۱۳۸۶ اسفند ۲۱, سه‌شنبه

همزاد

امیرمسعود برایم تعریف کرد برای کاری مربوط به خدمت سربازی‌اش، رفته بوده سازمان نمی‌دانم چی چیه جغرافیایی صنایع دفاع. آنجا سرباز نظام‌وظیفه‌ای را می‌بیند که به شیوه‌ی عجیب غریبی، خیلی به نظرش آشنا می‌آید. می‌گفت سرباز شباهت باورنکردنی‌ای به من داشته. تا این حد که امیرمسعود، که مطمئن بوده طرف باید کسی در مرتبه‌ی برادر من یا چیزی شبیه آن باشد، نمی‌تواند بر کنجکاوی خود غلبه کند و از سرباز می‌پرسد: «ببخشید، شما احسان ایرانی را می‌شناسید؟»
سرباز هم در حالی که متعجب بوده، جواب داده است: «خوب معلومه! من خودم احسان ایرانی هستم!»

امیرمسعود هر دفعه که همدیگر را می‌بینیم، با تعجبی که از بزرگی آن ذره‌ای کم نمی‌شود می‌گوید: «احسان! واقعا خیلی شبیه خودت بودها !!!». پایه شدم بروم این همزاد محترم را از نزدیک زیارت کنم!

۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

از ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!

دفتر نوشته‌های مربوط به سه سال پیشم را پیدا کردم و نشستم به مرور صفحاتش. دچار حسرت معصومیت از دست‌رفته شدم.

۱۳۸۶ اسفند ۲, پنجشنبه

آتش بدون دود


آتش بدون دود نمی‌شود، جوان بدون گناه
یک مثل ترکمنی، به نقل از کتاب.


خواندن «آتش بدون دود» را تمام کردم. و چه خواندنی ... و چه تمام کردنی ...

رسمی بود میان دوستان زمانی، که کتب هدیه می‌دادیم، امانت می‌دادیم، هدیه می‌گرفتیم، امانت می‌گرفتیم، می‌خواندیم و بازهم کتاب هدیه ...

تا کتاب‌هایی چون «آتش بدون دود» هست، این رسم و قرار را باید زنده نگاه داشت.

پی‌نوشت : مدت‌هاست سعی می‌کنم نوشته‌هایم (نوشته‌های وبلاگی‌ام)، جولان‌گاه احساساتم نباشد. این شد که بارها آنچه قصد داشتم در مورد آتش بدون دود بنویسم را پاک کردم و از نو نوشتم و ... و در نهایت چیزی نماند جز آنکه بخوانیدش. اگرنه که خواندن این کتاب، خود داستانی بود برای من. به عبارتی دیگر، گفتگو آئین درویشی نبود، ورنه با تو ماجراها داشتیم.

پی‌نوشت دوم: این‌جا را دریابید. در ویکی‌پدیا هم می‌توان یافتش. بزرگ‌مردی است.

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

کرگدن ۲ یا چرا همچنان امیدوار ...


زندگی در ناخوش‌ترین و نکبت‌بارترین حالت وجودی‌اش هم، پر است از لحظه‌های منفرد و نابی که اشک شوق بر گونه‌ات روان می‌کند.

شاید این است راز امید کرگدن‌ها که ناامیدی نمی‌شناسند...

۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه

کرگدن ۱


کرگدن، موجودی است زشت، بدقواره، سنگین وزن، تا حدودی غیر بهداشتی، ناخوشایند و تنها. تقریبا درون جنگل، کرگدن‌های تنها نه دوست دارند و نه دشمن. آنها با شاخ ناکارآمدی که روی دماغ خود دارند نه اهل شکارند و نه گوشت می‌خورند و نه اصلا اهل اعتنا به زنده و مرده‌ی حیوانات‌اند. آنها تنهای تنها و مایوس و دلتنگ علف‌های هرز جنگل را می‌خورند و به پرندگان کوچک اجازه می‌دهند تا بر گرده‌ی ضخیمشان بیاسایند و پشه‌های موذی را شکار کنند. کرگدن‌ها این قدیمی‌ترین موجودات زمین، این بازماندگان عهد دایناسورها صبورانه جنگل‌ها را درمی‌نوردند و غمگین و دلتنگ از پشت این شاخ زشت به افق دوردست خیره می‌شوند. بلکه انتظار به سرآید و غروبِ به‌تاخیرافتاده‌ی عهدشان، دشت را خون رنگ کند ... منظورم این است که کرگدن‌ها موجوداتی هستند که باید سال‌ها پیش، اندکی پس از دایناسورها زحمت خود را کم می‌کردند و امروز ما نباید با چیزی جز نام و فسیل کمیاب آنها مواجه می‌شدیم.
اما کرگدن‌های غریب و زشت و بی‌کس، وجود دارند، نه شکار می‌شوند و نه شکار می‌کنند؛ علف‌های هرز می‌خورند و دلتنگ و بی‌حوصله از پشت این شاخ زشت و ناکارآمد به افق دوردست نگاه می‌کنند بلکه غروبِ به‌تاخیرافتاده دشت را پرخون کند.

پی‌نوشت:
این را سید علی میرفتاح، در شماره‌ی ۱۹۷ نشریه‌ی مهر، ۲۹ خرداد ۸۰، نوشت...

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

مهندس

یک روز یک توپ زرد را به یک فیزیک‌ پیشه، یک ریاضی پیشه و یک مهندس میدهند و ازشون میخواهند که حجم توپ را به دست بیاورند. ریاضی پیشه‌ی محترم، محیط توپ رااندازه گرفته، شعاع را حساب میکند و بعد از آن به راحنی حجم را به دست می‌آورد. فیزیک پیشه‌ی دوست‌داشتنی، توپ را می‌اندازد داخل یک ظرف آب و با اندازه گرفتن مقدار آبی که در ظرف بالا می آید، حجم را به دست می اورد. اما بشنوید از مهندس کاردرست که راویان مبهوت هوش و نبوغش، چنین روایت می‌کنند: جناب مهندس، از جیب خود جدول حجم تمام توپ‌های زرد عالم آفرینش را درآورده و به جستجو می‌پردازند...

این است معنی نبوغ و هوش ای دانش‌پیشه‌های بدبخت تمام آفرینش!

پی‌نوشت : و اگر یک فارغ‌التحصیل MBA آنجا بود، به نظرتان چه می‌کرد ؟