله‌ام اشاره می‌کردند، جدی نمی‌گرفتم. این کم شدن پیاده‌روی ها و ورزش، از کوه رفتن گرفته تا فوتبال و شنا را هم نشانه‌ی سرشلوغی می‌دانستم! مطمئن بودم هر وقت اراده کنم، یا در واقع «وقت» کنم، می توانم راحت ورزش کنم و بدنم کم نمی‌آورد هیچ رقمه!

دو سه روز پیش گفتم بروم استخر دانشگاه. بعد از یک ربع شنا کردن (که سه چهار تا عرض رفتن هم بیشتر نداشت)، پاهایم دردی را احساس می‌کردند که تا حالا نداشته بودمش. نفس‌م در نمی‌آمد. از استخر که بیرون آمدم، به عدد ۲۷ ای که به زودی نشانه‌ی سنم خواهد بود فکر می‌کردم و آن احسان حالا دیگر نه لاغر و ورزشی که مشکلش، سرشلوغی نیست، عمری است که می‌گذرد و بدنی که دیگر آن شادابی سابق را ندارد.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۶, جمعه

کمک به یک پژوهش بین رشته‌ای

براى انجام دادن يك تحقيق بين رشته اى در حوزه ى فيزيك/نوروساينس/رفتارشناسى نياز به يك سرى داوطلب براى تست دادن داريم. تست در اين حد است كه مردم يك سرى فرم پر مىكنند و بعد در يك سالن روبه روى پرده ى پروژكتور مىنشينند و با توجه به چيزى كه مىبينند و طبق يك دستورالعمل روى كاغذ چيز ميز مىنويسند.
تنها محدوديت براى شركت كنندگان سن بالاى هجده سال است.
تست در دانشگاه علوم پزشكى تهران انجام خواهد شد. زمانى كه فعلا تعيين كرديم چهارشنبه يازده خرداد است. پولى كه توانستيم جور كنيم در حد پذيرايى دانشجويى از شركت كنندگان است. خلاصه كه اگر دوست داريد و شركت كنيد, منت بر سر ما خواهيد گذاشت. در صورت تمايل به شركت در اين تست لطفا به من ايميل بزنيد :
ehsan.irani@gmail.com احسان ايرانى

هر كسى اين آگهى را بازنشر كند تا شب به يكى از آرزوهاش خواهد رسيد! :-)

ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

به تنهایی یک دونده‌ی استقامت

من مهر می‌خواندم. اینکه چرا و چگونه جذب مهر شده بودم، مهم نیست الان. ولی مهر می‌خواندم در آن سال‌های دبیرستان و از بعد توقیف‌ش تا همین حالای حالا هم هیچ مکتوبی نتوانسته جایش را برایم بگیرد. از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که هر از چندی سری می‌زنم به آرشیو حالا دیگر ورق ورق شده‌ی شماره‌های قدیمی‌ش. مشتری ثابت صفحات سینمایی و ورزشی آرش خوشخو بودم.

چلچراغ مدتی بعد از توقیف مهر منتشر شد. عموزاده‌ی خلیلی را می‌شناختم و برایم همیشه این سوال مطرح بود که با آن همه پولی که خرج همایش بچه‌های زمین کرد، واقعا نمی‌شد کار بهتر و مفیدتری انجام داد؟ هنوز هم بعد از این همه سال این سوال را دارم. تب چلچراغ یواش یواش بین جماعت هم سن و سال من بالا می‌گرفت. تا اینکه حوالی شماره‌ی ۶۰ اینا، پرونده‌‌شون در مورد پاساژ گردی! بود. خوب من یکی دیگر نخریدمش. من مهر خوان و دل در گروی مرام کرگدنی داده، تاب و توان این حجم انبوه ابتذال را نداشتم دیگر. امل بودیم بین جماعت باحال حلی دور و برمون لابد دیگر.

حنا مخملباف، ۹ سالش بود، یازده سالش بود، درست یادم نیست راستش. یک چرندی به عنوان شعر  سروده بود، که دو صفحه‌ی کامل چلچراغ را به خودش اختصاص داده بود. توی نمایشگاه مطبوعات آن سال، آرش خوشخو را گیر آوردم و بعد از مرور خاطرات نوشته‌های مهرش، گیر دادم که «آقای خوشخو، آخر این چرندیات مخلملباف، در نشریه‌ای که شما سردبیرش هستی، آن هم دو صفحه‌ی کامل؟ شما خودتی؟» جوابی که داد چیزی شبیه این بود که «مخملباف دوست نزدیک فریدون عموزاده‌ی خلیلی است و خیلی هم دوست داره دخترش مطرح شود. وقتی رییس به ما می‌گوید چاپ شود، ما هم باید بگوییم چشم»

حالا روزنامه‌ی هفت صبح دار و دسته‌ی مشایی در آمده است. کلی بحث و دعوا بود بین مردم که می‌شود داخل روزنامه‌ی مشایی کار کرد یا نه. شناسنامه‌ی روزنامه‌ را که نگاه می‌کنم میبینم نوشته است سردبیر : آرش خوشخو. فریدون عموزاده‌ی خلیلی هم مطلبی نوشته است گویا در چلچراغ که قیصرش زیاد است و این قلم را ارزان نفروشید. عده‌ای هم من باب حرفه‌ای بودن روزنامه‌نگار و اینا سخنرانی می‌کنند. و من همه‌ی این‌ها را میبینم و سال‌های نه چندان دور آخر دهه‌ی هفتاد و مهر و چلچراغ و ... را به یاد می‌آورم و لبخند می‌زنم. 


پی‌نوشت : به تنهایی یک دونده‌ی استقامت، نام صفحه‌ی ورزشی خوشخو در مهر بود. که از فیلمی انگلیسی وام گرفته شده بود. حکایت زندانی‌ای بود که برای آزاد شدن باید در مسابقه‌ی دو استقامت به خط پایان می‌رسید. کمی مانده به خط پایان، همان وقتی که همه منتظرش بودند که برسد و آزاد شود و همه چیز تمام شود، در میان این حجم انبوه فشار و انتظار و ... می‌ایستد، لختی درنگ می‌کند، راهش را کج می‌کند و از مسیر مسابقه خارج می‌شود، به سمت دیگری می‌دود...
اصولا انگار دوی استقامتی دیگر نیست که دونده‌اش بخواهد تنهایی را هم بچشد. دونده‌ها حرفه‌ای شده‌اند.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ فروردین ۳۰, سه‌شنبه

دانشجوی نورانی

این جماعت انجمن مستقل دانشگاه ما، برداشته‌اند توی نشریه‌شان نوشته‌اند که چرا روی دیوار راهروهای دانشکده‌ی فیزیک، عکس انیشتین و فاینمن و شرودینگر و رفقاشون هست! اینا یه مشت عرق‌خور و خانوم باز و درست کننده‌ی بمب بودند! فاینمن هم نقاشی‌های پورنو می‌کشیده واسه خودش! از عکس‌های این‌ها نور به بیرون نمی‌تراود و مای دانشجوی نمی‌توانیم نورانی شویم...

گیر عجب جماعتی افتادیم ها!

ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۹, دوشنبه

نامه سرگشاده گروهی از وبلاگ نویسان سبز خطاب به علی مطهری

خدمت جناب آقای علی مطهری
با عرض سلام و احترام

ما، گروهی از هم‌وطنان شما هستیم که خود را فعال و هوادار «جنبش سبز مردم ایران» می‌دانیم. جنبشی که اعضایش از زمان برگزاری دهمین انتخابات ریاست جمهوری تاکنون متحمل رنج و درد فراوان شده‌اند. ما برخی از همراهان خود را در خاک و خون دیده‌ایم و گروه بیشتری را امروز در بند و اسارت داریم. ما مورد ظلم قرار گرفتیم اما همچنان دادگاهی برای تظلم‌خواهی نمی‌یابیم.

آقای مطهری
در ریشه‌یابی علل و عوامل اتفاقات ناگوار 20 ماه گذشته میان ما و شما اختلافاتی وجود دارد. اختلافاتی که شاید بتوان در فضایی آرام به حل و فصل آنان دل بست و شاید هم هیچ گاه به توافقی قطعی بر سر آنان دست نیابیم، اما در این میان ما تشابهاتی هم می‌بینیم که می‌توانند محوریتی برای یک حرکت مشترک شوند.

ما به مانند شما از تداوم وضعیت نابسامان کنونی که بن‌بستی ناگوار را بر سر راه کشور قرار داده است به ستوه آمده‌ایم. ما خواستار بازگشت آرامش و آسایش به کشور و رفع فضای کینه و نفرت و خشم هستیم.

ما به مانند شما از تداوم خشونت‌های خیابانی، کشته شدن هم‌وطنانمان و بازداشت‌های گسترده ناخرسند هستیم و توقف این وقایع تاسف بار را برای مصالح خود و کشور در اولویت می‌دانیم.

ما به مانند شما از قانون‌گریزی و تصمیمات شخصی و جناحی و گروهی آسیب دیده‌ایم و بزرگترین قربانی چنین روندی را مصالح کلی کشور و ملت می‌دانیم.

ما به مانند شما راه حل عبور از بحران را نه در فضایی ملتهب و سرشار از دروغ و تهمت، که در سایه آرامش و گفت و گو جست و جو می‌کنیم.

و در نهایت ما نیز چون شما پافشاری بر لجاجت و تمامیت‌خواهی را ریشه تمامی این مصیبت‌ها می‌دانیم و امیدواریم همه شهروندان کشور، به ویژه مسوولین حکومتی با سعه صدر بیشتری به سخنان و مطالبات طرف مقابل گوش فرا دهند.

جناب مطهری
ما امیدواریم همین میزان از اشتراکات برای آغاز حرکتی مشترک در راستای نیل به توافقی مطلوب (هرچند حداقلی) کفایت کند. پس صادقانه و صمیمانه دست یاری به سوی شما دراز می‌کنیم چرا که شما را فردی صادق، هرچند در مخالفت با خود می‌شناسیم.

آقای مطهری
«جنبش سبز ایران» امروز جنبشی متکثر با خواسته‌های گوناگون است. هر کسی از ظن خود یار آن شده و به اعتراف شاخص‌ترین چهره‌هایش هنوز کسی نتوانسته است کلیتی را به تمامی اقشار حاضر در آن منتسب کند. با این حال ما گروهی از دل همین جنبش هستیم که امیدواریم تا با محوریت قانون، انصاف و مصالح ملی شاهد برقراری گفت و گو با نمایندگان منصف و صادق حاکمیت باشیم. در این راه خواسته‌های ما به صورت شفاف مطرح شده و هرکس که مدعی دلسوزی برای کشور و مردم است باید برای برآورده‌سازی آن‌ها تلاش کند:

ما خواستار رفع حصر خانگی رهبرانمان هستیم. آنانی که در هیچ محکمه‌ای محاکمه نشده‌اند و بر خلاف قانون و بدون هیچ اتهام اعلام شده و جرمی اثبات شده در حصر گرفتار آمده‌اند و از ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی خود محروم مانده‌اند.

ما خواهان تضمین حق شهروندان بر تجمعات و راهپیمایی هستیم که صراحتا در بند 27 قانون اساسی ذکر شده است.

ما خواستار آزادی همراهان در بندمان هستیم که گروه گروه و بی‌هیچ گونه اتهام مشخصی بازداشت می‌شوند و بدون محاکمه در دادگاهی رسمی در بند و زنجیر به سر می‌برند.

ما خواستار آزادی مطبوعات و رفع هرگونه سانسور هستیم. حقی بدیهی و اولیه که در بند به بند قانون اساسی کشور به ویژه مواد 3، 24 و 175 مورد تاکید قرار گرفته است.

ما خواستار خاتمه دادن به شرایط امنیتی حاکم بر کشور هستیم که آن را بزرگترین خطر برای مصالح ملی و مایه وهن و بی‌آبرویی کشور می‌دانیم.

و در نهایت ما خواستار برگزاری انتخابات آزاد، غیرگزینشی و سالم هستیم که تنها مستبدین و دیکتاتورها می‌توانند با آن مخالفت کنند.

جناب مطهری
بپذیرید که در این فضا، هر بارقه‌ای از هم‌گرایی، هرچند به مصداق کورسویی لرزان، باید به فال نیک گرفته شود و مورد حمایت قرار گیرد تا بتوانیم به توافق‌های بزرگ‌تر چشم امید ببندیم. ما تنها می‌خواهیم به شما اطمینان دهیم که اگر در راستای تلطیف فضا و بازگشت امور کشور به روند عادی خود گامی بردارید صمیمانه از اقدامات شما حمایت خواهیم کرد. با این حال ما گمان می‌کنیم تا زمانی که ارتباط فعالان جنبش با چهره‌هایی که به صورت نمادین رهبران جنبش خوانده می‌شوند برقرار نگردد، حداقل‌های این توافق هم قابل دسترسی نیست.

پس اجازه بدهید از شما بخواهیم تا به نمایندگی از این جمع اعلام کنید آزادی رهبران جنبش ما، آقایان میرحسین موسوی و مهدی کروبی از حصر خانگی از جانب فعالان جنبش سبز به مصداق گامی مثبت در راستای اعتمادسازی از سوی حاکمیت قلمداد خواهد شد. شما بهتر از هر کس دیگری می‌دانید که این چهره‌ها بارها و بارها بر اجرای بدون تنازل قانون اساسی تاکید کرده‌اند، پس می‌توان امیدوار بود که همین فصل الخطاب مورد توافق طرفین، دستمایه گفت و گوهای آینده قرار گیرد.

آقای مطهری
ما می‌خواهیم که به رسمیت شناخته شویم। از ما یاد کنید اما نه به عنوان فتنه‌گران که ما تنها معترضیم। ما سوگواران جنبشی وابسته و مدفون شده نیستیم. ما آزادی خواهان مستقلی هستیم که جنبش پویای ما با گذشت 20 ماه سرکوب و فشار همچنان رو به رشد و بلوغ است. ما را فریب‌خورده ندانید که ما پرسش‌گریم. ما را اقلیت ناچیز نشمرید که ما بی‌شماریم حتی اگر در نگاه شما اکثریت نباشیم و در نهایت اینکه از آزادی رهبران و دیگر همراهان دربند ما حمایت کنید، ما نیز از حکمیت شما استقبال خواهیم کرد.

با سپاس از توجه شما و به امید بازگشت به آرامشی که مصالح کشور و ملت را در بر بگیرد
گروهی از وبلاگ نویسان سبز



خرابی
40 - تنها مورچه بلاگر ما هم آدمیم...!
دلقک ایرانی
گاه نوشته های آکریم
Daily of the Irans Daughter
کابوس کبوتر
نیستان هفتم
یادداشت های نجات بهرامی
این راه برای رفتن است...
سرود سبز دماوند
50- چقدر ماه شبیه تو می شد

فریاد سبز در غربت
زمین گرد است
یوسف ناصری
علی مصلحی
فروغیون
نوشته های یک آزادی خواه
بی خبر

(این فهرست در حال تکمیل است)
در صورتی که شما هم وبلاگی دارید و می خواهید از این متن حمایت کنید لطفا آدرس وبلاگتان را به (arman.parian@gmail.com) میل بزنید.
 

ه‍.ش. ۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

عند ربهم یرزقون

گمان مبرید شهیدان مرده اند. شهیدان زنده اند و در پیش پروردگارشان روزی دارند.

حتی اگر بسیج آنها را دزدیده باشد.

ه‍.ش. ۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه

در مورد دکتر علیمحمدی و ویژه نامه ی بسیج دانشجویی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران

یکی دو روزی از سالگرد شهادت دکتر علیمحمدی میگذرد. حال و هوای یک سال پیش این روزها را همه یادشان هست و در مورد خود دکتر هم دوست و دشمن آدم صادق و مغرض حرف زیاد زدند. به دلایل شخصی دوست نداشتم در این باره چیزی بنویسم تا اینکه ویژه نامه ای که بسیج دانشجویی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران منتشر کرده است را دیدم. نتوانستم که ننویسم!

مطمئنم که مهمترین نکته ی همه ی این وقایع این است که دکتر علیمحمدی را از دست داده ایم. ربط و سلیقه ی شخصی و سیاسی دکتر هم کاملا ماجرایی حاشیه ای است و بی ربط به اصل این ماجرای دردناک. پارسال هم اگر همین جا و جاهای دیگر، چیزی نوشته شد، دلیلش این بود که عده ای سعی داشتند این حاشیه ماجرا، یعنی همان سلیقه و نظر شخصی و سیاسی دکتر را از اصل ماجرا مهمتر جلوه بدهند و نتیجه گیری های مطلوب خودشان را داشته باشند. سعی در جلوگیری از تحریف واقعیت، کمترین کاری بود که میشد و میبایست انجام می دادیم.

بسیج دانشجویی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران ویژه نامه ای منتشر کرده است که به بهانه ی دکتر علیمحمدی، مانند دوستان همفکر و هممرام خودشان، یک سری نتیجه و مطلب بی معنی را در آن  آورده است. با خواندن ویژه نامه این سوال پیش میاید که نکند اصلا هدف این ویژه نامه دکتر نبوده باشد و مقصود و مطلوب نهایی و اصلی، چیز دیگری بوده باشد. به گوشه هایی از مطالب این ویژه نامه اشاره میکنم:

- دوستانی از بسیج دانشکده فیزیک زحمت کشیده اند و رفته اند با خانم دکتر علیمحمدی مصاحبه کرده اند. قبلش هم البته پنجاه تا صلوات فرستاده اند که همون چیزهایی که دکتر دوست دارند را خانم شان بگویند. در تمام طولاین مصاحبه، پرسشگر تاکید خاصی بر روی پروژه ی سزامی دارد. گویا چنین مقدر شده است که پروژه ی سزامی محملی باشد برای شناخته!!! شدن دانشمندان هسته ای!!! کشور ما! حالا هی گلوی خودمان را جر بدهیم که دوستان! برادران! خواهران! دکتر علیمحمدی اصولا ریاضی فیزیک کار بودند. شاخه ی کاری شان ذرات بنیادی و گرانش و این اواخر، کمی بیوفیزیک بوده است. لبست مقالاتشان موجود است. شمایی که فیزیک میخوانی باید بفهمی ذرات بنیادی با فیزیک هسته ای چه فرقی دارند! جالب اینجاست که پرسشگر، در میان یک سوالی از خانم دکتر علیمحمدی اشاره میکنند که «میدانیم ایشان (مرحوم دکتر) ذرات بنیادی کار می کردند و بی ربط به فیزیک هسته ای نیست».  باز این پرسش پیش میاید این تلاش عجیب برای ربط دادن دکتر علیمحمدی به فیزیک هسته ای از کجا می آید؟

- این ویژه نامه مطلبی دارد در مورد انتخابات ریاست جمهوری سال 88. پر از تکه و کنایه به معترضین به نتایج انتخابات. نویسنده ی آن مطلب یا خبر ندارد یا خود را به بی خبری میزند که دکتر علیمحمدی از همان روز 23 خرداد تا روز شهادتش یکی از همین معترضین جدی به نتایج انتخابات بوده است. در تمام مطلب سعی میشود دکتر را متفاوت و جدا از جماعت معترض به شمار بیاورد. من از نویسنده ی آن مطلب که نامش پای آن نوشته نیامده است چند سوال دارم! یک اینکه دکتر علیمحمدی اولین روز کاری بعد از مناظره معروف 13 خرداد محمود احمدی نژاد و میرحسین موسوی، در مورد شخص رییس دولت نهم، واژه ی کذاب و دروغگو را در لابی دانشکده ی فیزیک به کار نبرد؟ دو اینکه روز بیست و پنجم خرداد ماه، دانشجویان دانشکده را به شرکت در راهپیمایی اعتراضی و عدم ترس از گلوله فرانخواند؟ با تمام اعضای خانواده در راهپیمایی شرکت نکرد (صحتش را از خانم شان بپرسید)؟  سه اینکه می دانید دکتر علیمحمدی روز عاشورای خونین 88 کجا بودند؟ اگر نمیدانید میخواهید از خانمشان یا اعضای هییت علمی دانشکده فیزیک دانشگاه تهران بپرسید؟ (دکتر در ناهارخوری دانشکده حضور خود در بین معترضین روز عاشورا و مشاهداتش را برای استادهای دیگر شرح میدهد). و سوال آخر اینکه آیا می دانید بعد از شانتاژ و تحریف هایی که نسبت به وقایع روز عاشورا در صداوسیمای راستگوی ملی (همان طور که خودتان در نوشته تان دوست داشتید نام ببرید) صورت گرفت، دکتر علیمحمدی، تجهیزات ماهواره برای خانه شان می خرند و در ناهارخوری اساتید دانشکده فیزیک با صدای بلند اعلام می کنند «از این به بعد نمیگذارم بچه هایم این تلویزیون دروغ گوی ایران را ببینند! ذهن شان را فاسد می کند!»؟ اگر نمیدانید، از اساتید دانشکده فیزیک بپرسید.

- نویسنده همچنین وقایع شرم آور روز تشییع جنازه آن مرحوم را ربط داده است به نادانی و بی تدبیری!!!  عده ای محدود! همچنین دفاع کرده است از شعار مرگ بر انگلیس! اصلا هم اشاره ای به ضرب و شتم دانشجویان و اساتید حاضر در مراسم و تابوت دزدی صورت گرفته در آن روز ندارد.گردآورندگان ویژه نامه، از دکتر آقامحمدی مطلبی منتشر کرده اند در ویژه نامه ی کذایی شان ولی فراموش کرده اند جملات دکتر آقامحمدی را در مراسم یادبود آن شهید در دانشگاه شریف را نقل کنند که چه نالان بود از اینکه مسعود علیمحمدی، آنقدر مظلوم بود که حتی این شانس را نداشت توسط دوستان و دانشجویان و نزدیکانش تابوتش حمل شود.

- چند ماهی از شهادت دکتر علیمحمدی گذشته بود که به درخواست یکی از دوستان، پیش یک بنده خدایی رفتیم که به عده ای از دانشجویان فلسفه ی اسلامی درس میداد و از نزدیکان علیرضا زاکانی نماینده ی مجلس بود. هدف آن دوست درخواست کننده این بود که راجع به قضایای انتخابات بحث کنیم و از بین حرف هایی که دو طرف میزنند چیزی گیر آن بنده خدا بیاید. تعدادی از بچه های بسیج دانشکده فیزیک دانشگاه تهران هم آنجا بودند که رفتند البته زود. در حین بحث. این جناب معلم فلسفه، ناگهان گریزی زدند به دکتر علیمحمدی که «بله! شما اصلا خبر داری که دکتر علیمحمدی از طرفداری شما سبزها و موسوی پشیمان بوده و این ها را بچه های بسیج دانشکده فیزیک به من گفته اند» که من خیلی شاکی شدم از این دروغ بزرگ! انگار مهمتر از شهادت دکتر علیمحمدی، موضع ایشان نسبت به سبزها اهمیت داشته است که البته این موضوع حاشیه ای هم دروغی بیش نبوده است. بعد عده ای گفتند که بله دوستان بسیجی برای خودشان این رسالت تاریخی را تعریف کرده اند که دکتر را به عنوان یک استاد ارزشی (بر منکرش لعنت) موافق و مطلوب تفکر سیاسی خودشان به جامعه معرفی کنند!

- جامعه ی علمی ایران یک عضو متعهد و باسواد و تاثیرگذار خودش را از دست داده است. فرقی نمیکرد این شهید، خط و ربط سیاسی اش چه بوده است. اما انگار افرادی هستند که همه چیز را باید از پشت عینک تنگ سیاست ببینند و در این راه، از هیچ دروغ و بی اخلاقی ای پروا نمیکنند! هستند دیگر! پر زور هم هستند. خدا بیامرزد شهید علیمحمدی را که چقدر از دروغ و دروغگویی رواج یافته در این کشور نالان بود.

لعنت به دروغ و دروغگو. خداوند همه ی ما را عاقبت به خیر کند!