۱۳۸۷ آذر ۱۹, سه‌شنبه

تولد و همسر

سالروز فرخنده متولد شدن خودم را ازهمین‌جا به همه‌ی دوستان و دشمنان دور و نزدیک تبریک عرض می‌کنم! فرارسیدن این روز تاریخی را مخصوصا به همسر عزیز و دلبندم تبریک ویژه می‌گویم و از آن بانوی دلبند درخواست ویژه دارم هر چه زودتر پیدای‌شان شود و بیایند این دل ما را از سینه بربایند! چرا که ۲۴ سالم شده است و یواش یواش دارم کچل می‌شوم. برای خودشان بهتر است زودتر پیدایشان شود!

۱۳۸۷ شهریور ۳۱, یکشنبه

قرص

نشسته‌ای پای درست. دوستی داری که یک شکست عشقی را به تازگی از سر گذارنده است و تو شده‌ای مشاورو سنگ صبور و توصیه‌کننده‌اش به لمس جریان زندگی و ... . زنگ می‌زند. ناراحت است. عکسی دیده است یادآور خاطره‌های قدیمی. نقش دوستی‌ات را ایفا می‌کنی. گوش شنوای دردل‌هایش میشوی و باز هم به زندگی فرامی‌خوانی‌اش. تلفن قطع می‌شود و برمی‌گردی سر درس. به ناگاه پیامکی می‌رسد. میبینی پیغام داده است : «قرص خوردم»
توی کسری از ثانیه، تمام راه‌های پیش رویت را مرور می‌کنی. به تمام مقدسات داشته و نداشته‌ات متوسل می‌شوی که منظورش را اشتباه فهمیده باشی، یا که شوخی بی مزه‌ای بیشتر نباشد. پیام میدهی «چی؟ چه قرصی؟». داری راه‌های پیش رویت را تصور میکنی... که اگر تا دو دقیقه دیگر جواب نداد، اول زنگ میزنی به خانه و خانواده‌اش، بعد اورژانش و بعد بع دوست نزدیکش و ... . همچنان عرق ریزان دست به دامان مقدسات داشته و نداشته و راه‌های در پیش روهستی که پیام دوباره‌ای می‌رسد از طرفش : «قرص سرماخوردگی»
تمام مقدسات داشته و نداشته‌ات، می‌خندند!

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

بیش از همیشه

این چند ماه، شلوغ‌ترین و پرآدم ترین ماه‌های زندگیم بودند. سفرهای گرگان و دماوند و کلاردشت و کرمان و ... . جلسات هفتگی IPM، جلسات هفتگی شبکه‌های پیچیده، بدبختیهای گردهمایی دانش‌آموزی انجمن فیزیک و ...

در این چند ماه و این روزها، بیش ازهمیشه، حسش می‌کنم تنهایی‌ام را!


۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

تنظیم خانواده

پایین‌ترین نمره‌ي درس تنظیم خانواده و جمعیت شدم! پانزده. بعد از من یکی شده بود هفده و بقیه همگی نوزده و بیست. برای هیچ نمره‌ای توی زندگیم این قدر تحقیر نشده بودم. بعد از کلی خنده و شوخی اهالی دانشکده، یکی از بچه‌ها آمد و گفت : « احسان، یعنی واقعا نمیتونی درست تنظیم کنی؟ »

۱۳۸۷ تیر ۱, شنبه

ناامیدی فوتبالی

در تمام زندگیم، سه بار شده است که تیم فوتبالی را آنچنان دوست داشته‌ام و به آن عشق ورزیده‌ام که بعد از حذفش از مسابقات، لعن و نفرین را روانه‌ی روح پدر و مادر ذات فوتبال فرستاده‌ام و تا چندی نه ذوق دیدن باری‌ای را داشتم و نه میل فوتبال بازی کردنی با دوستان. اولین بار، مرحله‌ي یک‌چهارم نهایی لیگ قهرمانان ۴ دوره پیش بود و من طرفدار همیشگی بارسلونا، آن دوره، به آن تیم جور دیگری دل بسته بودم دست نامرادی‌های روزگار از آستین چلسی بیرون آمد و تیم محبوب من را حذف کرد. بار دوم، جام‌جهانی پیشین بود و دیدار هلند و پرتغال. مجذوب آقا فان‌باستن بودیم و از نکبتی چون رونالدو متنفر! لمپن‌بازی‌های اسکولاری تمام مدت روی اعصابم بود و در نهایت، مغموم از حذف هلند و خسته از بی‌انصافی‌های دنیای فوتبال.
بار سوم، امشب بود. با این تفاوت که امشب، باخت حق هلند محبوب من بود. گرچه عشق، حق و ناحق نمی‌شناسد و من دوباره تا چندی، نه میلی به بازی کردن دارم و نه ذوقی برای دیدن ادامه‌ي مسابقات ...

دنیا یک قانون بنیادی دارد و آن این است که هرگز به مراد کرگدن‌ها نباشد! باور کن!

۱۳۸۷ اردیبهشت ۲۳, دوشنبه

چای و فیزیک

می‌خواهیم از این برنامه‌هایی که مردم اسمش را می‌گذاشتند چای و فیزیک برای خودمان راه بیندازیم. یعنی با مصطفی می‌خواهیم دوباره بنشینیم سر سخنرانی‌های فاینمن در فیزیک و از اول کتاب اول تا آخر کتاب سوم را با هم بخوانیم! به همراه چای و چمن و شاید هم نون و پنیر و ریحون البته! گفتم اینجا بگم که اگر کسی پایه است، ما را از چای و نون و پنیر و ریحون‌اش محروم نکند! اگر هستید، یه ندایی به من بدهید! شرط ورود هم همان چای و نون و ...

۱۳۸۷ فروردین ۱۷, شنبه

اشتباهی

از پی‌آمدهای مرد هزار چهره‌ی آقای مدیری است لابد. دوستی sms زده است:

من نه استاد دانشگاه بودم، نه شهردار و نه رییس‌جمهور!
من فقط اشتباهی بودم.

بدیهی است هر گونه شباهتی با هرگونه موجودی، کاملا اتفاقی است!

۱۳۸۷ فروردین ۱۳, سه‌شنبه

توهم فیزیک


عموی من چند روز پیش برای عید دیدنی آمده بود خانه‌مان. صحبت این شد که برای ادامه تحصیلم می‌خواهم چه کنم و چه بخوانم و از این جور حرف‌ها. عمویم سوال جدی‌اش این بود که سراغ فیزیک هسته‌ای میری؟ وقتی جواب منفی من را شنید دنبال دلیل‌اش می‌گشت. بعد هم پرسید پس می‌خوای چه کار کنی؟ یا چه‌کاره شوی؟ به خاطر تجربه‌های قبلی‌ای که بابت این جور سوال‌ها داشتم، چندان میلی نداشتم بحث به اینجا ( اصولا به من! ) برسد اما به هر حال باید چیزی می‌گفتم. آمدم کمی در مورد سیستم‌های پیچیده (Complex Systems) که علاقه‌ و اولویت اولم برای مطالعه و کار در آینده هست توضیح بدهم که بعد از مدتی، عموی گرامی‌ام، سری جنباند و گفت نه. این‌طوری نیست. این‌ها فیزیک نیست!!!

این بار اولی نیست که نمی‌توانم تصویر روشنی از رشته‌ای که می‌خوانم به دیگران بدهم. همین‌طور در مورد فرصت‌های شغلی‌ای که برای یک فیزیک‌پیشه وجود دارد هم همین مشکل را دارم. عموی من لیسانس برق و فوق‌لیسانس صنایع دارد و آدم پرتی محسوب نمی‌شود اما ... . چیزی شبیه همین مشکل را با پدرم موقع انتخاب رشته داشتم (بعید می‌دانم چیزی از آن موقع تا حالا، عوض شده باشد). پدر من هم لیسانس مهندسی شیمی و فوق‌لیسانس صنایع دارد، ایشان هم آدم پرتی محسوب نمی‌شوند ولی ...

حدود یک‌ سال پیش، دیروقت، از مهمانی‌ای به خانه‌مان برمی‌گشتم. چون خیلی دیر شده بود، مجبور شدم آژانس بگیرم. راننده، پیرمرد ترک خوشمزه‌ای بود که سر صحبت را خیلی زود باز کرد. وقتی پرسید و شنید که دانش‌جو‌ام و فیزیک می‌خوانم، کلی خوشحال شد و با شور و شعفی که تا چند روز، به یادش دلم می‌سوخت و افسرده بودم، از پیروزی هسته‌ای گفت. دوست داشت از من تایید این را بگیرد که با این پیروز‌های هسته‌ای، همه‌ی مشکلات حل می‌شود و همه‌چیز خوب می‌شود و ... . می‌گفت با همین پیروزی هسته‌ای، می‌توانند آهن را به طلا تبدیل کنند و کشور پول‌دار می‌شود. یا این‌که میشه با آن، ایدز و بیماری‌های خطرناک را درمان کرد. وقتی که گفتم پدرجان، این‌طورها هم که شما شنیدی نیست، گفت نه! لابد درس شما به این‌جاهاش نرسیده هنوز!

روزی دیگر، توی کتاب‌خانه‌ي دبیرستان علامه‌حلی، یکی از بچه‌ها داشت با کلی ذوق و شوق، مسئله‌ای که توی کلاس پژوهشی ریاضی‌شون حل کرده بود را به من توضیح می‌داد. وسط حل، قصد داشت متعامد بودن یک فضای برداری را برایم توضیح دهد. گفتم بلدم. تعجب کرد! تعجبش وقتی بیشتر شد که گفتم ما توی فیزیک، اصلا ریاضی کمی نمی‌خوانیم. در نهایت، مجبور شدم برای یک مدرک حداقلی هم شده، فهرست کتاب آرفکن را نشانش دهم.

این‌ها همه مشت نمونه‌ی خروار بود. این‌طور که پیداست، مردم نمی‌دانند فیزیک چیست و توش چه خبره. جواب این‌که این مسئله خوب است یا بد یا چه باید کرد را، هنوز برای خودم پیدا نکردم!

۱۳۸۷ فروردین ۹, جمعه

اهلیدیدن

...
به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظه‌ی جدايی که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمی‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمی‌خواستم، خودت خواستی اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير می‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌ای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع می‌کنيم و من به عنوان هديه رازی را به‌ات می‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشای گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمی‌مانيد و هنوز هيچی نيستيد. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستيد که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ی عالم تک است.
گل‌ها حسابی از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالی هستيد. برای‌تان نمی‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر می‌بيند مثل شما. اما او به تنهايی از همه‌ی شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايی که می‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِه‌گزاری‌ها يا خودنمايی‌ها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هيچی نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازی که گفتم خيلی ساده است:
جز با دل، هيچی را چنان که بايد نمی‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چيزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهريار کوچولو برای آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
...


متن کامل را می‌توانید اینجا بیابید و بشنوید حتی !

۱۳۸۶ اسفند ۲۷, دوشنبه

John Lock


Locke is on a journey, and like all journeys it has periods of doubting, uncertainty and frustration. There is a lot more to come about what his purpose is, and we will see an energized and activated Locke even in this season. A Man of faith might doubt and have struggles, but will emerge as even a bigger believer in faith.

۱۳۸۶ اسفند ۲۱, سه‌شنبه

همزاد

امیرمسعود برایم تعریف کرد برای کاری مربوط به خدمت سربازی‌اش، رفته بوده سازمان نمی‌دانم چی چیه جغرافیایی صنایع دفاع. آنجا سرباز نظام‌وظیفه‌ای را می‌بیند که به شیوه‌ی عجیب غریبی، خیلی به نظرش آشنا می‌آید. می‌گفت سرباز شباهت باورنکردنی‌ای به من داشته. تا این حد که امیرمسعود، که مطمئن بوده طرف باید کسی در مرتبه‌ی برادر من یا چیزی شبیه آن باشد، نمی‌تواند بر کنجکاوی خود غلبه کند و از سرباز می‌پرسد: «ببخشید، شما احسان ایرانی را می‌شناسید؟»
سرباز هم در حالی که متعجب بوده، جواب داده است: «خوب معلومه! من خودم احسان ایرانی هستم!»

امیرمسعود هر دفعه که همدیگر را می‌بینیم، با تعجبی که از بزرگی آن ذره‌ای کم نمی‌شود می‌گوید: «احسان! واقعا خیلی شبیه خودت بودها !!!». پایه شدم بروم این همزاد محترم را از نزدیک زیارت کنم!

۱۳۸۶ اسفند ۱۳, دوشنبه

وز خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی..

دل که آیینه‌ی صافی است غباری دارد
وز خدا می‌طلبم صحبت روشن رایی...

آدم‌هایی هستند که حکم روشن رای را برای من دارند. آدم‌هایی که بودن‌شان، تحمل سختی‌ها و نکبت زندگی را راحت می‌کند. میل به جنگیدن و خوب بودن و خوب ماندن و کمک کردن را در آدم زنده و تشدید می‌کند. آدم‌هایی که دمی دارند، برای زدودن غبار دل. برای انگیختن برای کار کردن. برای عشق ورزیدن و ...

دیشب که از آزمایشگاه اپتیک دکتر توسلی بیرون آمدم، یاد این آدم‌ها افتادم. پیرمرد دوست‌داشتنی به تمامی تکانم داد. فکر می‌کنم از دوران راهنمایی به بعد دیگر معلمی نداشتم که این گونه رویم تاثیر بزرگی بگذارد.

می‌توانم آنهایی که برایم، حکم روشن‌رای بودن دارند را فهرست کنم. دکتر توسلی، نادر ابراهیمی، رهام فرزامی، سید حسین نصر، علی شریعتی، علی حاتمی، محمدرضا شجریان، سید محمد خاتمی، نیما یوشیج، شفیعی کدکنی، حسین علیزاده، سالینجرو ... . این آدم‌ها، با تمامی تفاوت‌ها و شباهت‌هایی که دارند، به خصوص با تمام عیب و ایرادهای ریز و درشتی که در هر کدام می‌توان یافت، چیزی و یادی از جنس دگر دارند. یادی از دنیایی که دل، غباری ندارد.

روشن‌رایی می‌تواند به مردم زنده برنگردد. جدا از خواجه حافظ شیراز و شیخ اجل و بیدل دهلوی و مولانا و ...، حتی می‌تواند به انسان جماعت هم برنگردد. می‌تواند کتابی باشد یا که فیلمی. یا نغمه خوش آهنگی. پاکی و سادگی کودکی باشد یا که صفای دل پیرمردی. مهم غبار دل است که بزدودد...

در این روزگار بد، موهبتی هستند. باید قدرشان را دانست. هر از چندی باید به یاد خودم بیاورم تاثیری که از هرکدام از این‌ها گرفتم و برای بهتر شدن تلاش کنم. خوب که نگاه می‌کنم، با بودن همه‌ی این‌ها، علی‌رغم تمام پلیدی‌ها، این روزگار بد، زیاد هم بد نیست اگر خوب بمانیم و برای خوب ماندن بجنگیم...



پی‌نوشت۱ : انگیزه‌ی نوشتن این مطلب، بیش از هرچیز گذاشتن یادگاری از حسی که دیشب داشتم بود. دوستانیکه می‌خواهنند می‌توانند این‌ها را هم به حساب خوش‌بینی احمقانه یا خرافات ریشه‌دار در کودکیم بگذارند! باکی نیست...

پی‌نوشت ۲ : واقعا برایم جذاب است که بین این‌جور آدم‌ها بتوانم مشخصه‌ی مشترک بارزی پیدا کنم. در تقریب مرتبه‌ی اول شاید، فداکاری و کمک به دیگران ... باید بیشتر فکر کنم.

۱۳۸۶ اسفند ۱۰, جمعه

از ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار
فکری به حال خویش کن این روزگار نیست!

دفتر نوشته‌های مربوط به سه سال پیشم را پیدا کردم و نشستم به مرور صفحاتش. دچار حسرت معصومیت از دست‌رفته شدم.

۱۳۸۶ اسفند ۷, سه‌شنبه

Small World Networks

نوع منصفانه‌ی رستوران‌داری را خیلی دوست دارم. رستورانی که پول منصفانه بگیرد و غذای خوب بدهد دست مردم. برکت دارد سیر کردن گرسنه جماعت. چیزی شبیه چلوکبابی شاد در خیابان مخصوص، نزدیک دبیرستان علامه‌حلی.
همینطور کار در چاپ‌خانه، یا شرکت انتشاراتی داشتن. که بتوان همه‌ی این کتاب‌هایی که نایاب شدند و در این روزگار هم کسی به فکر انتشارشان نیست، دوباره به دست دوستداران‌شان رساند. کتاب‌هایی که ـ اگر کتاب غدای روح است ـ مفید بودن‌شان از جنس غذای همان رستوران بالایی باشد.
همینطور معلمی و یا کاری شبیه هزینه‌ي درس‌خواندن بچه‌های فقیر را دادن. که این بچه‌ها محرومیتی نداشته باشند، شاد، بجنگند و زندگی کنند و از غذاهای آن رستوران بخورند و ارزش کتاب‌های آن انتشاراتی را بدانند و دوستش داشته باشند.
و می‌توانم همچنان ادامه‌اش دهم این دوست داشتن‌ها را ...

دنیای کوچکی می‌شود و دوست‌داشتنی. این دنیای کوچک بودنش مهم است. مانند شبکه‌های مدل‌های Small World Networks !

۱۳۸۶ اسفند ۲, پنجشنبه

آتش بدون دود


آتش بدون دود نمی‌شود، جوان بدون گناه
یک مثل ترکمنی، به نقل از کتاب.


خواندن «آتش بدون دود» را تمام کردم. و چه خواندنی ... و چه تمام کردنی ...

رسمی بود میان دوستان زمانی، که کتب هدیه می‌دادیم، امانت می‌دادیم، هدیه می‌گرفتیم، امانت می‌گرفتیم، می‌خواندیم و بازهم کتاب هدیه ...

تا کتاب‌هایی چون «آتش بدون دود» هست، این رسم و قرار را باید زنده نگاه داشت.

پی‌نوشت : مدت‌هاست سعی می‌کنم نوشته‌هایم (نوشته‌های وبلاگی‌ام)، جولان‌گاه احساساتم نباشد. این شد که بارها آنچه قصد داشتم در مورد آتش بدون دود بنویسم را پاک کردم و از نو نوشتم و ... و در نهایت چیزی نماند جز آنکه بخوانیدش. اگرنه که خواندن این کتاب، خود داستانی بود برای من. به عبارتی دیگر، گفتگو آئین درویشی نبود، ورنه با تو ماجراها داشتیم.

پی‌نوشت دوم: این‌جا را دریابید. در ویکی‌پدیا هم می‌توان یافتش. بزرگ‌مردی است.

۱۳۸۶ بهمن ۲۲, دوشنبه

کرگدن ۲ یا چرا همچنان امیدوار ...


زندگی در ناخوش‌ترین و نکبت‌بارترین حالت وجودی‌اش هم، پر است از لحظه‌های منفرد و نابی که اشک شوق بر گونه‌ات روان می‌کند.

شاید این است راز امید کرگدن‌ها که ناامیدی نمی‌شناسند...

۱۳۸۶ بهمن ۹, سه‌شنبه

کرگدن ۱


کرگدن، موجودی است زشت، بدقواره، سنگین وزن، تا حدودی غیر بهداشتی، ناخوشایند و تنها. تقریبا درون جنگل، کرگدن‌های تنها نه دوست دارند و نه دشمن. آنها با شاخ ناکارآمدی که روی دماغ خود دارند نه اهل شکارند و نه گوشت می‌خورند و نه اصلا اهل اعتنا به زنده و مرده‌ی حیوانات‌اند. آنها تنهای تنها و مایوس و دلتنگ علف‌های هرز جنگل را می‌خورند و به پرندگان کوچک اجازه می‌دهند تا بر گرده‌ی ضخیمشان بیاسایند و پشه‌های موذی را شکار کنند. کرگدن‌ها این قدیمی‌ترین موجودات زمین، این بازماندگان عهد دایناسورها صبورانه جنگل‌ها را درمی‌نوردند و غمگین و دلتنگ از پشت این شاخ زشت به افق دوردست خیره می‌شوند. بلکه انتظار به سرآید و غروبِ به‌تاخیرافتاده‌ی عهدشان، دشت را خون رنگ کند ... منظورم این است که کرگدن‌ها موجوداتی هستند که باید سال‌ها پیش، اندکی پس از دایناسورها زحمت خود را کم می‌کردند و امروز ما نباید با چیزی جز نام و فسیل کمیاب آنها مواجه می‌شدیم.
اما کرگدن‌های غریب و زشت و بی‌کس، وجود دارند، نه شکار می‌شوند و نه شکار می‌کنند؛ علف‌های هرز می‌خورند و دلتنگ و بی‌حوصله از پشت این شاخ زشت و ناکارآمد به افق دوردست نگاه می‌کنند بلکه غروبِ به‌تاخیرافتاده دشت را پرخون کند.

پی‌نوشت:
این را سید علی میرفتاح، در شماره‌ی ۱۹۷ نشریه‌ی مهر، ۲۹ خرداد ۸۰، نوشت...

۱۳۸۶ بهمن ۳, چهارشنبه

من سیاه‌پوستم، تو سفیدپوست

از همان روزی که محمدعلی شاه قاجار، مجلس را به توپ بست و میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و ملک‌المتکلمین و ... را در باغشاه به دار آویخت ... از همان روز؟ چه می‌گویم! در همان روزیم.

همان روز و همان روزگار ... من سیاه‌پوست و تو سفیدپوست.. من بی‌صلاحیت و تو با صلاحیت ...

دردنامه‌ی احمد شیرزاد را بخوانید.

پی‌نوشت نه چندان مربوط: برای فیزیک‌پیشه جماعت، عدد دوستی و عدد فهمی، امری است طبیعی. چه می‌کشند در این روزگار فیزیک‌پیشه جماعت عدد فهم از آنچه به زبان عدد، بر سر ایران می‌رود.

۱۳۸۶ دی ۲۹, شنبه

روزی باید، از تمام آنچه نوشته‌ام، از تمام بودنم، توبه کنم..

بگذار بار دیگر به شهری بازگردم که خواب‌های مرا زنده خواهد کرد. من می‌خواهم به کودکی خویش بازگردم، به پاک‌ترین رویاها.
به سوی آنچه مرا هفت‌ساله بودن بیاموزد.
که همه‌چیز را با رنگ‌های کودکانه بیامیزد.
پای پله‌ها بنشینم و به صدای شستن ظرف‌ها گوش بدهم

نادر ابراهیمی - بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم

..

۱۳۸۶ دی ۲۵, سه‌شنبه

مهندس

یک روز یک توپ زرد را به یک فیزیک‌ پیشه، یک ریاضی پیشه و یک مهندس میدهند و ازشون میخواهند که حجم توپ را به دست بیاورند. ریاضی پیشه‌ی محترم، محیط توپ رااندازه گرفته، شعاع را حساب میکند و بعد از آن به راحنی حجم را به دست می‌آورد. فیزیک پیشه‌ی دوست‌داشتنی، توپ را می‌اندازد داخل یک ظرف آب و با اندازه گرفتن مقدار آبی که در ظرف بالا می آید، حجم را به دست می اورد. اما بشنوید از مهندس کاردرست که راویان مبهوت هوش و نبوغش، چنین روایت می‌کنند: جناب مهندس، از جیب خود جدول حجم تمام توپ‌های زرد عالم آفرینش را درآورده و به جستجو می‌پردازند...

این است معنی نبوغ و هوش ای دانش‌پیشه‌های بدبخت تمام آفرینش!

پی‌نوشت : و اگر یک فارغ‌التحصیل MBA آنجا بود، به نظرتان چه می‌کرد ؟

۱۳۸۶ دی ۲۳, یکشنبه

رادیو ساینس

اگر به سایت مجله‌ی ساینس بروید و کلیدعبارت Science Podcast را در همان صفحه‌ی اصلی جست-و-جو کنید، می‌توانید مهم‌ترین خبرها و مقالاتی که توی هر شماره از مجله‌ی ساینس چاپ شده را به صورت ام.پی.تری دانلود کرده و بشنوید. متن آن را هم می‌توانید به صورت پی.دی.اف دانلود کنید.

برای مجله‌ی نیچر هم به همین ترتیب.

پی‌نوشت: این را اولین بار رهام گفت. از آنجایی که علاقه‌ای به ارجاع دادن به مطلب خودش ندارد، بدین‌وسیله با ذکر نام و ياد و خاطره‌ی آن مرحوم، کپی‌رایت را ارج می‌نهیم!

سلام.

از این به بعد به امید خدا، در اینجا خواهم نوشت. باید از خانه‌ی قبلی دل بکنم و کمی هم دستی به سر و روی اینجا بکشم. ببیینیم تا خدا چه خواهد...