۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۸, یکشنبه

دم غروب خنک و زیر صدای پرنده‌ها

هفته‌ی پیش دم غروب با الهام قدم می‌زدیم و بچه آرام توی کالسکه خوابش برده بود. می‌گفتم یک روزی می‌رسد که من و تو دیگر نباشیم و چه رنج‌ها و شادی‌ها که امید تنهایی تجربه کند و چه قصه‌ها که بسازد. شاید روزی پیر شود و یاد ما بیفتد و یادش بخیری بگوید و نداند که سال‌ها پیش وقتی آرام خوابیده بود، دم غروب خنک این کوچه‌ها و زیر صدای پرنده‌ها آن روزش را تصور کرده‌ایم. دل‌مان برایش تنگ شد و اشکی آمد و رفت. ای‌کاش که دعا و آرزو و مهر ما را آن روز هم ببیند. دم غروب خنک و زیر صدای پرنده‌ها.

چند روز بعد، این لالایی آذربایجانی را دیدیم که انگار همان روایت ما بود.


۱۳۹۶ شهریور ۹, پنجشنبه

پانزده سال پیش، فرهاد مهراد

واقعا پانزده سال گذشته از مرگ فرهاد مهراد؟ 

پیش‌دانشگاهی بودیم، صبح قبل از شروع کلاس فیزیک، امید آلادینی غمگین آمد که «خبر را شنیدی؟ دیشب بی‌بی‌سی گفت». نشنیده بودم. خبر بیماری فرهاد و سفرش به فرانسه را شنیده بودیم اما. تنها حدسی که از خبر داشتم، مربوط بودنش به فرهاد بود. با امید به اینکه اشتباه باشد حدسم پرسیدم «فوت کرد؟». با سر تایید کرد.

هجده سالگی سنی است که فهرست آرزوها و کارهایی که باید انجام داد در زندگی، تر و تازه و دست نخورده است معمولا. تجربه‌ی اجرای زنده‌ی فرهاد یکی از گزینه‌های همان فهرست بود و اولین آن‌ها که ناخواسته خط خورد. بعد‌ها فهمیدم این آرزوی بی سرانجام خیلی‌های دیگر هم بوده. در مدرسه، ما طرفداران صدا و ترانه‌های فرهاد اقلیتی ضعیف بین عشاق ابی و سیاوش قمیشی بودیم. بعد از مرگش بود که تازه وسعت طرفدارانش را کشف کردم. علاقه به صدا و موسیقی فرهاد، بهانه یافتن یک هویت جمعی شد. هنوز که هنوز است، از سلایق مشترک آدم‌ها و رفقای نزدیک، یکی‌اش همین صدای فرهاد است.

پس ذهنم آن روزها، همیشه «همین چند سال پیش» بود نه که پانزده سال پیش. ضمیمه همشهری را محمد قوچانی در می‌آورد. ویژه‌نامه‌‌ای برای فرهاد منتشر کردند. تیترش؟ «تهران یکی از نمادهایش را از دست داد». واقعا پانزده سال گذشته؟

۱۳۹۶ مرداد ۳, سه‌شنبه

چند خطی در مورد پخش عکس‌های آزاده نامداری

تغییرات و بالا و پایین شدن‌های همه‌ی این سال‌های خودم را هم که بگذارم کنار، باز موارد زیادی بین دوستان و اطرافیانم می‌شناسم که دچار دگردیسی‌های فکری و اعتقادی شده‌اند. هیچ‌کدام از این دگردیسی‌ها اما به صورت ضربتی و ناگهانی نبوده. تغییر، زمان می‌خواهد برای جاگیر شدن. دوست سابقا محجه‌ای دارم که مدت‌ها درگیر مسئله‌ی حجاب بود. درگیری ذهنی‌ و نظری‌اش با ماجرا یک طرف قضیه بود، جرات تغییر عملی پیدا کردن قسمت دیگر که به صورت تدریجی به دست آمد. تا مدت‌ها، فقط در جمع خیلی محدود دوستان نزدیکش حجاب را بر می‌داشت، یا زمانی که در شهر غریبه‌ای بود، جایی که خیالش راحت بود کسی نمی‌شناسدش. نگرانی و ترس اصلی‌اش، قضاوت شدن بود. دوست دیگری دارم که از یک خاستگاه کاملا سکولار و غیرمتشرع، دلبسته‌ی اسلام شده بود. تا مدت‌ها، به سختی و به صورت پنهانی نمازهایش را می‌خواند، نیمه شب آرام آرام سراغ یخچال می‌رفت که سحری مختصری برای روزه گرفتن داشته باشد. اینجا هم، نگرانی و ترس اصلی‌، قضاوت شدن بود، آن‌هم قبل از رسیدن به خودآگاهی.

این روزها فکرم درگیر این ماجراست که من و خیلی از دوستانم، آن‌قدری خوش شانس بودیم که محیط اطراف به ما فرصت مزه کردن و شهود تدریجی پیدا کردن نسبت به تغییرات‌مان را بدهد. خیلی از آن‌چه که رها کرده‌ایم یا بر گرفته‌ایم، نقش‌های هویتی دارند. واکنش سخت محیط پیرامونی، سخت می‌کند این مزه مزه کردن و پیدا کردن شناخت نسبت به خود را. گاهی، امکان تجربه کردن را به کل از بین می‌برد.

در برابر تناقض‌های ظاهری مردم، سعی می‌کنم قسمت قضاوت‌گر ذهنم را خاموش کنم و در عوض به رواداری بهای بیشتری بدهم. چادری بی حجاب در جمع‌های دیگر، الکلی نمازخوان، مذهبی رقاص، ارزشی دل در گروی دیگری غیر مذهبی دار و نمونه‌های بی‌شمار دیگر، همه تا جایی که آسیبی به دیگران نزنند، امکان زیست‌های متفاوت و گوناگونند. هر کدام می‌توانند جایی در میانه‌ی دگردیسی باشند، یا که حتی رسیده به جوابی نسبتا پایدار به سوال‌های درونی و بیرونی‌شان. به قول معروف، ما که باشیم که قضاوت‌شان کنیم؟

همه این‌حرف‌ها چندتا تبصره و استثنا می‌خورند برایم. یکی‌اش زمانی است که بحث سیاست‌مدار می‌آید وسط. رواداری این‌چنینی اگر مطلوب است برای مردم عادی، برای سیاست‌ و کسی که درگیر روابط قدرت است به شدت مضره. همین‌طور، کسی که کسب و کارش، رسمیت دادن به یک شیوه زندگی و کتمان و سرکوب شیوه‌های دیگر باشد. مورد اخیر آزاده نامداری از جنس این تبصره‌ها است؟ بعید می دانم.

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

از خرداد سنگین نود

شش سال گذشته و هنوز سخته از خرداد و غم و بهت و بی‌کسی تلنبار شده آن روزها، به خصوص چگونگی شهادت هاله سحابی و به دنبالش هدی صابر گفت! ‏اگر خرداد هشتاد و هشت شوک بود، خرداد نود مصیبت بی‌پناهی بود! آن روزها (و عاشورای هشتاد و هشت)، نقطه عطف ایمانی بودند برایم. از تنهایی و رها شدگی به تنها پناه ممکن، ایمان به او، برگشتم.

‏شهادت هاله و هدی مصیبتی سنگین، ولی حجت و تمیزدهنده هم بودند. واکنش مردم و توجیهات، تعریف کننده آدمها بود برایم. خنده‌ها، تمسخرها، آزارها. خیلی‌ها متخصص پزشکی شده بودند و چشم بسته توجیه می‌کردند «خب گرم بوده هوا ناراحت پدرش هم بوده سکته کرده دیگر!» انگار وضعیت معمول و هر روزه باشد مرگ دختر در تشییع جنازه پدر. انکارها، انکارها، انکارها! باورم نمی‌شد و هنوز نمی‌شود آن چشم بستن و فرار از دیدن ظلم واضح را.

‏خبر شهادت هاله که رسید، حیاط مسجد دانشگاه شریف جمع شدیم به قرآن خواندن. تشکلی وجود نداشت. بچه‌ها خودشان همدیگر را پیدا کردند و در رفتاری طبیعی، جمع شدیم در حیاط مسجد دانشگاه. عزادار بودیم و همزمان بسیج، حرف امام در رد نهضت آزادی را چاپ می‌کرد و می‌چسباند رو دیوار. ‏یکی از دانش‌آموزان سابق که عضو بسیج بود هم آمد و به حجاب دخترها گیر می‌داد و تکه می‌انداخت «حالا بلدید قرآن بخوانید؟ تا حالا خواندید اصلا؟».

‏عظمت روح؟ بعد از چند روز آمنه دختر هاله آمد دانشگاه. برای ابراز تسلیت، در دانشکده کامپیوتر جمع شدیم. بعد از خواندن قرآن، تشکر کرد از جمعیت و از مادربزرگش نقل کرد: «به خدا قسم در مرگ هاله به جز زیبایی هیچ ندیدم».

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

بیست و دو سال پیش، همین امروز

نصف فامیل ریخته بودند خانه‌ی ما. چیزی نزدیک سی نفر که قرار بود با برگشتن پدر و مادرم تعدادشان بیشتر هم شود. در حالت عادی، برای من که تقریبا تمامی اقوام و به تبع آن همبازی‌هایم در فامیل در شهرستان زندگی می‌کردند، این موقعیت چیزی شبیه بهشت بود. اما حالا وقتی پدر و مادر خانه نبودند، احساس می‌کردم خانه اشغال شده است. قاعده‌اش باید اینطور می‌بود که در غیاب آن‌ها من به عنوان پسر بزرگ‌تر و «ولی‌عهد» فرمانده‌ی خانه حساب شوم و حرفم برو داشته باشد و حداقل، مورد مشورت قرار بگیرم. گیرم که ده سال سن بیشتر نداشته باشم. هر چه باشد، تجربه‌ی زندگی‌ام در آن خانه از همه عمو‌ها و خاله‌ها بیشتر بود. حالا عموها و خاله‌ها و پدربزرگ و مادربزرگ به کنار، حداقل خرید و آشپزی می‌کردند و یک خیری می‌رساندند به سکنه‌ی موقتی خانه‌مان، ولی چطور باید به بچه‌هایشان می‌فهماندم که آسانسور مجتمع برای بازی نیست؟ یا که در آپارتمان نباید دوید وقتی همسایه‌ی پایینی شکایت از صدای گرومپ گرومپ‌شان می‌کند؟ خواهر کوچکترم خوشحال و مشغول همبازی‌ها بود. انگار نه انگار که پدرم قبل از رفتن به بیمارستان، خانه را به ما سپرد. این اعصابم را بیشتر خرد می‌کرد و اوقاتم را تلخ‌تر. 

صبح روزی که مادرم قرار بود از بیمارستان مرخص شود، خانه جنب و جوش دیگری گرفته بود. صدای من به جایی نمی‌رسید و کسی هم اهمیتی نمی‌داد. در یک اقدام اعتراضی، از مسئولیت نگه‌داری از خانه استعفا دادم و چون پدرم نبود که استعفایم را بشنود و قبول کند، به عنوان آخرین اقدام حقوقی ولیعهدی خانواده، استعفای خودم را پذیرفتم و از خانه زدم بیرون. نزدیک ظهر بود و تصویری که از خیابان آن روز دارم، زردی آفتاب پت و پهن روی آسفالتش است. قدم زنان راه افتادم سمت پارک شطرنج. پارک شطرنج جایی بود که برای ما خصوصی‌تر حساب می‌شد. پدرم معمولا پنج‌شنبه‌ها در مسابقاتش شرکت می‌کرد و ما را هم با خود به آن‌جا می‌برد. کسی از بقیه‌ی اقوام، خبر از این برنامه‌ی معمول هفتگی خانواده‌ی ما نداشت. انگار که آنجا، آخرین سنگر دفاع از خانواده‌مان در برابر حمله و اشغال غریبه‌ترها باشد. راه ولی سربالایی بود و به نیمه‌اش نرسیده، خسته شدم و گرسنه. برگشتم به خانه.

به خانه که رسیدم جنب و جوش همچنان ادامه داشت. عزیز که مرا دید، پرسید «احسان! کجا بودی؟ مامانت...» جمله‌اش تمام نشده بود که زنگ خانه را زدند. یکی با خوشحالی داد زد «آمدند». همه به سمت در خانه هجوم بردند. در آسانسور که باز شد، پدرم با یک دست به مادرم کمک می‌کرد که راه برود و وارد خانه شود. با دست دیگر سبدی دستش بود. صدای جیغ شادی و صلوات و «مبارکه» گفتن مردم گم می‌شد در هم. دلم آشوب شده بود. تازه می‌فهمیدم چقدر دل‌تنگ دیدنشان شده بودم. هم‌زمان خجالت می‌کشیدم و نمی‌توانستم بروم جلو. آرام آرام دنبال‌شان کردم تا اتاق خواب. داخل نرفتم.

مادرم کم حال بود. روی تخت خوابیده بود و دورش شلوغ بود. من هنوز خجالت می‌کشیدم و کنار چارچوب در ایستاده بودم. گفت خسته است و مردم یکی یکی از اتاق خارج شدند که استراحت کند. مرا صدا زد. «احسان؟ علیک سلام». ادامه داد «نمی‌خواهی ببینی‌اش؟ بیا داخل». رفتم. روی تخت، داخل سبد، میان حوله‌ها و لباس‌های همه سفید، ظریف‌ترین و آرام‌ترین موجود روی زمین خوابیده بود. مادرم پرسید «قشنگه؟». انگار که نیاز به تاکید داشته باشد، ادامه داد «داداش توئه». قلبم ریخت پایین و خالی شد. مهرش آمد و پرش کرد. چقدر آرام بود. گفتم «چقدر قشنگه». مادر لبخند زد، صدای عزیز از دور می‌آمد که بشکن می‌زد و می‌خواند «علی علی، شاه مردان علی».

۱۳۹۵ مرداد ۲۴, یکشنبه

حلوة يا بلدي

دم طلوع، هواپیما ارتفاع کم می‌کرد که روی باند بنشیند و من ذوق زده‌ی تصویر پنجره و نمای تهران بودم. فرود که می‌آید هواپیما، ساختمان‌ها و ماشین‌ها کم کم بزرگ‌تر می‌شوند و واقعی‌تر و زمینی‌تر. وقفه که می‌افتد بین این دیدارهای گاه به گاه، رنج‌ها و سختی‌ها خاطرات‌شان کم رنگ می‌شود و محو و پر رنگ، خوبی‌ها است و مهر و اولین‌های شهر و ریشه‌ای که از بین نمی‌رود و امیدی که به آینده است.

نمی‌خواهم از تهران بنویسم. تهران بهانه است. هواپیما ارتفاع کم می‌کرد و میان آن زمینی‌تر شدن آدم‌ها و شهر و ذوق دیدار یاران، آهنگ نجوای الف را شنیدم که می‌خواند «حلوة يا بلدي غنوة حلوة وغنوتين .. حلوة يا بلدي أملي دايما كان يا بلدي...». نگاهش اشک داشت و امید و رنج. باید بگویمش که خواندنش را، حلوة يا بلدي خواندنش را، از همه‌ی اجراهای مختلف ترانه، از همه‌ی عاشقانه‌های برای شهرها، بیشتر دوست دارم.

تهران، بهانه است.

برای شنیدن اصل ترانه:
https://www.youtube.com/watch?v=uoXyN9R51n8

۱۳۹۳ آبان ۱۷, شنبه

به یاد و برای سعید فراهانی

آن روزهای دور، دانش‌آموز دبیرستان بودم و «گرگ بیابان» هرمان هسه را، تازه به دست گرفته بودم. در فضای ذهنی نوجوانی‌ام، مفتون تصمیم شخصیت اول داستان، هری هالر بودم که در روز آغاز چهل(پنجاه؟) سالگی، خود را بکشد. آن روزهای دور، پانزده یا شانزده سالی بیش نداشتم و تا چهل سالگی، راه باقی‌مانده بیش از تمامی عمر من بود. یک دور نرسیدنی. یک زمان تمام نشدنی برای زندگی کردن. مرگ، هر قدر هم که گه گاه خودش را نزدیک نشان می‌داد، برای دیگری بود.

آن روزهای دور، دیگر گذشته است. انگار که همین نزدیکی حادث شده‌اند. حالا چند روزی بیشتر با سی سالگی فاصله ندارم و زمان باقی‌مانده به چهل سالگی، این نقطه‌ی تمام خیال‌پردازی‌های نیست انگارانه‌ی کودکی، کسر کوچکی از عمر گذشته است. نزدیک‌تر از آن که «فردا» حسابش کنم. مرگ، دیگر گه گاه رخ نشان نمی‌دهد بلکه همین‌جا است. حی و حاضر و نزدیک‌تر از همیشه. آن‌ها که لوح زندگی‌ات را نقش زده‌اند و ردی از خود به جا گذاشته‌اند، یکی یکی می‌روند. انگار که پل اجکام فیلم دالان سبز باشی. تا نوبتت شود، محکومی به نظاره‌ی مرگ نزدیکان، دوستان، یاران. هر روز یکی. دیشب، سعید.

دیگر این شمردن‌ها مسخره است برایم. فردایی در چهل و پنجاه و شصت نیست. همه امروز است. فردا، اگر باشد، در این دنیا نیست. همان وقت است که باز، دیدار تازه کنیم با رفتگان. برای پدر مرحومش، چند ماه پیش نوشته بود:

«برای روز پدر باید نوشت، حتی دیر، حتی دور. برای حالا که نیست، که هست، که مگر می شود نباشد....
دوستت دارم، بر لبم نیامده می روی. می گریزی از بودن و رها که رفته باشی و می مانم به بغض که تمام نمی شوی. هر روز و لحظه ای و لبخندی که ز یاد نمی روی دگر به هیچ روی، که مانده ای. کجای شهر را به انتظار نیست که نیستی، که هستی و تمام بودنم تویی، نفس نمانده ام. تو کجای یاد مانده ای...»

و حال همین را برای خودش می‌توان گفت. این نبودن و در عین حال بودنش را. آن لعنتی صفحه‌ی فیس‌بوکش، انگار سعید را بازگو می‌کند، به روایت خودش. بعد از مرگ لطفی نوشته بود «لطفی از نسل آدم هایی بود که ناب بودند، دریغ که جای خالی آدم های ناب دارد زیاد می شود». و حال خودش یکی از آدم‌های ناب، از جنس و شکل دیگری. دریغ که جایش خالی است.

روحش شاد و خدایش بیامرزاد.
و امید، به دیدارش.

این‌جا، امیدوارانه از او نوشته بودم.

۱۳۹۳ مهر ۱۶, چهارشنبه

پیرمرد


پیرمرد را روز آخر سفرمان، در سارایوو دیدیم. قبل از ما سفارش قهوه‌اش را داده بود و نشستن در پیاده رو و خنکای هوای بارانی را به داخل مغازه ترجیح داده بود. کاپشن و کلاه ورزشی به تنش بود، با رنگ و طرح پرچم بوسنی و هرزگووین. وقتی فهمید ایرانی هستیم، گل از گلش شکفت و شروع کردیم صحبت کردن. انگلیسی را خوب بلد نبود ولی دست و پا شکسته و با کمک زبان‌ بدن و ایتالیایی و بوسنیایی،  با ذوق صحبت می‌کرد. خوب در جریان اخبار ورزشی روز بود و به تیم والیبال‌مان اشاره کرد و سال‌های دورتر که والیبال نشسته‌ی ایران و بوسنی رقیب یکدیگر بودند. عشقش به فوتبال البته چیز دیگری بود. بعد از کمی حرف زدن فهمیدیم که مربی فوتبال بوده است. کارت مربی‌گری‌اش را که هنوز در کیف جیبی‌اش نگاه می‌داشت، نشان‌مان داد. سال‌های دور، دستیار تراپاتونی در فیورنتینا بوده است. جنگ، مسیر زندگی‌اش را عوض کرد اما. با علاقه‌ی خاصی در مورد ایران و آرزویش برای دیدن تهران صحبت می‌کرد. با لهجه‌ی دوست داشتنی و توام با احترامی صادقانه، دستش را روی قلبش گذاشت و  چند بار گفت «آیت‌الله خمینی». آیت‌الله را خوب تلفظ می‌کرد.

از خودمان پرسید. چه می‌کنیم و کجاییم. از سفرمان و این‌که کجا را دیده‌ایم و کجا را باید! سیگار تعارف‌مان کرد. صورتش شکسته و رنج کشیده بود و همراه  با زخمی مانده از عمل جراحی اما خودش، به شدت سرزنده و شاد بود. در نهایت، آخرین جرعه‌ی قهوه‌اش را سر کشید، دستی تکان داد و «خدا به همراه‌تان» گفت که برود. برای بلند شدن از روی صندلی، صاحب کافه به کمکش آمد و عصایش را زیر بغلش گذاشت. پیرمرد، مربی سابق فوتبال، پای راست نداشت.

برای آخرین بار دستی نکان داد و رفت. سارایوو، شهر غمگینی بود.

۱۳۹۲ بهمن ۴, جمعه

۱۳۹۲ تیر ۱۱, سه‌شنبه

لبخند بزن آقای دویست‌ هزار تومانی!

لبخند بزن آقای دویست‌ هزار تومانی! به قول شاملو «باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد که مادران سیاه پوش، داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد، هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند»

وحید ما را، همان هجده تیر لعنتی، میدان ولی‌عصر گرفتند! بیرون که آمد، عکس محمد کامرانی را که به عنوان کشته‌ی کهریزک دید، شوک زده شد.  فهمید همان هم‌زنجیر* ساده‌اش که مدام نگران کنکور دو هفته‌ی بعدش بوده است و او و بزرگ‌ترهای جمع  بهش روحیه می‌دادند که نگران نباش و به زودی آزاد می‌شوی و به امتحانت می‌رسی، کشته‌ی کهریزک است. کهریزک، مقصد همان اتوبوس دیگری که بعد از دو شب سپری کردن در پلیس امنیت، به هنگام پخش، محمد و عده‌ای دیگر را سوار آن کرده بودند.
وحید که حرف خاصی نمی‌زند از آن دوران. همیشه درون‌گرا بود، ساکت‌تر و درون‌گراتر هم شد. من ولی مدام به آن مظلومین بی پناهی فکر می‌کنم که یکباره با سبعیتی باورنکردنی روبه‌رو شدند. به همه‌ی آن‌هایی که شاید به خوبی من و خیلی‌ها دیگر خوب پای دویدن نداشتند، شانس نیاوردند و یا در زمان بدی، جای نامناسبی بودند. به آن لحظه‌های آخر نفس کشیدن محمد و محسن و امیر و ... فکر می‌کنم. امیدی داشته‌اند دیگر؟ باور کرده بودند دیگر؟

صدای خش خش نفس‌های آخر را می‌توانم تصور کنم و بشنوم. که چگونه ناگهان قطع می‌شود. که نایی نمی‌ماند و دیگر، تمام می‌شود. نه دمی و نه، بازدمی.

آتش می‌گیرم به آن لحظه‌های آخر که فکر می‌کنم. آتش.

* بله این‌ها را سه نفر سه نفر به هم می‌بستند و از میان تونل وحشت یا در واقع، دو ردیف از وحشی‌هایی باتوم و شوکر به دست می‌گذراندند. که اگر یکی از به زنجیر کشیده‌ شده‌ها، برای محافظت از سرش دستش را بالا می‌آورد، دست فرد هم‌زنجیرش هم به آن سمت کشیده می‌شد و در برابر ضربات سربازان، بی دفاع می‌شد. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

از دل معمولی‌ترین خانه‌ها، آشنا‌ترین خیابان‌ها

حضرت مادر از تهران زنگ زده‌اند که «به چه کسی رای می‌دهی؟». مادر من، جزو فعالین چهار سال یک‌بار نیست، یک زن خانه‌دار کاملا معمولی است. طبق دسته‌بندی‌های خیلی از دوستان «نخبه» و «با سواد» و «روشن‌فکر»، جزو «عوام» حساب می‌شود. آرمان خاصی ندارد، مگر به قول خودش «عاقبت به خیری همه‌ی جوون‌های مملکت». این را لازم نیست از فعالیت‌های سنتی و خیریه‌اش، فهمید. خیلی اوقات شده که مشغول آشپزی یا کار دیگری است و انگار که فکرش مشغول باشد، این آرزویش را به شکل دعا به زبان بیاورد،‌ به صورت ناخودآگاه.

زنگ زده است می‌پرسد به چه کسی رای می‌دهی؟ می‌گوید به روحانی رای بده، سفید نده، میرحسین هم خیلی خوبه ولی فایده‌ای نداره اسمش را نوشتن، به روحانی رای بده. ادامه می‌دهد که رای را هم نشمارند، به هر حال سخت‌تر می‌شود کارشون با رای دادن «ما». بعد اسم یک سری از اقوام (که خیلی‌های‌شان به شدت سنتی و ساکن مذهبی‌ترین شهر کشور هستند) را ردیف می‌کند که آن‌ها و «ما» همه به روحانی رای می‌دهیم و یک سری حرف دیگر.

همین *«ما»* گفتن این زن سنتی و معمولی و به زعم بسیاری از «نخبگان روشنفکر و مدرن»، عامی، که چادر سر کردنش را دست‌مایه‌ی تمسخر و ناشی از عدم آگاهی و سواد می‌دانند، برای من از صادقانه ترین و سیاسی‌ترین کنش‌ها و رفتارهای این روزها است. و از همان‌جایی می‌آید که باید! از میان «مردم» معمولی، بی هیچ لقب دانشگاهی و اتوریته‌ی خاصی! از دل خود مردم، از دل معمولی ترین خانه‌ها، آشنا ترین خیابان‌ها!

۱۳۹۲ فروردین ۴, یکشنبه

مصطفی، دیگر فقط میان قاب‌ عکس است

...از سینه‌پهلو مرد شاید، چه می‌دانم؟! پیرها طاقت بیماری‌های ساده را ندارند.

وقتی می‌خواست گلویم را قلقلک بدهد، می‌گفت:«مورچه رو نیگا کن به طاق! داره بچه‌اش را شیر می‌ده!» خودم را به خنگی می‌زدم، نگاه می کردم. زبری نوک انگشت‌های لرزان را می‌کشید زیر گلویم. می‌خندید. می‌خندیدم. یک روز که مصطفی زنده بود گفت:«اگه ننه‌دای شب‌ها خروپف کرد، یه سوت آروم بزن! خوابش سنگینه اما خرخرش بند می‌آد!» با پنچه‌ها لبه‌ی چادر را که روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد، چنگ می‌زدم و در نیمه تاریکی اطاق به سقف نگاه می‌کردم. از دیدن مورچه‌هایی که نمی‌دیدم، خسته شده بودم. دم هوای بارانی، حجم اتاق را پر کرده بود. خواب بودم بعد بیدار شدم یا از اول خوابم نبرده بود؟ به یاد نمی‌آورم. اما یادم هست صدای باران، کفرم را درآورده بود. بینی گرفته‌ی ننه‌دای که خر خر بلندی از آن بیرون می‌آمد، اعصاب کودکانه‌ام را به هم ریخته بود. گردن چرخانده بودم و به هیکل ننه‌دای که در گوشه‌ی تاریک اتاق دراز کشیده بود نگاه می‌کردم. بالاخره، نفس گرفتم و سوت زدم.

مصطفی، لابد نمی‌دانست وقتی که برود، تکه‌های لهیده‌ی بدنش را از زیر قراضه‌های کامیون‌اش برایمان بفرستند، ننه‌دای خوابش سبک خواهد شد. صدای سوت من آرام آرام چرخیده بود و با رطوبت هوای شب بارانی درهم آمیخته بود و ننه‌دای را از خواب پرانده بود. نیم‌خیز نشست. از ترس بدخلقی‌اش چادر را کشیدم روی صورت. از پس روزن‌های چادر زمخت، پیرزن را می‌دیدم که چگونه چهار دست و پا خودش را به سمت چهارچوب در چوبی، پیش می‌کشاند. رنگ حنایی موهای آشفته‌اش معلوم نبود.

«مصطفی! مصطفی تویی مادر؟»
تا پاشنه‌ی در جلو رفت.
«ننه بیا تو! بارون میاد مصطفی!»

بغضی که آمده بود، بیخ گلویم نشسته بود و با مزه‌ی شور و سوزاننده‌اش به بینی‌ام می‌خورد. خودم را به خواب زدم. می‌دانستم دارد چه اتفاقی می‌افتد. پیرزن با هیکلی که مثل بید در دست باد می‌لرزد، می‌لرزید. دادا مصطفی! ننه‌دای، همیشه‌ی عمر به صدای سوت تو عادت کرده است و حالا باور دارد که تو آمده‌ای آن‌جا! وسط حیاط! میان دانه‌های نرم و وحشی باران ایستاده‌ای! برای او سوت می‌زنی که خر خر نکند.

آن شب ننه‌دای تا ساعت‌ها لب ایوان نشست. خیس خیس! خیره به ظلمت آن سوی حیاط. شاید آرام آرام داشت به خاطر می‌آورد که خواب بوده است، مصطفی، دیگر فقط میان قاب‌ عکس است. کنار شیر و ذوالفقار...

قسمتی از «مشدنابات پاینده» نوشته‌ی سلمان باهنر، همشهری داستان، شماره‌ی دوازدهم، اردیبهشت ۱۳۹۱.

 -------------

به بهانه‌ی حال مسیر برگشت از استراسبورگ به سمت گوتینگن، یکشنبه شبی چون امشب.

۱۳۹۱ بهمن ۲۵, چهارشنبه

بیست و پنج بهمن ماه: به یاد پیرمرد سپیدموی نقاش و ما و خیابان

میرحسین موسوی هیچ نکرده باشد، همین که «مردم» را با «خیابان» آشتی داد، نقشی همیشه جاودان در تاریخ این کشور خواهد داشت وکاری کرده است کارستان. مردم که می‌گویم، منظورم نه دوستان و رفقای اجابت گوی فراخوان‌های رسمی «بی هزینه»‌ی حاکمیت است (که آن‌ها هم مردمند البت) و خیابان که می‌گویم، نه آن فرش همیشه آماده‌ی زیر پای زورمندان و زرداران رسمی و غیر رسمی است. مرادم از خیابان، آن میدان زندگی روزمره‌ی ما است که می‌شود مکان فریاد زدن جمعی و اعتراض و خواستن و گرفتن حق، مکان پیدا کردن «هویت جمعی» مستقل از حاکمیت زور و زر و مردم، منظورم همه‌ی آن‌هایی است که به استقبال یافتن این «هویت جمعی» مستقل و پرداخت هزینه‌‌‌اش و یک کلام، «ما» شدن، می‌روند.

میرحسین موسوی هیچ نکرده باشد، همین که در میان جو غالب شیک و مدرن فضای دانشجویی و حتی سیاست ورزی روزهای قبل از خرداد هشتاد وهشت، در میان جشن‌های چلچراغی و رفتارها و مناسک شنگولانه‌ی تنها در بر گیرنده‌ی قشر خاصی از مردمان،‌ صادقانه از طبقه‌ی مستضعف می‌گوید و از غم نان کارگران و معلمان، که راه سومی نشان می‌دهد فراتر از پوپولیسم گداپرور و یا تجمل‌گرایی ندید گیرنده‌ی مردم تهی دست، برای همیشه شایسته‌ی قدردانی و تحسین است که نشان داد، «راه دیگر» ی هم وجود دارد جدا از آن‌هایی که سیستم در پیش رویت می‌گذارد.

میرحسین موسوی هیچ نکرده باشد،‌ همین که در برابر فرمایش حاکمیت که نادرستش می‌دانست، سر تعظیم فرو نیاورد و بی ترس از حجم انبوه ثروت و قدرت حاکمیت،‌ بدون هیچ بازی «پشت پرده» و تن دادن به دلال‌ها و واسطه‌های سیاسی، به خدا توکل کرد و به «مردم» دل بست و خطاب به آنان در «خیابان» سخن گفت و پای این مردمی بودن و نظر و رای مردم را نمایندگی کردن همچنان مومنانه ایستاده است، برای همیشه نقطه‌ی ماندگار روشنی در عرصه‌ی سیاست ایران خواهد بود. که نشان داد «ایمان» و «امید» را، در سخت‌ترین شرایط و بد عهد‌ترین ایام هم می‌توان زندگی کرد.

 میرحسین موسوی، جای دوری نیست. همین حوالی است. نزدیک همه‌ی آن‌هایی که چون او، تن به راه‌های از پیش تعریف شده و تکراری و نخ‌نمای سیستم ندادند و نمی‌دهند. نزدیک همان هایی است که «شبکه‌های اجتماعی» کوچک می‌سازند، گروه‌های کتاب‌خوانی تشکیل می‌دهند، از هم‌دیگر و دیگرانی که هزینه داده‌اند و یا دردمندند و رنجور، دستگیری می‌کنند. کنار همان هایی است که جای بی عملی و تسلیم رخوت نا امیدی و ابتذال غر زدن مدام شدن، می‌خوانند و می‌اندیشند و «کار» می‌کنند و این بذر «آگاهی و عمل» را آرام آرام همه جا پخش می‌کنند. خوب نگاه کنیم، پیرمرد سپیدموی نقاش را، ایستاده بر سقف ماشینی در «خیابان»، همین حوالی خودمان خواهیم دید. که خطاب به «ما» سخن می‌گوید. ما، مردم. 

اگر که بخواهیم دیدنش را البت. اگر که چنان کنیم که باید البت. «کار» و گسترش بذر «آگاهی و عمل». به گستردگی همه‌ی «خیابان»هایمان.

------------

ازم پرسید «حالا چی؟». خاتمی تازه کشیده بود کنار، به خاطر آمدن میرحسین. میدان ولی‌عصر بودیم. داشتیم روزنامه‌های دکه‌ی روزنامه فروشی جنوب شرقی میدان را نگاه می‌کردیم. گفتم «نمی‌دانم. فکر می‌کنم انتخابات را می‌بازیم. ولی اگر هم قرار به باختن باشد، ترجیح می‌دهم زیر پرچمی باشم که حتی زیرش باختن هم بیارزه. میرحسین یک حرف‌هایی می‌زند و یک چیزهایی ازش نقل می‌کنند، که یک حس و شور قدیمی فراموش شده را یک جایی ته دلم به حرکت می‌آورد. دروغ چرا، همین بر خلاف جو مدرن و شیک غالب زمانه، از مردم مستضعف گفتن و الگوی زیست مسلمانی‌ش، اصلا این خطاب مدامش به مردم، نه سیاست‌مداران و روزنامه‌نگاران و هر واسطه‌ی دیگری. همین‌ها، چیزی را به یادم می‌آورد که انگاری سال‌ها بود فراموش کرده بودم...». چه می‌دانستیم از روزهای در پیش رو.

انتخابات را نباختیم البت ولی، قصه‌ی اصلی،‌ برد اصلی، جای دیگری بود و سر جریان دیگری.


۱۳۹۱ بهمن ۲۴, سه‌شنبه

بخوان

اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ.
بخوان و خدای تو کریم تر است.
علق / ۳

رسول گفت: «مرا بگرفت و بفشرد سخت و گفت بخوان، گفتم خواننده نی ام.
بار دیگر مرا بفشرد و بازگذاشت و گفت بخوان... و برفت.»
تفسیر روض الجنان و روح الجنان / ابوالفتوح رازی

 ------

همشهری داستان هم، همراه خوبی است اینجا برایم.

۱۳۹۱ بهمن ۱, یکشنبه

برای مادر شهیدی در روستای زیارت

این خبر+ مرا یادش انداخت دوباره:
 
 از سری نامه‌های به دست من افتاده‌ی نرسیده به مقصد، پینج سال پیش...

سلام مهدی جان

حال من و امیر خوب است. بد نمی‌تواند باشد هم. آب و هوای اینجا خوب است و خانه هم، ساکت نیست دیگر. امیر خانه‌مان آن قدر بزرگ شده است و آن‌قدر کودک است و سرخوش در عین حال، تا سبکسری و شادی معصومش، جایی برای سکوت باقی نگذارد. دخل و خرج خانه هم به مانند گذشته، گاه سخت وگاه آسان، مشکلی ندارد و شکر خدا، خوب هستیم همه‌ی ما و ملالی نیست جز نبود شما.

تعطیلات نوروز را چند روزی رفتیم گرگان. پدر و مادرت و خواهرت اصرار کردند و خوب امیر هم، شوق سفر و همبازی شدن با بچه های فامیل را داشت. من هم بدم نمی‌آمد هوایی تازه کنم و کمی هم به یاد قدیم‌ها، به یاد تو، همان کوله‌پشتی قدیمی تو را بیندازم به دوش و کمی در آن سبزی گسترده‌ی جنگلها و کوه‌های اطراف چرخی بزنم.

روستای زیارت را هم یادت است دیگر. که یک بار با هم، پنج شش ساعتی پیاده رفته بودیم، با همان کوله و بند و بساط همیشگی. و آبشاری که شرط می‌بستی که چقدر می توانی زیر آب پرفشارش ایستادگی کنی و شرط را همیشه لحظه‌ی آخر می باختی. و من می‌دانستم شوق تو بیشتر به باختن به من است تا بردن شرط… سال‌ها بود آن حوالی را نرفته بودم. یعنی راستش بعد از همان دفعه‌ی آخر که سینه‌ات خس خس می‌کرد و می‌خواستی همه‌ی آن جاده‌های دو نفره را مرور کنی قبل از سفر نهایی، که می‌دانستی نزدیک است، دلم رضا نمی‌داد آن جاده‌ها را دیدن. و نمی‌دانم چه سری بود این بار، که شاد و شنگول کوله‌ات را انداختم دوش و تنهایی، رهرو آن جاده‌ی آشنای دونفره‌مان شدم …

و جنگل هنوز سبز است مهدی جان. گیرم که زخمی آپارتمان‌هایی باشد که اطراف جاده‌ی آسفالتی که روی مسیر سال‌ها پیش ما ساخته‌اند باشد. هنوز سبز است جنگل و هنوز می‌توان صدای ترانه‌هایی که می‌خواندیم را شنید. چه ترانه‌های دونفری‌مان و چه آنهایی که با گروه دوستان مهربان، در طبیعت‌گردی‌های دل‌انگیزمان می‌خواندیم. و نمی‌دانی چقدر دلم شاد شد که در مسیر، همان مسیر زخمی آسفالت شده، اما هنوز سبز، گروهی جوان را دیدم یحتمل دانشجو، شاد و سرخوش، که همان ترانه‌ها را می‌خواندند و مرا مهمان چایی و خرمایشان کردند. بوی عشق و جوانی و زندگی را می‌شد اطرافشان شنید که چه سخت شدید بود…

به خود روستا که رسیدم مهدی جان، هنوز دو ساعتی مانده به آن آبشار عزیز، پیرزنی را دیدم که تنها مهمان قبرستان کوچک روستا بود. روی قبری نشسته بود، با کیسه‌ی کوچکی از کیک یزدی و برای خیرات آورده بود و آرام، و ریز ریز، اشک می ریخت. خوب که دقت کردم، قبر، برای نوجوانی بود، هفده ساله. و مهدی جان! نوجوان هفده ساله هم، سال‌ها پیش همان حوالی که تو سینه و نفس‌هایت را دادی و جنگیدی، تفنگ به دست بوده است و جانش را داده بود و جنگیده بود. و حالا، بعد این همه سال، این مادر داغ دیده‌اش بود که به یک کیسه‌ی کوچک کیک یزدی، به دیدار هفتگی نوجوانش آمده بود، بعد این همه سال، دیداری هم‌چنان مدام. بعد این همه سال مهدی جان!

و من، آرامشش را با عکس گرفتن با کادر و زاویه‌ای مناسب برهم نریختم. همان جا که نشسته بودم، عکسی گرفتم و بعد، آرام به کنارش رفتم. فاتحه‌ای خواندم و به عکس قاب‌گرفته‌ی پسر خیره شدم… بعد چند دقیقه، ناله‌های ریزش که تمام شد، شروع به حرف زدن کرد مادر. که پسرش چه بوده و که بوده و چه رویاها برایش داشته است و این قبیل حرف‌های مادرانه، که جایی حوالی هفده سالگی پسرش گیر کرده است. گوش شنوا می‌خواست مادر. گوشی که بشنود و بفهمد و او هم چشیده باشد تلخی مدام از دست دادن یاری، عزیزی، کسی را. خوب، مهدی جان، شاید اصلا این مادر بود حکمت دل به جاده دادن این بارم، آن‌هم تنهایی.

و آبشار، سلامت را رساند. 

نرجس تو.


محل عکس، قبرستان روستای زیارت است،

۱۳۹۱ دی ۱۸, دوشنبه

آبشار موهای سیاهش یا چگونه الا بذکر الله تطمئن القلوب

فرودگاهی در لندن:
مردم ایستاده بودند داخل صف نشان دادن پاسپورت و کارت پرواز که یونیفورم پوشی همان حوالی با صدای بلند گفت «نه نمی‌شود. صبر کن لطفا! با چمدان نمی‌شود». سرهای مردم، به مانند پسرک، برگشت که ببیند خطاب با کیست. دختر، با آبشار موهای سیاهش، جوابش را داد «فقط می‌خواهم خداحافظی کنم» و خودش را انداخت در آغوش پسرک بلند داخل صف. ده متر آن طرف‌تر، دو دقیقه پیش، از هم جدا شده بودند.

این که هر دو این قسمت فرودگاه بودند، یعنی قضیه چیزی جدا از «بدرقه» است. یعنی هر دو «مسافر» هستند، با مقصدهای متفاوت. یعنی هر دو باید پاسپورت نشان دهند و بکَنند و «رد» شوند از جایی، خطی، مرزی. صورت دختر، با آبشار موهای سیاهش، غرق اشک بود. بی‌تاب بود. چیزی گفت که هق هق اش نا مفهوم می‌کرد برای گوش نا محرم. پسرک جواب داد «الا بذکر الله تطمئن القلوب». نمی‌دانست چه شد که این را، بلند گفت. معلوم نبود به دختر، با آبشار موهای سیاهش می‌گوید، یا که به خودش.

آبشار را بوسیدم. فرو ریختم، گذشتم از گیت.


۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

هشت نفر بودند. علی مهدی زاده، محمود عابد، جواد باقرزاده، رمضان رضوانی، اسماعیل رحیمیان، ابوالفضل خوری و رسول غلامی.

خبر ریزش معدن در طبس و کشته شدن هشت کارگر را می‌خوانم و عکس‌های بازمانده‌ها را می‌بینم. صورت‌های سیاه و خطوط متراکم شده‌ی آن. بغض و غم و درد و بی‌چارگی در برابر مصیبت. با کلاه‌های ایمنی بی فایده. با قرارداد پیمانکاری، دو شیفت کاری در روز و فقط و فقط چهارصد هزار تومان حقوق ماهانه. حداقل حقوق تامین اجتماعی! در عمق سیصد متری زمین.

دوستی نوشته است جایی : «همیشه ایران که بودم، توی این حساب کتاب ساده مشکل داشتم: این که من با یک روز تدریس خصوصی میتوانستم حقوق ماهانه ی یک کارگر ساختمانی یا کارگر معدن را به دست بیاورم. یک جای این سیستم اقتصادی-سیاسی-فرهنگی باید اشکال میداشت. حالا وضع ام بدتر است: این خبر را میخوانم، و به عکس زل میزنم. چیزی درونم بغض میکند و عق میزند، اما حتی خودم را شایسته ی گریستن و تاثر نمیدانم. در عین حال باز مقایسه میکنم، با کارگری که اینجا با یک روز کاری همین قدر حقوق میگیرد. درست است، خرج اش به یورو است، اما به یورو بود: حالا آن کارگری که به ریال میگیرد هم عملن به یورو خرج میکند.»

عکس‌های بازمانده‌ها را نگاه می‌کنم. همان بی‌چارگان در برابر مصیبت، ناظرین بیرون کشیده شدن جسدهای دوستان‌شان از زیر آوار. همان‌هایی که احتمالا دیروزش، در اندک استراحت‌های میان آن دو شیفت کذای کاری، چایی می‌خوردند و حرف می‌زدند و کمی کمتر می‌کردند سختی روزگار را برای هم. حالا فردا هم باید بروند باز سر «کار»، باز هم با قرارداد پیمانکاری، باز هم با فقط و فقط چهارصد هزار تومان حقوق ماهانه، باز هم در دو شیفت کاری و در اعماق سیصد متری زمین و این‌بار، بدون آن هشت همکار حالا دیگر بی‌جان شده.

می‌مانم چه بگویم که وقیحانه نباشد در برابر مصیبت...

۱۳۹۱ آبان ۸, دوشنبه

قصه‌های بنی‌اعتماد

به بهانه‌ی خبر اکران محدود فیلم جدید رخشان بنی‌اعتماد، «قصه‌ها» :
«خون بازی» بنی اعتماد، توی جشنواره فیلم فجر اکران شده بود و ما تو صف سینما عصر جدید ایستاده بودیم. از همان صف‌هایی که ۱۰ نفر جلویت هستند و بعد می‌بینی یواش یواش هل داده می‌شوی عقب و پنجاه نفر جلویت می‌ایستند، یک ساعت بعد، صد نفر و همه هم شاکی که ما از خود صبح اینجا بودیم اصلا!

باران هم می‌آمد. من منتظر بودم که دیگر دوستان (یک پرانتز طولانی اینجای متن بود در مورد این «دوستان» که پاک کردم! گرچه همین پرانتز توضیحی هم کوتاه نشد چندان) بیایند. همان اوایل آن انتظار چند ساعته، کسی پشتم ایستاد. نگاهش که کردم، دختری بود با تیپ معمول دانشجویی، موهایی کوتاه که از زیر شال آبی رنگش بیرون زده بود. مثل من، منتظر دوستانش بود.

من سال‌ها بود، دلم نلرزیده بود آن‌طور که با دیدن او، آن شب، لرزید. سالها بود که بعد از تجربه‌ی دردناک نخستین، فراموش کرده بودم اصلا تاب خوردن‌ چیزی درون دل و دویدن پر شتاب خون درون رگ‌ها را. ایستادن درون آن صف و انتظار، بعد از دیدنش، خوشایند شده بود برایم.

دوستان من آمدند، دوستان دختر هم. هر از چندی یکی می‌رفت جلوی صف حالا دیگر طولانی، دم گیشه، که ببیند چه خبر است و کی شروع می‌شود بلیت‌فروشی و معمولا دعوا و داد و بیدادی به خاطر حضور  جماعت خود «زرنگ»بین همیشه در صحنه هم رخ می‌داد. از یکی از همین دعواها برگشته بودم سر جای خودم در صف که دیدم دوستان تازه وارد دختر، جلوتر از ما ایستاده‌اند. 

دوستان می‌دانند که در موقعیت‌های مشابه جرزنی‌های درون صف‌های جشنواره، آن هم توسط جماعت خود «زرنگ»‌بین، ابتدا سکوت می‌کنم، بعد اگر وقاحت  ادامه یافت، جدی تذکر می‌دهم و از یک‌ جایی به بعد، بدنم که شروع می‌کند به لرزیدن، صدایم هم بالا می‌رود و کوتاه نمی‌آیم تا نهایت ماجرا.

خودش نبود. به دوستانش به آرامی گفتم که اشتباه ایستاده‌اند و جای‌شان پشت ما است. ناگهان تازه‌ واردترین‌شان شروع کرد به داد و بیداد که نمی‌توانی اینجا زرنگ بازی در بیاوری و ما از فلان ساعت اینجا ایستاده‌ایم و چه و چه و چه! هر چه من توضیح می‌دادم که اشتباه می‌کنید و من دوست‌تان را که پشت من ایستاده بود و برای شما جا گرفته بود را به خاطر دارم و این جور حرف‌ها، نه تنها کوتاه نمی‌امد ازحرفش، بلکه  دم به دقیقه به پرخاشگری‌اش هم اضافه می‌شد. از یک جایی به بعد، بدنم شروع کرد به لرزیدن، به طرز عجیبی، بی‌آنکه صدایم بالا رود، یا نشانه‌ای از عصبانیت‌ معمول این جور وقت‌هایم را داشته باشم. غمناک رفتم دم گیشه، خود دختر را پیدا کردم و بهش گفتم که مرا به یاد دارد که جلویش در صف بوده‌ام؟ و شرح ماجرا دادم. عذرخواهی کرد و گفت که الان درستش می‌کند. آمد و روایت مرا پیش دوستانش تصدیق کرد و دوباره عذر خواست از رفتارشان. دوست کذایش هم با صدایی که ما بشنویم چیزی گفت در این مایه‌ها که «حالا فقط جلو زدن ما ازش تنها مشکلش بود؟ الان دیگه همه‌ی مشکلاتش حل شد؟»

بله دیگر. اینطوری است. داستان هم هیچ پایان‌بندی هیجان‌انگیزی ندارد! از صدقه سر وجود همان جماعت خود زرنگ بین که شان‌شان درون صف ایستادن نیست و اگر خودشان را به زور جا ندهند داخل صف اصلا فیلم بهشان نمی‌چسبد، تمام بلیت‌ها فروخته شد و حدود ساعت یازده، بعد از پنج شش ساعت ایستادن زیر باران، گفتند که ده دانه بلیت مانده و به مایی که اول نفر دهم بودیم و حالا پنجاهم، چیزی نخواهد رسید! دختر و دوستانش بعد از ناراحتی فراوان و بحث با هم، رفتند و من هم، جرات نکردم که بگویم بایستید، شاید فرجی شد! شاید بلیتی رسید یا اتفاق دیگری افتاد! نا امید نشوید!

پنج دقیقه بعد از رفتنشان، بانو رخشان بنی‌اعتماد، آمده بود و گفته بود من نمی‌توانم بگذارم این جماعت که به خاطر فیلم من این پشت زیر باران ایستاده‌اند، نبینند فیلم را! درهای سینما را باز کرد و ما، روی زمین سینما عصر جدید نشستیم و «خون بازی» دیدیم.

بعد از فیلم، ساعت‌ها در هوای باران خورده شبانگاهی تهران، قدم زدم. دوستان از اثرات فیلم می‌دانستنش. بیشتر ولی، به خاطر یاداوردن چیزهایی بود، که فراموش کرده بود دلم.

۱۳۹۱ مهر ۲۶, چهارشنبه

بابا بزرگ

جایی کامنت گذاشتم، اشاره کردم به پدربزرگ تازه مرحومم، یا آنچه خودم صدایش می‌کردم، «بابا بزرگ».

دیدم دیگر دارد می‌شود یک‌ سال. هنوز می‌گویم «تازه» مرحوم. هنوز، مانند پریشب، شفاف خوابش را می‌بینم، که در بستر بیماری است و من چشم انتظار دوباره ایستادنش. انگار هنوز منتظرم، هنوز امیدوار. موقع سوغاتی خریدن هم ناخودآگاه، در فهرست آورده بودمش که چه بگیرم برایش.

باور همراه نداشتنش، قصه‌ی غریبی است که تن نداده‌ام به آن هنوز.